Leila.Psychotherapist
الذهاب إلى القناة على Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 740
المشتركون
-224 ساعات
-307 أيام
-15330 أيام
أرشيف المشاركات
سوگ فقط در ذهن ما اتفاق نمیافتد؛
گاهی بدن، چیزی را حمل میکند که زبان هنوز نتوانسته دربارهاش حرف بزند.
وقتی فقدانی را تجربه میکنیم، فقط با نبودنِ یک آدم یا یک رابطه مواجه نیستیم؛
با تغییر بزرگی در دنیای درونیمان مواجه میشویم.
مغز باید با واقعیتی تازه سازگار شود؛
بدن باید با تغییر ریتم زندگی کنار بیاید؛
و سیستم عصبی باید خود را با چیزی هماهنگ کند که هنوز برای ما «قابل باور» نشده است.
برای همین ممکن است در دورهی سوگ، بدن هم واکنش نشان دهد:
چشمها خسته و سنگین شوند،
فک ناخودآگاه منقبض بماند،
احساس گرفتگی یا فشار در گلو داشته باشیم،
اشتها تغییر کند،
معده بههم بریزد،
بدن سنگین و بیانرژی شود،
تمرکز و حافظه افت کند،
یا حتی احساس کنیم حرکت کردن و ادامه دادن، بیش از همیشه انرژی میخواهد.
اینها به این معنا نیستند که «هر درد جسمی از سوگ است».
بدن پیچیدهتر از این حرفهاست و هر علامت جسمانی میتواند علتهای مختلفی داشته باشد و گاهی نیاز به بررسی پزشکی دارد.
اما یک حقیقت مهم وجود دارد:
هیجان و بدن از هم جدا نیستند.
وقتی روان ما با فقدان، شوک، دلتنگی و تغییر بزرگی روبهرو میشود، سیستم عصبی هم در این تجربه شریک است.
گاهی ما فکر میکنیم چون دربارهی فقدان حرف نزدهایم، پس از آن عبور کردهایم؛
در حالی که ممکن است بدن هنوز در حال پردازش آن باشد.
سوگ هم همیشه با گریه کردن دیده نمیشود.
گاهی خودش را در خستگی نشان میدهد.
گاهی در بیحوصلگی.
گاهی در بیخوابی یا پرخوابی.
گاهی در بیاشتهایی یا پرخوری.
گاهی در سکوت.
گاهی در ناتوانی از تمرکز.
و گاهی در احساسی مبهم که فقط میگوییم:
«نمیدانم چرا اینقدر خستهام.»
به همین دلیل، در سوگ لازم نیست فقط از خودمان بپرسیم:
«چرا هنوز ناراحتم؟»
گاهی سؤال عمیقتر این است:
«بدنم از این فقدان چه چیزی را دارد تجربه میکند که هنوز نتوانستهام برایش کلمه پیدا کنم؟»
سوگ بیماری نیست که باید هرچه سریعتر از آن خلاص شویم.
سوگ، فرآیند سازگار شدن با واقعیتی است که دوست نداشتیم اتفاق بیفتد.
و گاهی بهبودی یعنی نه فراموش کردنِ آنچه از دست دادهایم،
بلکه یاد گرفتنِ اینکه چگونه با جای خالی آن زندگی کنیم؛
بدون اینکه مجبور باشیم خودمان را از احساس کردن محروم کنیم.
به بدنمان هم اجازه بدهیم در این مسیر حرف بزند.
اما با مهربانی، با آگاهی و در صورت وجود علائم مداوم یا نگرانکننده، با کمک متخصص.
چون گاهی بدن چیزی را فراموش نکرده؛
فقط هنوز دارد راه خودش را برای کنار آمدن با فقدان پیدا میکند.
@LeilaPsychotherapist
شما هنوز کرم ابریشم را ندیدهاید که چگونه زمستانها در پیله فرو میرود و خود را به بند میکشد، تغییرشکل میدهد و تکان نمیخورد، در حالی که زندگیش به آرامی در تاریکی ادامه دارد و در پس ظاهر زشت پیله، پروانهای نرم و لطیف با چشمانی درخشان و بالهای زیبا شکل میگیرد و سرانجام در صبحی بهاری پیله را سوراخ میکند و به پرواز در میآید! رستگاری هم به همین شیوه در تاریکی درون ما در کار است.
#نیکوس_کازانتزاکیس
@LeilaPsychotherapist
گاهی ما در رابطه شبیه یک اختاپوس میشویم...
آنقدر محکم به دیگری میچسبیم که تصور میکنیم اگر رهایش کنیم، همهچیز فرو میریزد.
اما واقعیت این است که بیشتر اوقات، آنچه ما را به دیگری گره میزند عشق نیست؛ ترس است.
ترس از رها شدن...
ترس از تنها ماندن...
ترس از دوستداشتنی نبودن...
و ترس از اینکه اگر دیگری نباشد، دیگر هیچ احساس امنیتی وجود نخواهد داشت.
از نگاه روانشناسی تروما، این رفتارها از روی ضعف شخصیت یا وابستگی ذاتی به وجود نمیآیند.
آنها زبانِ یک سیستم عصبیاند که زمانی برای بقا یاد گرفته همیشه مراقب از دست دادن باشد.
وقتی کودکی با عشقی ناپایدار، طرد، بیتوجهی، ناایمنی یا حضور غیرقابل پیشبینی مراقبانش بزرگ میشود، مغز به این نتیجه میرسد که:
«امنیت هر لحظه ممکن است از بین برود.»
در نتیجه، سیستم عصبی همیشه در حالت آمادهباش باقی میماند.
به همین دلیل است که در بزرگسالی،
دیر جواب دادن یک پیام،
کمتر شدن تماسها،
نیاز طبیعی طرفِ تعامل به خلوت،
یا حتی چند ساعت سکوت،
فقط یک اتفاق ساده نیست؛ بلکه برای مغز، هشداری شبیه خطر است.
و وقتی مغز خطر را احساس میکند، به جای ارتباط، وارد حالت بقا میشود.
کنترل میکند...
بیشتر پیام میدهد...
اطمینان میخواهد...
حسادت میکند...
مرزهای طرفِ تعامل را نادیده میگیرد...
و تصور میکند هرچه بیشتر بچسبد، رابطه امنتر خواهد شد.
اما اینجاست که پارادوکس تروما شکل میگیرد.
همان رفتاری که زمانی برای زنده ماندن لازم بوده، امروز میتواند رابطهای را که دوستش داری، آرامآرام فرسوده کند.
چون هیچ رابطهای با کنترل، نفس نمیکشد.
رابطه سالم جایی است که دو نفر بتوانند به هم نزدیک باشند، بدون اینکه هویت یکدیگر را ببلعند.
نزدیکی با چسبیدن فرق دارد.
وابستگی با صمیمیت فرق دارد.
و عشق، با ترس یکی نیست.
شفا از جایی آغاز میشود که به جای تلاش برای کنترل دنیای بیرون، آرامآرام ساختن امنیت را در دنیای درونت شروع کنی.
وقتی سیستم عصبی احساس امنیت کند، دیگر لازم نیست برای حفظ عشق بجنگد؛ چون میآموزد که میتوان هم دوست داشت، هم اعتماد کرد، و هم بدون از دست دادن خود، در یک رابطه ماند.
شاید «اختاپوس شدن» شخصیت تو نباشد؛
شاید فقط قدیمیترین راهی باشد که سیستم عصبیات برای زنده ماندن یاد گرفته است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
هر چه که در خودتان ندارید،همان چیزی است که به خاطر آن، به دیگران وابسته میشوید تا برای شما فراهم کنند.
#یونگ
@LeilaPsychotherapist
«هر چه شد، زنده بمان.
پیش از مرگ، نمیر.
خودت را گم نکن، امیدت را از دست نده، مسیرت را رها نکن. زنده بمان — با خودت، با هر سلولِ بدنت، با هر تارِ پوستت.
زنده بمان: بیاموز، مطالعه کن، فکر کن، بخوان، بساز، اختراع کن، خلق کن، حرف بزن، بنویس، رؤیا ببین، طراحی کن.
زنده بمان — درونت را زنده نگه دار، بیرونت را هم همینطور. خودت را از رنگهای جهان پُر کن، از صلح، از امید.
با شادی زنده بمان.
تنها یک چیز است که در زندگی نباید تلف کنی،
و آن خودِ زندگیست…»
#ویرجینیا_وولف
@LeilaPsychotherapist
بیشتر آدمها فکر میکنند استرس فقط یک احساس ناخوشایند است؛ چند ساعت یا چند روز میآید و بعد تمام میشود.
اما مغز، استرس را فقط «احساس» نمیکند...
آن را به یک پیام زیستی تبدیل میکند.
وقتی بدن برای مدت طولانی در حالت استرس باقی میماند، هورمونی به نام کورتیزول بهطور مداوم ترشح میشود.
این هورمون در کوتاهمدت برای بقا ضروری است؛ اما اگر هفتهها، ماهها یا حتی سالها بالا بماند، کمکم بر مغز اثر میگذارد.
تحقیقات علوم اعصاب نشان میدهند که استرس مزمن میتواند ارتباط بین سلولهای عصبی را تضعیف کند، انعطافپذیری مغز را کاهش دهد و عملکرد بخشهایی مانند هیپوکامپ (مرکز حافظه و یادگیری) و قشر پیشپیشانی (مرکز تصمیمگیری، تمرکز و کنترل هیجان) را مختل کند.
به همین دلیل است که در دورههای طولانی استرس، ممکن است احساس کنی:
• تمرکزت کمتر شده است.
• زودتر فراموش میکنی.
• تصمیم گرفتن برایت سختتر شده است.
• بیشتر تحریکپذیر یا مضطرب هستی.
• حتی از کارهایی که قبلاً ساده بودند، زود خسته میشوی.
اما این پایان ماجرا نیست.
همان مغزی که تحت تأثیر استرس تغییر میکند، توانایی ترمیم هم دارد؛ ویژگی شگفتانگیزی که به آن انعطافپذیری عصبی (Neuroplasticity) میگویند.
خواب کافی،
فعالیت بدنی،
روابط امن،
تمرینهای ذهنآگاهی،
رواندرمانی
و کاهش استرسهای مزمن،
میتوانند به مغز کمک کنند دوباره مسیرهای سالمتری بسازد.
پس اگر این روزها احساس میکنی «مثل قبل نیستی»، شاید مشکل از ضعیف بودن تو نباشد؛ شاید مغزت مدت زیادی در وضعیت بقا زندگی کرده است.
و خبر خوب این است که مغز، اگر فرصت پیدا کند، میتواند دوباره یاد بگیرد چگونه احساس امنیت کند.
این همان دلیلی است که در رواندرمانی، فقط دربارهی گذشته حرف نمیزنیم؛ بلکه به مغز کمک میکنیم از حالت «بقا» خارج شود و دوباره به سمت «زندگی» برگردد.
@LeilaPsychotherapist
پائولو کوئلیو خیلی قشنگ راجع به الویت زندگی آدمها مینویسه و میگه:
هیچکس سرش انقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و تو را از یاد ببرد! همه چیز برمیگردد به اولویت های ذهن آن آدم. اگر کسی، به هر دلیلی، تو را از یاد برد فقط یک دلیل دارد: تو جزء اولویت هایش نیستی...
@LeilaPsychotherapist
میتوانی پدر و مادرت را دوست داشته باشی، به آنها احترام بگذاری و در عین حال، الگوهایی را که از آنها به ارث بردهای ادامه ندهی.
میتوانی فرهنگت را دوست داشته باشی و بعضی از سنتهایش را زیر سؤال ببری.
میتوانی برای بزرگترهایت احترام قائل باشی، اما باورهایشان را حقیقتِ مطلق ندانی.
چون قدردانی و رشد، در تضاد با یکدیگر نیستند.
گاهی ما «وفاداری» را با «تکرار کردن» اشتباه میگیریم.
فکر میکنیم اگر راهی متفاوت انتخاب کنیم،
اگر باورهای قدیمی خانواده را به چالش بکشیم،
اگر مرزهای جدیدی بسازیم
یا سبک زندگی سالمتری انتخاب کنیم،
یعنی گذشتهمان را انکار کردهایم.
در حالی که رشد واقعی، لزوماً بریدن از ریشهها نیست؛
گاهی یعنی همان ریشهها را به شکل سالمتری ادامه دادن.
تو مجبور نیستی برای رشد کردن، ریشههایت را انکار کنی.
و مجبور نیستی برای وفادار ماندن، در همان جایی بمانی که نسلهای قبل از تو ماندهاند.
ممکن است والدینت با تمام امکانات و آگاهیای که در اختیارشان بوده، بهترین کاری را که بلد بودهاند انجام داده باشند؛
اما این به این معنا نیست که تمام الگوهایی که به تو منتقل کردهاند، برای زندگی امروز تو هم مناسباند.
بعضی چیزها را از نسل قبل دریافت میکنیم که باید حفظشان کنیم؛
مثل عشق، مسئولیتپذیری، شرافت، پیوند، تعلق و ارزشهایی که به زندگی معنا میدهند.
اما بعضی چیزها را هم دریافت میکنیم که باید بفهمیم، بازنگری کنیم و تغییر بدهیم؛
ترسهایی که نسلبهنسل منتقل شدهاند،
سکوتهایی که عادی شدهاند،
رابطههای ناسالم،
شرمها،
باورهای محدودکننده،
نقشهای خانوادگی
و الگوهایی که زمانی شاید برای بقا لازم بودهاند، اما امروز دیگر به کار زندگی نمیآیند.
بلوغ یعنی توانایی تشخیص دادن این دو از یکدیگر.
اینکه بگویی:
«من میدانم از کجا آمدهام؛
اما قرار نیست تمام مسیرم را دقیقاً همانطور که برای من ترسیم شده، ادامه بدهم.»
و شاید عمیقترین شکل احترام به نسلهای قبل، تکرار کورکورانهی زندگی آنها نباشد؛ بلکه ادامه دادن مسیرشان با آگاهی بیشتر باشد.
اگر چیزی در خانوادهی تو نسلها تکرار شده و تو تصمیم میگیری آن را ببینی، بفهمی و تغییرش بدهی، لزوماً در حال خیانت به گذشته نیستی.
گاهی داری کاری را انجام میدهی که نسلهای قبل فرصت، آگاهی یا امنیت لازم برای انجامش را نداشتند.
تو با التیام دادن آنچه به تو منتقل شده، گذشتهات را تحقیر نمیکنی؛
ممکن است در حال کاملتر کردن مسیری باشی که پیش از تو آغاز شده است.
پس لازم نیست یکی را انتخاب کنی:
نه قدردانی یا رشد.
نه احترام یا مرزبندی.
نه تعلق یا استقلال.
نه عشق به خانواده یا انتخاب زندگی متفاوت.
میتوانی هر دو را با هم داشته باشی.
با یک دست، آنچه ارزشمند بوده را نگه داری؛
و با دست دیگر، شجاعانه چیزی را تغییر بدهی که دیگر به زندگی تو خدمت نمیکند.
این شورش نیست؛ آگاهی است.
این بیاحترامی نیست؛ بلوغ است.
و شاید یکی از عمیقترین شکلهای وفاداری به زندگی، این باشد که گذشته را پاک نکنی، اما آن را به شیوهای تازه ادامه بدهی.
تو قرار نیست گذشتهات را تکرار کنی؛
قرار است آن را بفهمی و انتخاب کنی که با آن چه میخواهی بسازی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
زمانی که بدانید فقط چند نفر یا حتی یک نفر وجود دارد که میتوانید هنگام سختیها به او مراجعه کنید، نوعی حس امنیت اجتماعی و روانی خواهید داشت.
نکته اینجاست که روابط اینچنینی را باید بهمرور زمان پرورش دهید و تقویت کنید. این کار را با سخنگفتنِ صادقانه و آسیبپذیر با دیگران دربارهی خودتان انجام میدهید.
این کار ممکن است برخی افراد را از شما دور کند؛ اما مشکلی نیست. مجبور نیستید با همه دوست باشید. در روابط، همیشه کیفیت را بر کمیت ترجیح دهید.
افرادی که بهشکل مثبت به ابراز احساسات صادقانهتان واکنش نشان میدهند، کسانی هستند که میتوانید با آنها قبیلهی خودتان را بسازید.
#مارک_منسن
@LeilaPsychotherapist
فواید صحبت کردن با خود :
زمانی که فردی با خودش با صدای بلند حرف میزند؛ اطرافیان با تاسف درباره سلامت روان وی قضاوت میکنند، اما این کار نشاندهندهی جنبههای منحصربه فردی از فرد است.
۱. آنها بهتر از دیگران میتوانند احساسات خود را مدیریت کنند.
۲. سازماندهی افکار مثبت و منفی در این افراد به خوبی انجام میشود.
۳. آنها قابلیت برنامهریزی دقیقتری برای کارهای خود دارند.
۴. حافظهی این افراد قوی است و در روابط اجتماعی و معاشرتها موفقتر از سایر افراد ظاهر میشوند.
@LeilaPsychotherapist
بعضی وقتها از زندگی، آدمها یا شرایط عصبانی میشویم و میگوییم:
«چرا همیشه برای من سخت است؟»
اما یک سؤال مهمتر وجود دارد:
آیا مساله واقعاً سخت است، یا ما فقط سختترین راه را برای مواجهه با آن انتخاب کردهایم؟
مغز انسان بهطور طبیعی وقتی تحت استرس قرار میگیرد، تمایل دارد سریع واکنش نشان دهد؛ نه لزوماً هوشمندانه.
به همین دلیل گاهی بدون مکث، با تمام توان به سمت مانع حمله میکنیم؛
در حالی که شاید فقط چند قدم آنطرفتر، راهی سادهتر وجود داشته باشد.
بلوغ روانی یعنی قبل از اینکه انرژیمان را صرف جنگیدن کنیم، از خودمان بپرسیم:
«آیا این تنها راه است؟»
خیلی از فرسودگیهای روانی، از بزرگیِ مساله نیست؛ از نوع مواجههی ما با آن است.
گاهی لازم نیست بیشتر بجنگی... لازم است زاویهی نگاهت را عوض کنی.
انعطافپذیری، برخلاف تصور، نشانهی ضعف نیست؛
یکی از مهمترین تواناییهای مغز برای بقا و حل مساله است.
انسانهای تابآور، همیشه قویتر از دیگران نیستند؛ اما معمولاً راههای بیشتری برای مواجهه با یک موقعیت میبینند.
پس قبل از اینکه زندگی را مقصر بدانی، یک لحظه مکث کن و از خودت بپرس:
من دارم با مساله روبهرو میشوم...
یا فقط به عادتی قدیمی واکنش نشان میدهم؟
شاید تغییر مسیر، شجاعانهتر از ادامه دادن همان مسیر همیشگی باشد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
فرزندانی که در یک خانه متولد میشوند، تقریباً هرگز شرایط محیطی یکسانی را تجربه نمیکنند.
اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، شاید خواهران و برادران برخی شرایط محیطی یکسان را، که معمولاً چندان اهمیتی ندارند، همزمان تجربه کنند؛ اما آن شرایط محیطی که بیشترین تأثیر را روی شکلگیری شخصیتشان میگذارد، بهندرت یکسان است.
شاید در یک خانه زندگی کنند، یکجور غذا بخورند و فعالیتهای مشابه زیادی انجام بدهند؛ اما این شرایط محیطی در درجهی دوم اهمیت هستند.
از بین تمام این شرایط محیطی، آن شرایطی که بیشتر از همه روی شکلگیری شخصیت انسان اثر میگذارد، نامرئی است: فضایی هیجانی که کودک در سالهای مهم آغازین رشد مغزیاش در آن زندگی میکند.
#گبور_مته
@LeilaPsychotherapist
جامعه از بسیاری از مردها انتظار دارد
قوی باشند،
تحمل کنند،
اشک نریزند،
نترسند
و همیشه از پس همهچیز بربیایند.
اما مغز انسان، زن و مرد نمیشناسد.
وقتی اضطراب، غم، احساس شکست، تنهایی یا فشارهای مزمن برای مدت طولانی سرکوب شوند، از بین نمیروند؛ فقط شکلشان عوض میشود.
گاهی به صورت خشم ظاهر میشوند.
گاهی به شکل پرخاشگری.
گاهی اعتیاد،
فرسودگی شغلی
یا انزوای عاطفی.
و گاهی هم در شدیدترین حالت، افسردگی عمیق یا افکار خودکشی.
یکی از تلخترین واقعیتها این است که بسیاری از مردان، سالها با درد روانی زندگی میکنند، اما هیچوقت درباره آن حرف نمیزنند؛ نه چون احساس ندارند، بلکه چون از کودکی یاد گرفتهاند که آسیبپذیری، نشانهی ضعف است.
وقتی جملههایی مثل:
«مرد که گریه نمیکنه...»
«خودت رو جمع کن...»
«قوی باش...» بارها تکرار میشوند،
مرد کمکم یاد میگیرد احساساتش را پنهان کند؛
اما احساسات دفنشده، خاموش نمیشوند.
آنها در بدن، رفتار و روابط راهی برای دیده شدن پیدا میکنند.
سلامت روان، امتیاز نیست؛ یک نیاز انسانی است.
مردها هم به شنیده شدن نیاز دارند.
به امنیت برای بیان احساساتشان نیاز دارند.
به این نیاز دارند که بتوانند بدون ترس از قضاوت بگویند: «حالم خوب نیست.»
شاید یکی از بالغترین شکلهای مردانگی، این نباشد که همیشه قوی به نظر برسد؛ بلکه این باشد که بداند چه زمانی برای دردش کمک بخواهد.
چون پیشگیری، همیشه آسانتر از درمان یک بحران است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
غر زدن نوعی انفعال است، یعنی من معتقدم هیچ کاری نمی توان کرد، هیچ چیز را نمی توان تغییر داد و به جای آن تنها می توان غر زد.
در واقع غر زدن نوعی بیرون روانی کردن مشکلات است، من با غر زدن چیزهایی در درونم را نادیده می گیرم، اختیار، اراده، قدرت انتخاب.
حال اگر دست از غر زدن بردارم چیزی در درونم می گوید؛ کاری بکن، تغییری ایجاد کن یا حداقل شرایط را بپذیر، اما غر زدن کار انسان های کودک صفت و خام است. انفعال می گوید تو را نیرویی نیست که چیزی را تغییر بدهی، فقط بنشین و به در و دیوار بد بگو.
به این موضوع توجه کنید وقتی غر نمی زنید چه تحرکی در سیستم روانی تان ایجاد می شود، و چقدر سریع از حالت انفعال بیرون می آیید،
از این به بعد بیایید این گونه عمل کنید، به جای غر زدن از خود بپرسید نقش من در پدید آمدن این مسایل چه بوده است، من چگونه می توانستم و می توانم در بهبود این مسئله قدمی بردارم،
از پاسخی که مسئولیت را به خودتان ارجاع می دهد واهمه نداشته باشید، پاسخ ها را محدود نکنید، همه ی خلاقیت خود را به کار بگیرید، همه ی امکانات موجود را بسنجید، اجازه دهید پاسخ هایی نو و جدید درونتان شکل بگیرد نه آنکه در چرخه تکراری راه حل های گذشته به دام بیفتید.
از کتاب
مثنوی از منظری دیگر
@LeilaPsychotherapist
هنگامی که دیگران را قضاوت می کنید، در واقع خودتان را قضاوت می کنید. البته شما می کوشید با این گمان که دیگران نقص دارند، خودتان را تسکین دهید. شما از طریق این شیوه پیچیده، از احساس هایتان فرار میکند و از ویژگی،هایی که در خود دارید و نمی پسندید، رو بر میگردانید. این فکر که این ویژگیها در شما وجود داشته باشند، شما را دچار درد و احساس خجالت میکند. حتی تصورش هم برایتان ممکن نیست. دیدن آن ویژگی ها در شخص دیگر، به شما امکان میدهد تا تنفرتان را از آن ویژگی ها ابراز کنید. به جای آن که نسبت به خودتان احساس خشم، ترس، سرخوردگی یا ناامیدی کنید، این احساسها را به کسی دیگر نسبت می دهید ریشه قضاوت، این موضوع است.
اگر ویژگی هایی که شما از آنها نفرت دارید، در وجودتان نبود، هیچ گونه واکنش احساسی نسبت به آنها نداشتید. برای نمونه، تقلب، حرص، آز، شهوت، حساس،نبودن و کاستی های دیگر را در دیگران تشخیص می دادید، اما بدون قضاوت کردن، رفتار مناسب را بر می گزیدید، آن گاه شما به شخص غیر قابل اعتماد، اعتماد نمی کردید و از کسی که حساس نیست، انتظار حساس بودن نداشتید، اما رفتار آنها آرامشتان،را به هم نمیزد، هنگامی که به برخی ویژگی ها، واکنش عاطفی نشان میدهید و به بعضی دیگر چنین واکنشی ندارید، میتوانید تشخیص دهید آن ویژگی هایی را،که شما را ناراحت کرده اند، در خود دارید هر چند هنوز از وجودشان آگاه نباشید.
#گری_زوکاو
@LeilaPsychotherapist
بدن همیشه آنقدر که ما فکر میکنیم از روان جدا نیست.
گاهی چیزی را با کلمات تمامشده میدانیم،
اما بدن هنوز در حال زندگیکردنِ آن است.
فشار مزمن، احساس مسئولیت افراطی، ترس، خشم فروخورده، شرم، احساس گناه یا ناامنی میتوانند سیستم عصبی را برای مدت طولانی در وضعیت آمادهباش نگه دارند.
در چنین شرایطی، بدن فقط «احساس» نمیکند؛ بلکه خودش را برای مقابله با تهدید سازماندهی میکند: عضلات منقبض میشوند، تنفس تغییر میکند، آستانهی حساسیت به درد میتواند پایین بیاید و مغز نسبت به پیامهای بدنی هوشیارتر شود.
به همین دلیل است که استرس مزمن در بعضی آدمها با درد و گرفتگی عضلات، بهخصوص در گردن، شانهها و کمر همراه میشود.
اما یک نکتهی مهم وجود دارد:
نمیتوانیم از محل درد، با قطعیت تشخیص بدهیم که فرد چه احساسی دارد. مثلاً از نظر علمی نمیتوان گفت «درد این قسمت حتماً ناشی از احساس گناه است» یا «درد آن قسمت یعنی خشم فروخورده».
رابطهی روان و بدن بسیار پیچیدهتر از چنین فرمول سادهای است.
آنچه اهمیت دارد این است که درد فقط حاصل یک عامل نیست.
ساختار بدن، عضلات و مفاصل، سبک زندگی، خواب، فعالیت بدنی، آسیبهای قبلی، وضعیت سلامت، استرس و نحوهی پردازش درد در مغز میتوانند همزمان در تجربهی درد نقش داشته باشند.
و اینجاست که تصویر بالا میتواند بهجای یک «نقشهی تشخیصی»، تبدیل به یک دعوت برای خودآگاهی شود:
وقتی بدنم دائماً منقبض است،
فقط نپرسم «کجای بدنم مشکل دارد؟»
گاهی بد نیست بپرسم:
این روزها چه چیزی را بیش از توانم حمل میکنم؟
کدام احساس را فرصت نکردهام تجربه یا بیان کنم؟
کجا مدام خودم را مجبور کردهام قوی بمانم؟
از چه چیزی میترسم؟
و بدن من از چه زمانی احساس امنیت و استراحت واقعی نداشته است؟
گاهی بدن قرار نیست رازی اسرارآمیز را برای ما رمزگشایی کند؛
فقط دارد نشان میدهد که مدت زیادی تحت فشار بوده است.
شنیدن بدن یعنی نه هر دردی را روانی بدانیم،
و نه نقش روان را در تجربهی درد نادیده بگیریم.
بلکه یاد بگیریم انسان را همانطور که واقعاً هست ببینیم:
یک کلِ بههمپیوسته؛
بدن، مغز، هیجانها، تجربههای گذشته و محیطی که در آن زندگی میکند.
و شاید گاهی سؤال مهمتر از
«چرا بدنم درد میکند؟»
این باشد:
«بدنم این روزها مجبور است چه چیزی را برای من تحمل کند؟»
@LeilaPsychotherapist
