ar
Feedback
مریمِ نامقدس

مریمِ نامقدس

الذهاب إلى القناة على Telegram

سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
354
المشتركون
-224 ساعات
+297 أيام
+3530 أيام
أرشيف المشاركات
ذهنم و قلبم اینقدر سردرگمن که نمی دونم باید چیکار کنم. خوشحالم می رم خونه، مامان درمانِ همه چیزه.

می دونید چرا؟ ترم بالایی هامونو دیدم و واقعا اونجوری ان که دلم می خواد آیندم باشه. همونقدر با سواد و خوشگل 😭😂✨

بچها امشب به طرز عجیبی بعد از مدت ها از بابت پزشکی خوندن خوشحال بودم.

5- تقریباً همه‌ی بدبختی‌ها از این میاد که شخصیت‌ها: یا توی گذشته گیر کردن یا توی «اگر فلان کار رو کرده بودم…» دلونا می‌گه: زندگی فقط همینیه که الان هست نه نسخه‌ی اصلاح‌شده‌ی ذهنت.

4- بیشتر ارواح دلونا به‌خاطر وابستگی گیر کردن: عشق ناتمام خشم حسرت احساس گناه پیام واضحِ سریال اینه: تا وقتی به چیزی چنگ بزنی، آزاد نیستی. خوشبختی واقعی وقتی میاد که بتونی رها کنی؛ حتی چیزهایی که خیلی دوست داشتی.

3- ثروت، موقعیت اجتماعی، یا حتی برنامه‌های دقیق زندگی، نمی‌تونن تضمین خوشبختی واقعی باشن.هتل دلونا اصلاً وعده‌ی «شاد بودن همیشگی» نمی‌ده. می‌گه خوشبختی یعنی بتونی با غم‌هات زندگی کنی، نه اینکه انکارشون کنی. شخصیت‌ها اغلب درد دارن، گذشته دارن، گره دارن… اما وقتی درد رو می‌پذیرن، سبک‌تر می‌شن.

2- این پیام کمی اگزیستانسیالیستی هم هست: زندگی واقعی پر از عدم قطعیت، فقدان و گذراییه. هتل دلونا به نوعی می‌گه: «با این واقعیت کنار بیا و با حضور کامل در لحظه زندگی کن».

بيايد یکم از پیام های این سریال بگم: 1- پیام اصلی اینه که زندگی گذراست و همه چیز موقته. یعنی ثروت، مقام، حتی روابط و برنامه‌ها — همه‌شون در نهایت رنگ می‌بازن. این حس «پوچی» باعث می‌شه آدم به دنبال معناهای عمیق‌تر باشه، نه چیزهای ظاهری یا کوتاه‌مدت.

زمانی خیلی زندگی سخت بود، نشستم هتل دلونا دیدم که خیلی کمک کننده بود می دونید چرا؟ چون یادآوری می کنه چقدر زندگی پوچه.

خیلی عذرخواهم عزیزم. تو نمی تونی علایقم رو از من بگیری. نمی تونی شور و شوق و علاقهٔ من به زندگی رو ازم بگیری، شاید مدتی تونستی ولی دیگه نه. منِ واقعی برمی گرده و بهتر هم بر می گرده و در نهایت کسی که باخته من نیستم.

زندگی ما همیشه غرق مشکل بوده. همیشه و همیشه ایرانی غصه ای داره که بخوره و الان از همیشه بیشتر. اما این وسط فاز یه عده رو اصلاً متوجه نمی شم. تا دو روز پیش(علی رغم دونستن همه اخبار) سفت رفت از چهارم بهمن ماه امتحان داد، اونی هم که نرفت گفت جزوه ندارم که درس بخونم. یه هفته گذشت و بعد روز قبل امتحان تصمیم بر اعتراض و اعتصاب شد! به نظر من این خیلی زشته و حتی توهینه که بعد چند وقت یادت بیاد. اگر غمگینی و معترضی چرا از اول که از اونموقع تا الان شرایط فرقی نکرده حرکتی نزدی؟ بعد من نمی فهمم اینور سال امتحان ندی ولی بعدش مجازی شرکت کنی بعد عیدم پاشی بیای سر امتحانا و کلاسات 40 واحد به بدبختی پاس کنی اعتراض کردی؟ وزارت علوم و بقیه مجازی دادن تموم کردن رفتن، علوم پزشکی بیچاره.

وای دقیقااااا اینقدر خوشم میاد از اونایی که زیاد اسممو بکار می برن.

همون اول وزارت علوم و کلی دانشگاه دیگه گفتن بچه ها شرایط ناپایداره شما فعلا امتحاناتونو مجازی بدید خیالتون راحت شه از ترمتون، برای ترم بعد به موقعش تصمیم می گیریم. بچه هاهم با خیال راحت امتحانا رو شروع کردن و یکم دیگه تموم می شه. وزارت بهداشت گفت نه! همه از 4 بهمن حضوری پا می شید میاید نهایتا تو سه هفته جمعش می کنیم و اسفندم ترم جدید 😡 گفتیم آقا خیلی جاها انداختن یازدهم حداقل به ما وقت بده جزوه هارو دانلود کنیم بخونیم! گفتن اوکی یازدهم بیاید. قبل یازدهم گفتن شاید هی داره ناپایدار تر می شه درخواست مجازی شدن کنیم. گفتن به هیچ وجه علوم پزشکی مجازی نخواهد شد. دیگه ما گفتیم امتحانارو بدیم بره جمع شه خیالمون راحت شه، امروز باز دارن می گن شاید مجازی کنن فعلا نریم امتحانارو. بعد تازه میندازن گردن دانشگاه ها، دو هفته باید التماس کنن توروخدا مجازی کنید و احتمالا مسئولای دانشگاه ماهم بگن بشینید سرجاتون چرا باید شمارو مجازی کنیم. و معلوم نیست تا کی همینجوری لنگ در هوا باید وایسیم. لعنت به وزارت بهداشت.

امشب از زبون خانمی می نویسم که مردی رو عمیقاً دوست داشت، اما همه چیز دست به دست هم داد تا به هم نرسن. نهایتا هر دو با کسان دیگری ازدواج کردن؛ این نامه رو خانم در ۶۰ سالگی می نویسه: برای آنتونیو ؛ سال های زیادی از آن پاییزِ پر ماجرا گذشته. بعد از آن، دیگر نتوانستم تصمیم بگیرم فصل مورد علاقه ام پاییز است یا زمستان. پاییز را با تو گذراندم و تو زمستانِ زندگی ام را زیبا کرده بودی. شاید باید بهاری را انتخاب می کردم که در آن تورا نمی شناختم. زمانی که رنگ ها و سبزه ها و گل ها بدون حضور خاصی معنا داشتند، زیرا پس از تو، همه چیز معنایش را از وجود تو می گرفت. دلیل زیبایی برف، حضور تو بود. دلیل مطبوع بودن سرما، گرمای تو بود. دلیل خوشمزگی غذاها، تقسیم کردنش با تو بود و دلیل لذت زندگی، گذراندنش با تو بود. یک فصل از زندگی ام با تو گذشت و حالا نمی دانم چند دهه است که با خاطرات آن یک فصل زندگی می کنم. نظیر آن احساس و شور و عشق دیگر در زندگی نصیبم نشد. زندگی ام آرام و قشنگ و مطلوب گذشت اما همیشه گفته ام، شور و هیجان و عشق بحثَش جداست. همهٔ عشق من روزی برای تو بود و من بخش زیادی از آن را در دستان تو جا گذاشتم و هرگز تمایلی به بازپس‌گرفتنش هم نداشتم. به خواستهٔ قلبم گوش دادم و قسمتِ بسیارش را در جایی که بیشترین تپش هایش را انجام داده بود، جا گذاشتم. اگر زندگی بعدی ای وجود داشته باشد، آرزویم این است که بتوانم تمامش را به تو بدهم و اجازه دهم تا ابد خوشحال باشد؛ قلبی که نام تورا از این زندگی، به زندگی دیگر خواهد برد.

ایده آمد

وقتی من خوابم، وقتی سرم رو گذاشتم روی بالش و جام گرم و نرمه، تعدادی اون بیرون دارن با یچیزی ورای تصور ما دست و پنجه نرم می کنن و در انتظار مرگن.. خدایا باورم نمی شه.

باورم نمی شه هیچی رو. باورم نمی شه دارم زندگی می کنم و هرروز آدما بیشتر می میرن!

این قبرستون چیه ما توش زندگی می کنیم

این چی بود من خوندم
این چی بود من خوندم