ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Z

Z

الذهاب إلى القناة على Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
918
المشتركون
-2224 ساعات
-737 أيام
-14830 أيام
أرشيف المشاركات
Z
914
⚘️⚘️⚘️

Z
914
زمان، بر گردِ عقربه می‌چرخد، شیاطین سرخ لب از لب می‌گشایند، و دقیقه‌ای میان ثانیه‌ها جا می‌ماند؛ انگار زمان هم از ادامه دادنِ ما خسته شده. ما اینجا گرفتاریم؛ در حصاری که خود، در حصارِ دیگری محصور مانده. دیوارها نفس می‌کشند، سایه‌ها بیدارند، و هر دری که باز می‌شود، به اتاقی ختم می‌شود که انگار پیش‌تر، هزار بار در آن مرده‌ایم. اینجا حتی زمان هم زندانی‌ست؛ و ما، زندانیِ زندانیِ خودمان. فقط یک چیز را نمی‌فهمیم؛ اینکه اگر یک روز در باز شود، آیا واقعاً بیرون می‌رویم یا تازه می‌فهمیم تمام این مدت، خودِ ما درِ زندان بوده‌ایم.
.صاد.

Z
914
مشتاق نقد و نظراتتون هستم 🕊⚘️ @World_Zbot

Z
914
زِ خاکِ شب برآمد، چون سحر، آن مردِ روشن‌دل به سویِ صبح می‌رفت و نمی‌ترسید از این منزل به دستش پرچمِ خورشید و در سینه هزاران شور قدم می‌زد میانِ شب، به دنبالِ طلوعِ نور نه از زخمِ تنش لرزید، نه از غوغایِ بی‌پایان که مردِ راهِ آزادی، نترسد از غم و طوفان اگر دیوارها بستند راهش را به رویِ او صدای گام‌هایش ماند در گوشِ شبِ کج‌خو سپهر افتاد، اما از زمین برخاست فریادی که بعد از رفتنِ یک مرد، ماند راهِ آزادی

Z
914
شب از گیسوی او آرام بر پیچ و خم افتاد مهِ کامل بر آن زلفِ پریشان، دم‌به‌دم افتاد دو آهو در کمینِ چشم‌هایش تُند و خیزان دو آهو بر لب رودی ز غم هر دم گریزان ز آن رود روان هر قطره‌ای رازی نهان داشت لبش خاموش می‌خندید و دل صد داستان داشت لبش خندید و در خنده، هزاران بغض پنهان بود چنان کز پشت یک دریا، صدای شهرِ ویران بود چراغی در خیابان نیست، این شهرِ غریبان است چنان بی‌همدم و بی‌روح، شهر خالی و عریان است ز گیسویش شب آویزان، ز ماهِ روی او روشن ولی هر گامِ او سنگین، میان راه بی‌گلشن نه‌ پرسید از شب تاریک، نه از این شهر بی‌فردا فقط می‌رفت و می‌برد آهوان را سوی یک رویا که شاید پشت آن رویا، پس از این راه طولانی دوباره صبحی آید باز، برای چشمِ بارانی

Z
914
قدم در گِل نهادم، راه برگشتن نمی‌دانم هر آن سو میروم، کمتر ز خویشِ خویش می‌دانم زمین آرام می‌بلعد، مرا در خویش ‌بی‌پروا نمی‌دانم که این تقدیر بود، یا انتخاب ما به هر سو دست بردم، اختری در آن فضا لغزید گمان کردم رهایی هست، اما بیشتر لرزید نه دریا پیش رو پیدا، نه خشکی در پسِ سر بود میان بودن و رفتن، فقط یک سایه در بَر بود نفس‌هایم به بی‌تابی، در هر لحظه پرسیدم اگر رفتن خطا باشد، چرا زین‌جا ترسیدم؟ نه دستی بود که برگیرد مرا از این سیاهی‌ها نه دانستم که گم کردم، کجا راه تباهی‌ها

Z
914
ز شب‌های بلند خویش، آرام آمدم بیرون ز ویران‌خانه دیروز، سرانجام آمدم بیرون دلم از سنگ غم پر بود و جانم خسته از پیکار ولی در سینه‌ام می‌سوخت، هنوز آن شعله‌ی بیدار نه آنم کز نخستین روز، ره را ساده می‌دیدم که هر دیوار این دنیا، مرا در خویش پیچیدم شکستم لیک، در خاکستر خود ریشه‌ای دیدم میان مرگ امیدم، مسیر تازه‌ای دیدم همان نوری که پنهان بود، میان پرده تاریک مرا خواند از دل شب‌ها، به سوی این ره باریک نه فریاد جهان برخواست، نه دستی آمد از بیرون خودم از خویش برخواست، پس از این ننگ و این افسون

Z
914
ز شب‌های درازِ خویش، آرام آمدم بیرون ز ویران‌خانه دیروز، سرانجام آمدم بیرون دلم از سنگِ غم پر بود و جانم خسته از پیکار ولی در سینه‌ام می‌سوخت، هنوز آن شعله‌ی بیدار نه آنم کز نخستین روز، ره را ساده می‌دیدم که هر دیوار این دنیا، مرا در خویش پیچیدم شکستم لیک، در خاکستر خود ریشه‌ای دیدم میان مرگِ امیدم، مسیرِ تازه‌ای دیدم همان نوری که پنهان بود، میان پرده تاریک مرا خواند از دل شب‌ها، به سوی این ره باریک نه فریاد جهان برخواست، نه دستی آمد از بیرون خودم از خویش برخواست، پس از این ننگ و این افسون

Z
914
مشتاق نقد و نظراتتون هستم @World_Zbot

Z
914
هرکاری کردم چیزی جز روایی به ذهنم نرسید

Z
914
اولین روایی‌ای بود که نوشتم

Z
914
به یاد آرم هوای کوچه‌ساران صفای صبح و بوی جوی‌باران نه آسان بود آن روزِ جوانی ولی خوش بود با آن زندگانی کم و بسیار، دل‌ها گرمِ هم بود چراغ خانه‌ها روشن ز کم بود بهاران سبز و خرم در زمانی که یک خانه بُوَد جای جهانی جوان بودم، پر از رویای فردا دلم خوش بود از آن افکار زیبا گمانم بود کز بهر زمانه شود دنیا رها از هر بهانه رسیدم روزی از راهی به فردا که دیدم شهر را در بند درها بدیدم ناگهان آن آسمان را غبارآلود و گم کرده‌ست جان را هوا سنگین و باغ از شهر دور است درختی زیر سیمان‌ها صبور است یکی در سفره‌ش انواع نعمت یکی بی‌نانِ خشکیده، ز حسرت یکی از ثروتش جان‌ها خریده دگر از بهر تنهایی بریده جوانی بود آنجا، چشم‌ها باز نشسته خسته در کنجی دگر باز به دستش برگه‌ای، چشمش به راهی به لب خنده ولی در دل تباهی به خود گفتم مگر فردای دنیا نباید جای شادی باشد اینجا؟ ولی ناگه صدای تیر برخواست ز قلبی آرزویی دیر برخواست جوانی روی خاک افتاد و مادر گرفته پیکری بی‌جان، در بَر به روی سنگفرش، خون جای گلدان که سرخ است از بَرَش هر سو بهاران قدم برداشتم، دیدم جوانی که بر لب داشت، حرفی در نهانی شناختم آن نگاه آشنایش همان ترس قدیمی در صدایش نشستم، خیره بر این شهر بیمار که بر خوابی سیه، دل داده بسیار به فردا آمدم با یک امیدم که شاید آدمی بهتر بدیدم زمان هرچند صدها ساله‌تر شد ز بیداد، چشم‌ها با ناله تر شد

Z
914
دیده‌ام اورا، به سینه دیگرش شوق سفر نیست نگاهش روبه فردا مانده، اما بال و پر نیست تمام عمر فردا را برای خویش می‌جست ولی اکنون به جز دیروز، چیزی در نظر نیست شبِ آخر کنار پنجره، چشمش پُر از حسرت چنان با او زمانه کرد، گویی راهبر نیست به او گفتم هنوز از پشت این شب صبح می‌آید نگاهم کرد و خندید و بگفت اینجا سحر نیست من آن روز این حقیقت را به آرامی فرو خواندم که خوش آن لحظه کز فردا دگر بیم و خطر نیست تقویمش بر سر میز، هر روزش ورق خورده ولی از برگ آخر، تا ابد دیگر خبر نیست

Z
914
دیده‌ام اورا، به سینه دیگرش شوق سفر نیست نگاهش روبه فردا مانده، اما بال و پر نیست تمام عمر فردا را برای خویش می‌جست ولی اکنون به جز دیروز، چیزی در نظر نیست شبِ آخر کنار پنجره، چشمش پُر از حسرت چنان با او زمانه کرد، گویی راهبر نیست به او گفتم هنوز از پشت این شب صبح می‌آید نگاهم کرد و خندید و بگفت اینجا سحر نیست من آن روز این حقیقت را به آرامی فرو خواندم که خوش آن لحظه کز فردا دگر بیم و خطر نیست تقویمش بر سر میز، هر روزش ورق خورده ولی از برگ آخر، تا ابد دیگر خبر نیست

Z
914
از باتلاقی بنویس که هر لحظه بیشتر تو رو به اعماق خودش میبره و تو سرگردانی

Z
914
آخرشب همه‌ رو می‌ذارم

Z
914
برگشت از شکستی طولانی مدت در زندگی

Z
914
درود راجبِ دخترِ مو فرفریه چشم قهوه ای که مجبور به ادامه دادن بود

Z
914
بریم بنویسیم...

Z
914
فکر کنم دفعه بعدی هیچکس شرکت نکنه