'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
الذهاب إلى القناة على Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
4 150
المشتركون
+824 ساعات
+1677 أيام
+50230 أيام
أرشيف المشاركات
اولین نم پاییزی امسال کنار مزارت...
چون تو هستی، باران هست، عشق هم'
صبر کن باران بگیرد میروم
یا که پایم جان بگیرد میروم
صبر کن من بغض دارم اندکی
گریه ام پایان بگیرد میروم
آبرویم میرود با چشم تر
صبر کن باران بگیرد میروم!
ناسلامتی امروز یادبود تولد شماست باباجان
حتی امروز هم برای دخترانتان کادو فرستادید؟
یک روز دست از پدر بودن بردارید
امروز را فقط آقا محسن باشید
نه برای من و الهه و مادر
همین یکبار برای خودتان باشید دیگر...
حالا حالا ها وقت هست برای پدر بودن
تا آخر عمر باید هوای مارا داشته باشید.
مثل همین امروز که کیک تولد به نام شماست و کادوها برای ما از طرف شما!
(از طرف ماهلین جانِ کوچکتان که سهم پدر داشتنش در دنیا فقط ۲ ماه بود!
با همان سن کوچک؛ با همان زبانِ بی زبانی)
میدانی عزیزِ وصله ی جان؟
آنچه با رفتنت از دست دادم، نهایتِ عشق بود!
لحظه ی رسیدن همسر شهید بابایی به پیکر همسرش رو میبینم و زیر لب میخونم:
او میرود دامن کشان
من زهرِ تنهایی چشان...
یادم میاد ۲۳ دی ماه حد فاصل صحن امام هادی و صحن مسجد اعظم حرم خانم فاطمه ی معصومه با عجله تابوت رو میبردن و من دنبالش میدویدم
چادر به پام گیر میکرد و با گریه میدویدم.
شبیه ۳۱ خرداد که دیر رسیده بودیم. سمت اتاق عقد با عجله میدویدیم.
حالا همون مسیر
همون راه
همون قدم ها
ابوالفضل شبیه موج خروشان بود و میرفت
روی دستهای مردم
و من دوان دوان دنبالش
او میدوید و من میدویدم...
ناآرام و تنها و زخم دیده
در پیله به خود میپیچیدم و التماس میکردم. اشک میریختم و التماس میکردم. با تضرع التماس میکردم خدایا او را به من و من را به او برسان. از همان شب اول که خود را برای دنیای بدون او باید آماده میکردم؛ سرم که روی بالشت رفت در خودم مچاله شدم و زمزمه کردم اللهم عجل وفاتی. تا روزهای طولانی بعدش که حوصله ی شنیدن دعای خیر را نداشتم. یک چیز میخواستم. از خدا مرگم را بگیرید. من را به او و اورا به من برسانید.
دعاها و آرزوهای خوبتان را کیسه کنید و ببرید برای خودتان
نمیخواهمش. یارم کجاست؟ اورا به من بدهید، میروم...
بی قرار و ناآرام
خسته و ترسیده از دنیا
با آن دعای همیشگی مرگ گلاویز دنیا بودم.
تا آنکه مشت ها باز شد و کاسه ی دست به سمت آسمان رفت. اینبار خالی تر از همیشه
با انگشتانی لرزان
رفت تا خالی برنگردد.
خانه به خانه در پی تسلیم
شهر به شهر دنبال ارتضا
سر به آسمان و دل به دریا سپرده دعا میکردم اللهم فاجعل نفسی مطمئنة بقدرک، راضية بقضائک...
دوباره استجابت
یکباره آرامش
و حالا نه آنکه دست از تمنای وصال برداشته باشم بلکه دلم آرامِ قدرت اوست.
حالا میدانم اگر مانده ام به رسالتیست و اگر رفته ای به حکمتی!
حالا نه آنکه بگویم از پیله بیرون آمده ام که هنوز در حال دست و پا زدنم. و نه آنکه حلاوت دنیا دوباره به کامم شیرین آمده باشد که صبورِ تقدیر و مأمور امر قادرم.
حالا نزدیک ۹ ماه از بزرگترین امتحان زندگی ام میگذرد. به قول همسر جوان شهید محمد ثقفی- به قدر تکامل یک جنین-
در دنیایی که تاب دوری ات را به اندازه ی چشم بر هم زدنی نداشتم حالا به اندازه ی رشد نوزادی در شکم مادر بدون تو دوام آورده ام تا دنیا شکوه آدمی را ببیند.
رسیدن از قعر گودال تاریکی تا صدر قله ی نور را به تماشا بنشیند.
این روزها آرام ترم و صبور تر
و به مقدار زیادی مُصر برای از پا ننشستن. تا آنکه راهت پر رهرو باشد و مأموریت الهیمان به ثمر بنشیند.
حالا مدتی میشود که آرزوی وفات به تمنای شهادت تبدیل شده و قلبم هر روز مشتاق تر به وصالت. اما آنگونه که خدا بخواهد.
امّید که خواست او به درازا نکشد و اگر هم کشید گلو را سپرده ام به تیغ رضایتش.
ای کاش دعای حضرت دوست رهسپار این سرباز زخمی و خسته باشد تا آنکه به سرمنزل ابدیت برسد...
محمدحسن با اینکه ۷ سالشه خیلی روان و گویا راجع به احساساتش حرف میزنه. مثلا درباره ی روز خاکسپاری شهدا وقتی میخواد میزان گریه و ناراحتیشو توصیف کنه میگه (اون روز از بس گریه کردم خودمم داشتم آب میشدم میرفتم توی زمین. قطره های گریه از چشمام میریخت روی زمین و گِل میشد) من مات حرف زدنش میشم و به این فکر میکنم که بچه ها بر خلاف چیزی که ما درموردشون فکر میکنیم چه درک بزرگ و بی اندازه ای از دنیا دارن.
ماه های اول که پیش مامانم گریه میکردم و از حالم میگفتم تا یکم خالی شم حواسم بود کسی نباشه تا راحت حرف بزنم ولی حضور محمدو نادیده میگرفتم. به خیال خودم میگفتم بچس؛ و روزهای بعد میدیدم چقدر تو خودشه و چقدر ساکته. وقتی میبردیمش پیش مشاور؛ مشاور میگفت این بچه بخش زیادی از ذهنش درگیر خواهرش و شوهر خواهرشه. همش درباره ی اونا حرف میزنه و اونجا میفهمیدم که چقدر اون درد دل کردنا جلوی اون بچه چقدر روحشو تحت تاثیر قرار داده و چقدر اذیتش کرده.
این چیزا باعث میشه موقع حرف زدن جلوش خیلی احتیاط کنم. و معتقدم بچه ها شاید توی ظاهرشون نشون ندن ولی خیلی زیاد حواسشون به ما و حرفامون هست و متوجه میشن.
در نهایت در زندگی همه ی ما شبی فرا میرسه که گمان میکنیم همه چیز همونجا به انتها رسیده.
ولی ما باز به خونه برمیگردیم؛ روی بالشت خودمون میخوابیم و صبح فردارو میبینیم.
با وجود تمام زخم هایی که برمیداریم شاید این حرف اشتباه باشه که عیار آدمی به رنجیه که تحمل میکنه. ولی گمان نمیکنم این غلط باشه که عیار ما به استقامت ما و نحوه ی مواجهه ی ما با ناسازگاری های روزگاره.
رنج درهای جدیدی از استقامت رو درون آدم باز میکنه. نمیگم لزوما خوبه یا چی.
فقط میدونم برای تبدیل شدن به آدمی که با وجود بدترین اتفاقات زندگی بازم وایمیسته و تصمیم میگیره که ادامه بده باید مراتب مختلفی از سختی رو تجربه کرد.
هوا رو به روشنی میره و یکی یکی گوشیا وصل میشن به هدفون ها.
اون جلو یه نفر نشسته که متن دعای عهد رو سرچ کرده و داره با نور کم میخونه.
این عقب یکی آروم به اطرافش نگاه میکنه و خیلی آروم سه باز میزنه روی پای راستش.
اینارو میبینم و در حالی که صدای آقای فرهمند توی گوشم میپیچه میگم؛ آقای توسل های یواشکی سلام!
حالت را نمیپرسم و امیدوارم جویای احوالم نباشی که اوضاع اینجا تعریفی ندارد.
نمیدانم چه روز و چه فصل و چه ساعتی را پشت سر میگذاریم. همینقدر میدانم که هوا سرد است. سرد و تاریک؛ با ابر های بزرگ و سیاه با احتمال بارش های بی وقفه.
ما اینجا در زمین روزهای بارانی زیادی داریم.
راستی آنجا در بهشت هم باران میبارد؟
(حالا که اشک امان نمیدهد. بعده ها درباره ی باران بیشتر برایم بگو)
گمان نمیکنم حوالی شما غصه پرسه بزند.
اینجا ولی هر روز با غم بساط تازه ای داریم
یک روز خلق را تنگ میکند و میشود پرخاش
روز دیگر صبر را زمین میزند و میشود فریاد
شب ها لباس بیخوابی میپوشید و روزها ساز انزوا و سکوت کوک میکند.
سر سفره مینشیند و توی غذا عصاره ی تلخی میریزد و قاشق هارا به زمین میکوبد. از شانه بالا میرود و از چشم ها فرود می آید. و مدام مجبورمان میکند به رفتن. رفتن از میان جمع
رفتن به تاریکی و بازنگشتن به سوی نور.
حالا ساعت چند است؟
فکر میکنم وقت رفتن من شده.
میروم و میدانم که این روزها سرت شلوغ است ولی ای کاش به اندازه ی شنیدن این صدای دلتنگ حوصله ام را داشته باشی.
به رسم خداحافظی های همیشگی-به جز آخرین دیدار بدون خداحافظیمان- مراقب خودت باش. انقدر زیاد که حتی نسیم هم صورتت را خراش ندهد. میدانی که جز تو کسی را ندارم.
به امیدِ دیدار خیلی زود ما...
برسد به دست آن یار زمستانی؛ که بهار زندگی ام بود!
"حجره ۱۲۷"
حوزه علمیه مدینة العلم صاحب الزمان ارواحنافداه-شهرضا
حجره طلبه شهیدِ عزیز « ابوالفضل طغیانی »
'هر لحظه هر ثانیه دلتنگ او'
ابوالفضل مدینه رو خیلی دوست داشت... خیلی.....
والعاقبةُ لِلمتّقین✨
