بَعدِ سکوت؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
در برابر بیمهری سرنوشت سکوت اختیار کرده بود. https://t.me/HarfChatBot?start=67c2fff79a8e
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
563
المشتركون
-224 ساعات
-387 أيام
+3130 أيام
أرشيف المشاركات
561
بین خودمان باشد؛
برای پرسیدن حالت خیلی غریبه شده ایم،
اما؛
اما شما مراقب خودتان باشید،
زیباترین غریبه دنیای من...
561
عجیبترین کار برای من درد دل کردنه. خیلی راحت میتونم حرفهای آدمها رو بفهمم، حتی گاهی قبل از اینکه خودشون کامل توضیح بدن، میفهمم چی اذیتشون میکنه؛ اما وقتی نوبت خودم میرسه، انگار همهچی فرق میکنه. اینکه بشینم و برای دوستم، پارتنر یا حتی تراپیست هم از مشکلاتم بگم، برام یه جور عجیبی مسخره و غیرقابل هضمه. نه اینکه بهشون اعتماد نداشته باشم، فقط بلد نیستم خودم رو اونطوری که بقیه رو میفهمم، برای بقیه توضیح بدم. حرفهای خودم وقتی از دهنم بیرون میان، یهجوری غریبه به نظر میرسن؛ برای همین ترجیح میدم سکوت کنم، گوش بدم، بفهمم و آخرش دوباره همهچی رو برگردونم توی خودم.
561
کاش یه جایی بود میشد رفت امضا داد که باقی عمرمونو بدیم به کسایی که واقعا زندگی رو دوست دارن و خلاص میشدیم از این همه غم.
561
خب برای من پروفش بسته اس بخامم نمیتونم چک کنم
دیگه نیست
ولی یه قدمیمه
فاصلم باهاش یه قدم بود
ولی دیگه برای من نبود
سخته نه؟
نمیدونم
هرچی هست
خیلی بده خیلی داغون میکنه ادمو
اینکه از عشقت یه قدم فاصله داشته باشی ولی نتونی بگیریش بغل نتونی نگاهش کنی لبخند بزنی و اون مثل همیشه با لبخند جواب نگاهت رو بده
دلم تنگ شده
وای خدایا مرگ رو به من بده؛
561
فکر کردی میشینم و
واسه یه ماهی گریه میکنم
در حالی که کل دریا پیش رومه؟
بله ، درست فکر کردی
چون اون ماهیِ مورد علاقم بود.
561
اورا دوست داشتم؛
هنوز هم دوست دارم، اما با نگاهی از دور، در فاصله ای که رنجها و خاطرهها آن را حفظ کردهاند.
561
چقدر ساده فکر کردم زمان که بگذره، همهچیز تموم میشه. فکر کردم یه روز از خواب بیدار میشم و دیگه یادت نمیافتم، اما بعضی آدمها انگار از زندگی نمیرن؛ فقط از کنار آدم میرن و یه گوشه از ذهنش میمونن. هنوز گاهی وسط یه روز معمولی، یه چیزی منو یاد تو میاندازه و برای چند ثانیه همهچیز همونجایی میایسته که تو هنوز بودی. عجیب نیست؟ آدم میتونه با نبودنِ یه نفر کنار بیاد، ولی با خاطرهی بودنش نه. من هنوز حرفهایی دارم که هیچوقت نگفتم، سؤالهایی که هیچوقت جواب نگرفتن و لحظههایی که نمیدونم واقعاً زندگیشون کردم یا فقط توی ذهنم ساختم. شاید ما هیچوقت اونقدر که فکر میکردیم به هم نرسیدیم؛ شاید فقط دو نفر بودیم که خیلی نزدیکِ هم، مسیرهای جدا رفتیم. اما هرچی بود، یه چیزی از تو هنوز اینجاست؛ نه مثل قبل، نه اونقدر پررنگ، فقط به اندازهای که گاهی دلم برای کسی تنگ بشه که دیگه نمیدونم باید پیداش کنم یا فقط یادش کنم.
561
وقتی قرار نیست داشته باشمش،پس چرا میاد سر راهم؟که بعدش برای نداشتنش قفسه سینم انقدر درد بگیره؟
561
اما عزیز من؛
هنگامی که به جای ریشه یک فرد عاشق گل و شکوفه هایش میشوی، در پاییز چه خواهی کرد؟
561
از اونجایی که هیچوقت هیچکس بهم نگفت “باهم درستش میکنیم”، خودم تنهایی درستش کردم و الان که درست شده نیازی به تقسیم کردنش با هیچکس ندارم.
