ar
Feedback
مریمِ نامقدس

مریمِ نامقدس

الذهاب إلى القناة على Telegram

سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
354
المشتركون
-224 ساعات
+297 أيام
+3530 أيام
أرشيف المشاركات
بچه ها من وارد سال دوم پزشکی شدم 🥹 :))

photo content

مریمِ نامقدس ؛
مریمِ نامقدس ؛

یهو خیلی غم عمیقی منو گرفت. آدمایی با این همه شور زندگی و واقعا به همین تعداد زیاد از بین رفتن و من موندم و زندگی ای که گاهی بی دلیل برای خودم سختش می کنم. واقعا ارزشش رو نداره.

Let's have some fun being single and free.

سیرت بد صورت هارو هم زشت می کنه. :(

امروز با یکی صحبت کردم و اصلا کاری به حرفاش ندارم چیزی که خیلی برام آرامش بخش بود این بود که یک آدم مُسن راجع به مشکل من اینقدر عادی صحبت می کرد؛ یعنی واقعا این مشکل مقطعیه و می گذره.

دو شبه اینجا بارون شدید میاد. دقیقا در شب های 18 و 19 بهمن، آسمونم قلبش به درد اومده.

هوای مطلوب:))
+1
هوای مطلوب:))

من به اتاقم برگشتم، در را از تو چفت کردم و دراز کشیدم، اما نمی توانستم بخوابم. فکر او آسوده ام نمی گذاشت. گفتم اگر پنجره را باز کنم و اگر آدم ها مثل مه می توانستند به همه جا سر بکشند، اگر، اگر. مدام می آمد و می رفت و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچکاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همینجوری دوتا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند، می خواهد پر بکشد. اگر او هم چنین حالی داشت، باید کاری می کرد، یک بار از کوچه مان می گذشت، سنگریزه ای به شیشه مان می زد، بی انصاف! گفتم نکند اورا کشته اند. یک دسته از موهام را گاز گرفتم، گفتم خدانکند، خدانکند و از شیشهٔ شکستهٔ بالای در، سرما و مه به درون می ریخت. آرزو می کردم که کاش آدم ها می توانستند مثل مه به هر کجا که می خواهند بروند. گفتم اگر پنجره را باز کنم، او را می بینم که در کوچه ایستاده و سرش را بالا گرفته است. چهار بار رفتم دم پنجره، اما هرگز اورا ندیدم. ~ سال بلوا

مدت ها بود که نمی توانستم غذا بخورم، سر سفره که می نشستم یاد او می افتادم و دلم می خواست بروم ته باغ. زیر درخت ها می نشستم و با خاک ور می رفتم، تنها به این خاطر که کسی حواسم را پرت نمی کرد و می توانستم در فکر او باشم. ~ سال بلوا

یهو تصویر یه خونه ای در ذهنم نقش بست. یه خونه‌ی حیاط دار کوچیک، نصف حیاطش یه گلخونه قشنگ بود و نصف دیگه اش هم چند تا درخت. خونه خیلی گرم و نرم بود. یه ایوون داشت که می شد بیای بشینی و گل ها و درخت های توی حیاط رو ببینی و چای بخوری. از اون خونه هاییه که می شه وقتی می خوای از دنیا فرار کنی، بهش پناه ببری. صبح زود بیدار بشی، صبحونه بخوری، بری بیرون قدم بزنی و برگردی خونه. در سکوت ناهار درست کنی، یه کتابی بخونی و فکر کنی. به اون دلیلی که تورو به این انزوا دعوت کرد؛ از دنیا جدا باشی و فقط یه تلویزیون مربعی قدیمی اونجا باشه که همیشه برفکیه. همه یه همچین خونه ای برای بعضی روز های زندگی نیاز دارن.

شمام بیاید با من سال بلوا رو بخونید. :))

مادر گفت:« از وقتی دختر پادشاه عاشق مزد زرگر شد، نه خواب داشت نه خوراک. تمام وقتش را دم پنجرهٔ قصر می گذراند و روز به روز لاغرتر می شد. دیگر توجهی هم به پسر وزیر نداشت، به جواهرات هم اهمیتی نمی داد، حتی به ادا و اطوار دلقک هایی که به خاطر او نمایش مضحک اجرا می کردند، نمی خندید.» ~ سال بلوا

بچها یک نفر که انتظار نداشتم اومد به من گفت چرا من تو چنلم همه چیز عادیه. باید بگم تقریبا همهٔ اعضای چنل من دوست و آشنا هستن ، از 47 نفر شاید 30 تاش دوستامن. اگر من یک تریبون داشتم قطعا محتوا چیزی بجز این اوضاع نبود. ولی اینجا واقعا مثل اتاق منه.. من چیزی که باید برم پی وی دوستم تعریف کنم و اینجا تعریف می کنم و حتی غم و غصه ای که دارم رو هم اینجا به زبون خودم می گم. نمی دونم واقعاً.

معلوم نیست تا کِی ترم دو پاس نشده بمونه درحالی که ترم سه شروع می شه. یعنی شاید ترم سه تموم شه یه روز ولی ترم دو نه. زندگی در ایران.

سلام من می خوام باز برم در کتاب هام غرق شم.

امروز در یک چیزی کوتاه اومدم که امیدوارم بعدا پشیمونم نکنه.

photo content

رسالة فيديو00:42