شامِ آخر
الذهاب إلى القناة على Telegram
Azadchehr | they/them | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
339
المشتركون
-324 ساعات
+137 أيام
+7230 أيام
أرشيف المشاركات
336
امروز آخرین روزیه که من پایه نهم و البته یک نوجوان راهنمایی حساب میشم.
از فردا، سه ماه استراحت رو میگذرونم و بعد از اون وارد سه سال جوانیام میشم، دوره ای که حتی نمیتونم باور کنم که بهش رسیدم. غیر قابل باوره که تا اینجا 'زنده موندم'، و شکر روزگار، سالم و خوشحالم.
در این سه سال دبیرستان دوره اول بنده اتفاقاتی افتاد که نمیدونم اگر تجربهاشون میکردم هیچوقت میتونستم مثل الان فکر کنم یا نه.
و اما افرادی که من در این سه سال ملاقات کردم، بیشترین تأثیرات رو روی من داشتن. شاید اگر آدمی درونگرا بودم و هیچوقت به دنبال دوستی با این و اون نمیرفتم، هیچوقت قرار نبود به این درجه برسم.
اوایل هفتم، یادمه که تازه متوجه شده بودم چقدر از استایل های پسرونه خوشم میاد و چقدر روحیهام طرف چیز های کلاسیک و...ـه، اما خب احمق بودم و چه عرض کنم وقت و زندگانیام رو گذاشتم برای اینکه صرفا بتونم جلب توجه کنم توی مدرسه و دوستانی داشته باشم. آخر های سال هفتم، متوجه شدم همه چیز به زیبایی و یا خفن/ترند بودن نیست، بلکه به هوش آدم، درک خوبش، بالا بودن سطح شخصیتش و کلی چیز دیگهست.
بنابراین تمرکزم رو گذاشتم روی درسم و شکر روزگار یادمه که نمرات خوبی نصیبم شد.
سال هشتم، آخ سال هشتم. از اول تا آخرش بهترین ها بود، بهترین ها. از دوستی های جدیدی که وارد زندگیم شده بودن بگیر، تا روابط پیچیدهام با بعضی آدم ها، و شکوفایی شخصیتیم. اون دوران یادمه که تمام زندگیم رو کنار گذاشتم و تمرکز کردم روی 'خوشحالی'ام. موهام رو کوتاه کردم، با کلی از افراد رفت و آمد داشتم، استایل های جدید خریدم و حیف حیف که جوگیر یک مشت چیز هایی شده بودم که اصلا با سلیقهام جور در نمیومدن. گذشته از همه اینها، تا آخرین روزی که من پایه هشتم حساب میشدم، تا ساعات آخر ۳۱ام شهریور، بهترین لحظات زندگیم رو میگذروندم. آه چقدر دلتنگ نقاشی ها و ساعت ها تعریف کردن داستان هام برای اون یک همکلاسی نازنینم هستم، ای بابا.
نهم، دقیقا از اول مهر، تصمیم گرفتم که این یه سال رو 'جدی' بگیرم. تا یه جایی خوب پیش رفت، نمرات خوب و این چیزا. من زیاد با سلیقهام آشنایی نداشتم اما خوب به یاد دارم که اوایل نهم، کل اینجا رو تغییر دادم و تصمیم گرفتم که رنگ و روی کلاسیکی به خودم بدم، چیزی که الان هستم. اواخر آذر ماه، کم کم روزگارم رنگ تیره به خودش گرفت تا ۱۸ام و ۱۹ام دی ماه، و آخ حرفش رو نزنیم که هر کلمه مربوط به اون دو روز خونینه. بعد از اون نهم کامل عوض شد، کامل. درس هام افت کردن، هدف تحصیلیم تغییر کرد، دوستام خسته و خشمگین بودن و روز به روز خبر ها وحشتناک تر میشدن. تا روزی که نوروز فرا رسید، کم کم به این وضع عادت کردیم و تونستیم دوباره صفحات روزگارمون رو رنگ آمیزی کنیم. زمان قطعی اینترنت که فرا رسید، ۱۸۰ درجه تغییر کردم. دیدم به همه چیز عوض شد، خصوصا دید اجتماعیم. بسیاری از ارتباطات زندگیم رو کنار گذاشتم، تمرکزم رو روی خودم و آیندهام گذاشتم و تصمیم گرفتم کمتر به دنبال «جلب نظر ها» باشم. و حالا من اینجام، کسی که چند وقته داره سعی میکنه برای آزمون ورودی بخونه، کسی که خوب شخصیت خودش رو تا جایی که لازم بوده شناخته، و کسی که نسبت به خودِ ۱۳ سالهاش، تصمیمات بهتری میگیره.
آه، منِ ۱۳ ساله، کجایی، کجایی که دلم میخواد هم در آغوش بگیرمت هم یکی محکم بزنم پسِ کلهات. تو کجا، من کجا. چقدر این سه سال، عجیب، طولانی، و غیر قابل باور بود. نه فقط برای من، بلکه برای تمامی ایرانیان.
آه منِ ۱۳ ساله، هنوز به دنبال اینی که موهات رو رنگ کنی؟ یا یک اکیپ پیدا کنی که همهاشون خفن مفن باشن؟ چقدر بچه ای، چقدر ساده.
اما بچگی کن منِ کوچک، بچگی کن که اگر این روز هارو نگذرونی، دیگه منی اینجا نخواهد بود که به تو اینارو بگه.
336
احساس شادی و نیاز به زندگی کردن، برقراری ارتباط، تنفس لحظات زندگی و رقصیدن با موسیقی اطراف، مقدسه و نیاز داره که به مردم آموزش داده بشه. ما انسان ها اگر در چیز های پوچ و تباه، زیبایی و خوشی رو پیدا نکنیم، دیگه توی چی میخوایم پیدا کنیم؟
336
گاهی اوقات وقتی قدم میزنم یک احساس عجیبی بهم دست میده، خصوصا وقتی توی خیابون شب ها راه میرم. انگار صدا ها با اینکه شلوغه، کم کم هماهنگ میشه، انگار قدم هام شمرده میشه و انگار که لحظات زندگی تبدیل به یک موسیقی میشه.
انگار مستم، نمیدونم، وقتی وارد یه کوچه میشم برای خرید از یه سوپری ساده و با دوستام میگم و میخندم یه احساسی بهم دست میده که انگار از یه بار اومدم بیرون و چند دور نوشیدنی نوشیدم با اینکه هیچیم نیست! ولی بیهوده میخندم، و این خیلی احساس خوبی میده چون توی جهانی که انگار تنها راه برای زنده موندن 'فهمیدنه'، فقط مست بودن و بیهوده خندیدنه که احساس 'زندگی کردن' میده.
336
آری فدای چهره تو شوم من
عاشق نبودن در نفرت نیست
نفرت ز عشق بالاتر است
آنی که باید ازش هراس داشته باشی،
بی احساس بودن است
بی احساس بودن.
336
ای شاعر محبوب من، نام تو را به یاد ندارم
آه تو کاری کردی که این عذاب آور باشد
دیگر شعر های تو را نمیخوانم
کجاست آن موج دریایی که سخنش را میگفتی
کجاست عشقی که خواب را از تو گرفته بود
هیچ ورقه ای از داستان ما باقی مانده؟
یا که جوهر قلمت ته کشیده
یا که گوهر وجودت، عاشق و معشوقت
یک بار دیگر میگویی نام تو چیست؟
نمیدانم عاشق چه کسی بودهام
اما آیا من هنوز یک معشوق نیستم؟
نمیدانم که آیا من هیچ عاشق بودم یا نه
به من بگو چرا، چرا نام تو را به یاد ندارم
هیچوقت نامت را در شعر هایت نوشتی؟
نام مرا چه؟
شاید نام ما در تشبیه های تو است
در استعاره ها در کنایه ها
کجاست نام تو
من دگر تو را میان اشعار پیدا نمیکنم
336
اولین راه برای کنترل ذهن مردم همین بود، مبحث مذهب
وقتی که یک نفر اومد بین مردم ادعا کرد من خدام و کار هایی رو کرد که همه از درک بالاش از زندگی بودن تا صرفا مردم رو احمق نگه داره و برای پیشرفت خودش از حماقت مردم استفاده کنه میدونید منظورم چیه؟
336
به نظر من خدا چیزی جز انرژی که انسان به زندگی وارد میکنه نیست خدا همون چیزیه که جریان زندگی رو احساس میبخشه یعنی درواقع وقتی که یک آرزوی کوچیک و شدنی میکنید و فردا دقیقا همون اتفاق یا نزدیک بهش میافته وجود اون خدا حس میشه خدا چیزی جز همون معنای انسان برای درک زندگی نیست پس نظر من رو بخواید وقتی ما میگیم خدا داریم درباره جلوه خودمون برای زندگی که خودمون ساختیمش و یا معنا و دلیلی که براش زنده هستیم صحبت میکنیم این چیزیه که مفهوم «برابر بودن انسان ها با یکدیگر» رو هم نقض نمیکنه البته ما دو نوع برابری داریم برابری جسمی برابری روحی و افکاری که در مورد دوم هیچوقت برابری وجود نداشته و همون بهتر که نخواهد داشت اما جسمی خصوصا جنسیتی؟ ما قرار نیست باورمون به وجود زندگی و جریان ها و انرژی ها که در کلمه خدا خلاصه میشن رو دلیل کنیم برای اینکه بگیم فلان یارو پیامبر بوده، یا که همدیگه رو اذیت کنیم به قول یک دانای خردمند انسان اگر بخواهد خوب باشد کار خوب انجام میدهد و اگر بخواهد بد باشد کار بد، اما اگر یک انسان با ظاهر خوب بخواهد کار بد انجام دهد قطعا به دین نیاز دارد
336
زندگی کردن به مرور زمان در زندگیمون برجسته تر میشه، تمام احساساتی که به ما احساس زنده بودن میدن، روز به روز قابل درک تر میشن. درسته، با گذشت زمان ما دیدمون به دنیا رو به تباهی و نومیدی میره، اما از طرفی هم شناخت بیشتر و بیشتر نسبت به محیط اطرافمون، باعث میشه رشد کنیم و خوش بگذرونیم چون عزیزم "زندگی دو روزه یه روزشم امروزه" معلوم نیست فردا هیچوقت قراره شانس اینو داشته باشی که زندگی کنی یا نه. نوشیدنیات رو امروز و همین الان بنوش، سیگارت رو همین الان بکش. لباس مورد علاقهات رو الان بپوش و همین الان هرجور که میخوای باش و خودت رو با اسمی که دوست داری صدا کن.
