𝓢
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
244
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
+3030 أيام
أرشيف المشاركات
244
بگذار کسی نداند
که چگونه من، بهجای نوازش شدن، بوسیده شدن،
گزیده شدهام!
بگذار هیچکس نداند، هیچکس!
244
من مدتهاست او را دوست دارم و میدانم همین دوست داشتن مرا بس است؛ اما راستش، گاهی عمیقاً دلم میخواهد او هم مرا دوست بدارد.
244
نمیدانم چه کنم. بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدتهاست خودم را جمع میکنم. هر بار تکهای از من جایی میافتد و من خم میشوم، برمیدارمش، گرد و خاکش را میتکانم و به خودم میگویم: «چیزی نیست… میگذرد.» چه دروغ عجیبی! همهچیز میگذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرند. بعضی دردها نمیروند؛ فقط آنقدر ساکت میشوند که خیال میکنی درمان شدهای. بعد یک شب، درست وقتی همهچیز آرام است، برمیگردند و چنان گلویت را میفشارند که میفهمی تمامِ این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.
244
میدانم که ممکن است دیگران بدتر از آنچه بر سرم آوردهای با من کرده باشند، اما از تو بیش از آنها رنجیدهام. مسئله انتظار است؛ از تو انتظار نداشتم.
