ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

الذهاب إلى القناة على Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 746
المشتركون
-224 ساعات
-387 أيام
-14830 أيام
أرشيف المشاركات
گاهی در بزرگسالی، چیزی درون ما هنوز منتظر تجربه‌ای است که در کودکی دریافت نکرده است؛ دیده شدن، شنیده شدن، آرام شدن یا اینکه کسی بدون قضاوت بگوید «حق داری این‌طور احساس کنی». به همین دلیل ممکن است بعضی واکنش‌های ما به اتفاق‌های امروز، شدتِ اتفاق را نداشته باشند؛ انگار بخشی از درد متعلق به امروز نیست. مراقبت از کودک درون یعنی کودکانه ماندن نیست. یعنی بتوانیم نیازها و زخم‌های قدیمی خود را بشناسیم و این بار، به جای اینکه از دیگران بخواهیم تمام کمبودهای گذشته را جبران کنند، خودمان در بزرگسالی رابطه‌ای امن‌تر با خود بسازیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی فکر می‌کنیم شفا یعنی یک روز از خواب بیدار شویم و دیگر هیچ زخمی درد نداشته باشد؛ دیگر مضطرب نشویم، نترسیم، دلتنگ نشویم و گذشته دیگر هیچ اثری روی ما نگذارد. اما شفا معمولاً این شکلی نیست. شفا بیشتر شبیه این است که همان آدم قبلی باشی، اما دیگر به همان شکل قبلی زندگی نکنی. آرام‌تر می‌شوی. نه از سر بی‌خیالی، بلکه چون دیگر احساس نمی‌کنی باید همه‌چیز را با عجله حل کنی. حرف می‌زنی. حتی وقتی احتمال می‌دهی طرف تعامل ناراحت شود؛ چون کم‌کم می‌فهمی حفظ رابطه به قیمت حذف خودت، رابطه‌ی سالمی نیست. رها می‌کنی. نه چون آنچه اتفاق افتاده مهم نبوده، بلکه چون می‌فهمی قرار نیست تمام زندگی‌ات را صرف حمل چیزی کنی که دیگر قابل تغییر نیست. دوباره احساس می‌کنی. غم، خشم، ترس و شادی را بدون اینکه فوراً بخواهی یکی را سرکوب و دیگری را کنترل کنی. و شاید یکی از عمیق‌ترین بخش‌های شفا این باشد که انتخاب‌هایت تغییر می‌کنند. آدم‌هایی که زمانی برایت آشنا و جذاب بودند، ممکن است دیگر همان کشش را نداشته باشند. موقعیت‌هایی که قبلاً تحمل می‌کردی، دیگر برایت قابل‌قبول نباشند. و چیزهایی که زمانی اسمشان را «عشق»، «صبر» یا «فداکاری» می‌گذاشتی، شاید حالا معنای دیگری پیدا کنند. چون ما فقط رفتارمان را تغییر نمی‌دهیم؛ گاهی تعریفمان از امنیت، عشق، صمیمیت و حتی خودمان تغییر می‌کند. و آن‌وقت یاد می‌گیری به خودت اعتماد کنی؛ به نیازهایت، به مرزهایت، به احساساتت و به آن صدای درونی که سال‌ها شاید مجبورش کرده بودی ساکت بماند. شفا یعنی لازم نیست همیشه قوی باشی. می‌توانی استراحت کنی، بدون اینکه احساس گناه داشته باشی. می‌توانی لحظه‌ای را تجربه کنی که خوب است، بدون اینکه مدام منتظر خراب شدنش باشی. و شاید مهم‌تر از همه، کم‌کم از خودت نپرسی: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» و به جای آن، با کنجکاوی بپرسی: «حالا که این اتفاق افتاده، چه چیزی درباره‌ی خودم فهمیده‌ام؟» شفا به معنای پاک شدن گذشته نیست؛ به معنای این است که گذشته دیگر تنها کسی نیست که آینده‌ات را تعیین می‌کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

شفا می‌تواند این شکلی باشد. @LeilaPsychotherapist
شفا می‌تواند این شکلی باشد. @LeilaPsychotherapist

پایبندی به درمان به معنای هوشیاری در برابر ترفندهای ذهن است. رایج‌ترین بهانه نیز سست‌ترین آن‌هاست: «وقت ندارم». بیشتر ما، حتی آن‌هایی که سرشان شلوغ است، وقت آزاد بیشتری از آنچه فکر می‌کنیم داریم؛ چیزی که کم داریم، اراده و تصمیم راسخ برای استفاده از این وقت است. کارهای روزمره، چه ارزشمند و چه بی‌اهمیت، به سرعت این زمان را پر می‌کنند و ناگهان «وقتی باقی نمی‌ماند». با بهانه‌تراشی و گفتن «اوه، اما من واقعاً می‌خواهم روی خودم کار کنم، فقط...»، و سپس برشمردن تمام موانعی که این کار را غیرممکن می‌کنند، اوضاع را بدتر می‌کنیم. اگر این شما را توصیف می‌کند، با کنجکاوی و مهربانی از خود بپرسید که حتی فکر کردن به کار بر روی خود، چه ناراحتی‌هایی را در شما برمی‌انگیزد. شاید تعیین یک هدف قاطع، شما را در برابر این واقعیت آسیب‌پذیر قرار دهد که ممکن است ناامید شوید، یا با چالش مواجه شوید، یا از محدوده‌ی امن خود خارج شوید. این خطرات واقعی هستند. در هر صورت، وادار کردن، سرزنش کردن یا شرمنده کردن خود برای انجام هر کاری، حتی کارهایی که به نفع خودتان است، سودی ندارد. #گبور_مته @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : قرار نیست برای دوست داشتن خودت، اول همه‌ی نقص‌هایت را برطرف کنی. خودپذیری یعنی بتوانی خودت را ببینی؛ هم توانایی‌هایت را، هم ترس‌هایت را، هم بخش‌هایی را که هنوز در حال رشدند. تو یک پروژه‌ی ناتمام نیستی که ارزشمند شدنت را به روزی در آینده موکول کنی. می‌توانی همزمان بخواهی تغییر کنی و همین امروز خودت را تحقیر نکنی. رشد واقعی از نفرت از خود شروع نمی‌شود؛ از رابطه‌ای امن‌تر با خودت شروع می‌شود. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما گاهی منتظر می‌مانیم تا اول احساس آمادگی کنیم و بعد تغییر کنیم. اما بسیاری از تغییرهای مهم زندگی برعکس اتفاق می‌افتند؛ اول قدمی کوچک برمی‌داری و بعد احساس توانمندی آرام‌آرام شکل می‌گیرد. قرار نیست قبل از شروع، ترس نداشته باشی. قرار نیست مطمئن باشی شکست نمی‌خوری. قرار نیست تمام مسیر را ببینی. گاهی فقط کافی است قدم بعدی را ببینی. روان انسان در تجربه‌های تازه دوباره خودش را سازمان می‌دهد. شاید تغییر از یک تصمیم بزرگ شروع نشود؛ از یک رفتار کوچک و متفاوتی شروع شود که امروز، برخلاف همیشه، انتخابش می‌کنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

در زندگی مسیرهای متعددی را می‌روی و بعضی‌هایشان به شغل‌ها و حرفه‌هایی عالی یا افتضاح منجر می‌شوند. بعضی از شغل‌ها سوهان روح و سمی‌اند، بعضی چرت و حوصله‌سربر و بعضی دیگر بدک نیستند اما آرام‌آرام عزت‌نفست را تحلیل می‌برند. گاهی مسئله خودت هستی، گاهی مشکل از شغل است. اما می‌دانید چه چیزی این آشفتگی را بدتر می‌کند؟ این است که ما این‌قدر مهرطلبیم که نمی‌خواهیم جاروجنجال راه بیندازیم و در جایی که دوست نداریم می‌مانیم. کلید حل مسئله این است که بدانی «من به درد اینجا نمی‌خورم» با «اینجا به درد من نمی‌خوره» زمین تا آسمان فرق دارد و باید در عمرت هزار راه مختلف را امتحان کنی تا مسیری را کشف کنی که دلت برایش پر می‌کشد یا دست‌کم مسیری که نابودت نکند. ما باید بپذیریم که هرکس برای مسیر متفاوتی ساخته شده است. باید هرقدر که لازم است مسیرت را عوض کنی و نترسی. پیدا کردن کاری که تو را ویران نکند، ارزش هزاران بار تغییر مسیر را دارد.  #جنی_لاوسن @LeilaPsychotherapist

قانونى داريم كه هميشه ثابت است: "ما به محيطمان عادت مي‌كنيم" اگر با آدم های بدبخت نشست و برخاست کنید ، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است . اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید. اگر با آدم های مغرور و خودخواه که همیشه عادت به توهین و قضاوت دیگران دارند همنشین باشید بی ادب و وقیح می شوید . اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید ، به خودتان هم دروغ خواهید گفت اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی #اندرو_متیوس @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : نیاز داشتن به آدمی که دوستش داری، با وابسته بودن یکی نیست. ما انسانیم و به ارتباط، محبت و تکیه‌گاه نیاز داریم. مسئله زمانی شروع می‌شود که احساس کنی بدون حضور یک نفر نمی‌توانی آرام باشی، تصمیم بگیری یا ارزش خودت را احساس کنی. رابطه‌ی سالم قرار نیست تو را از خودت بی‌نیاز کند؛ قرار است در کنار دیگری، خودت را هم حفظ کنی. «من به تو نیاز دارم» می‌تواند سالم باشد؛ اما «من بدون تو هیچم» نشانه‌ی رابطه‌ای است که نیاز به توجه بیشتری دارد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

پذیرش یعنی واقعیت را همان‌طور که هست ببینی، نه آن‌طور که آرزو داشتی باشد. پذیرش به معنای دوست داشتنِ درد، تأیید رفتار دیگران یا تسلیم شدن در برابر شرایط نیست. یعنی دیگر انرژی روانی خودت را صرف جنگیدن با چیزی که اتفاق افتاده نمی‌کنی. وقتی می‌پذیری که یک رابطه تمام شده، یک آدم تغییر نکرده، یک فرصت از دست رفته یا بخشی از گذشته قابل بازگشت نیست، تازه انرژی لازم برای ساختنِ چیزی تازه آزاد می‌شود. گاهی ما نه به خاطر خودِ واقعیت، بلکه به خاطر مقاومت طولانی‌مان در برابر واقعیت خسته می‌شویم. پذیرش، پایان جنگ با آن چیزی است که دیگر نمی‌توانی تغییرش بدهی؛ و آغاز انتخاب چیزی است که هنوز در اختیار توست. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی ما تصور می‌کنیم زخم‌های والدین، فقط در رفتارهای آشکارشان به فرزند منتقل می‌شود؛ در دعواها، سرزنش‌ها، کنترل‌گری یا بی‌توجهی. اما انتقال زخم، خیلی ظریف‌تر از این‌هاست. کودک فقط حرف‌های والدین را نمی‌شنود؛ او نحوه‌ی نگاه کردن آنها به خودشان، به زندگی و به رابطه را هم یاد می‌گیرد. والدی که همیشه از خودش ناراضی‌ست، ممکن است ناخواسته کودکی تربیت کند که هیچ‌وقت احساس «کافی بودن» نکند. والدی که از اشتباه می‌ترسد، ممکن است ترس از شکست را به فرزند منتقل کند. والدی که خودش با شرم بزرگ شده، ممکن است بدون اینکه بخواهد، شرم را به نسل بعد بدهد. و اینجاست که یک زخم، از یک نسل به نسل دیگر سفر می‌کند؛ نه لزوماً چون والدین نمی‌خواهند فرزندشان را دوست داشته باشند، بلکه چون گاهی آدم‌ها چیزی را به دیگری می‌دهند که خودشان هنوز نتوانسته‌اند درون خودشان ترمیم کنند. اما اینجا یک نکته‌ی مهم وجود دارد: شناختن این الگو به معنای مقصر کردن والدین نیست. و قرار نیست تمام آنچه امروز تجربه می‌کنیم را به گذشته نسبت بدهیم. شناختن زخم یعنی بفهمیم: «این واکنش از کجا آمده؟ این ترس، این شرم، این کمال‌گرایی، این نیاز به تأیید، واقعاً متعلق به امروز من است یا بخشی از گذشته‌ام هنوز در حال زندگی کردن است؟» بلوغ روانی از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم آنچه را دریافت کرده‌ایم، آگاهانه بازبینی کنیم. نه همه‌چیز را به والدین برگردانیم، نه همه‌چیز را به خودمان نسبت بدهیم. بلکه ببینیم چه چیزی از گذشته به ما رسیده، چه چیزی دیگر به کار امروزمان نمی‌آید، و کدام زخم را می‌توانیم همین‌جا متوقف کنیم؛ تا لازم نباشد نسل بعد، ادامه‌دهنده‌ی دردهای حل‌نشده‌ی نسل قبل باشد. گاهی شفای یک زخم، فقط برای خودمان نیست؛ برای رابطه‌ای‌ست که با فرزندمان، شریک عاطفی‌مان و حتی با خودمان خواهیم ساخت. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

به جاى كوشش براى نمردن بايد زنده ماندن را آموخت. زندگى كردن فقط نفس كشيدن نيست، زندگى يعنى فعاليت... آن كس كه بيشتر عمر كرده است آن نيست كه سال زيادترى داشته باشد، بلكه كسى است كه طعم زندگى را بهتر چشيده است... فلانى در صدسالگى زير خاك رفته است ولى از روز تولد مرده بوده است! #ژان_ژاک_روسو @ghahremanedaroon

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : اینکه مدام خودت را سرزنش کنی، لزوماً باعث نمی‌شود بهتر شوی. گاهی فکر می‌کنیم اگر با خودمان سخت‌گیر باشیم، دیگر اشتباه نمی‌کنیم. اما ذهنی که دائماً با ترس و تحقیر با خودش حرف می‌زند، بیشتر درگیر بقاست تا رشد. می‌توانی اشتباهت را ببینی، مسئولیتش را بپذیری و در عین حال خودت را تحقیر نکنی. رشد از جایی شروع می‌شود که بتوانی بگویی: «این رفتارم درست نبود» بدون اینکه نتیجه بگیری «پس من آدم بدی هستم.» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی آن‌قدر به نگاه دیگران وابسته می‌شویم که کم‌کم صدای خودمان را نمی‌شنویم. تصمیم می‌گیریم چون دیگران تأییدمان می‌کنند، سکوت می‌کنیم چون نمی‌خواهیم کسی ناراحت شود و حتی از خواسته‌ای دست می‌کشیم چون می‌ترسیم قضاوت شویم. مسئله از جایی عمیق‌تر می‌شود که تأیید دیگران تبدیل می‌شود به معیار ارزشمندی ما. آن‌وقت «نه» گفتن شبیه از دست دادن عشق می‌شود و مخالفت کردن شبیه طرد شدن. رشد روانی شاید بخشی از مسیرش همین باشد که بتوانی تحمل کنی همیشه مورد تأیید نباشی و همچنان احساس کنی حق داری خودت باشی. قرار نیست همه تو را بفهمند؛ قرار است کم‌کم خودت را بفهمی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما فقط با یک بدن زندگی نمی‌کنیم؛ با ریتم بدنمان زندگی می‌کنیم. وقتی درباره هورمون‌ها حرف می‌زنیم، معمولاً ذهنمان می‌رود سمت عددها و آزمایش‌ها؛ اما هورمون‌ها فقط «مقدار» نیستند، زمان و الگوی تغییرشان هم مهم است. در بدن مرد، تستوسترون در طول شبانه‌روز نوسان دارد و این نوسان روزانه می‌تواند با ریتم خواب و بیداری، انرژی و برخی جنبه‌های عملکرد جنسی و جسمی ارتباط داشته باشد. در بدن زن، ماجرا پیچیده‌تر است. استروژن، پروژسترون، LH و FSH در طول چرخه‌ی قاعدگی تغییر می‌کنند و در یک چرخه‌ی معمول حدوداً ۲۸ روزه، الگوهای متفاوتی را شکل می‌دهند؛ البته چرخه‌ی واقعی همه‌ی زنان دقیقاً ۲۸ روزه نیست و می‌تواند متفاوت باشد. یعنی بدن زن و مرد الزاماً با یک ساعت زیستی واحد کار نمی‌کنند. و اینجاست که یک سوءتفاهم مهم شکل می‌گیرد: گاهی از بدنمان انتظار داریم هر روز دقیقاً مثل روز قبل کار کند. همان میزان انرژی، همان تمرکز، همان میل جنسی، همان تحمل فشار، همان کیفیت خواب و همان ظرفیت عاطفی. درحالی‌که بدن انسان یک ماشین با خروجی ثابت نیست. بدن، یک سیستم زنده است؛ سیستمی که دائماً با خواب، استرس، تغذیه، سن، فعالیت بدنی، وضعیت روانی و تغییرات هورمونی در حال تنظیم خودش است. البته این به آن معنا نیست که هر تغییر خلق یا خستگی را باید به هورمون‌ها نسبت بدهیم. روان و بدن از هم جدا نیستند و بسیاری از عوامل جسمی، روانی و محیطی هم‌زمان روی تجربه‌ی ما اثر می‌گذارند. شاید یکی از شکل‌های عمیق‌تر مراقبت از خود این باشد که به جای جنگیدن با بدن، ریتمش را بشناسیم. بدانیم چه زمانی بدنمان انرژی بیشتری دارد، چه زمانی نیاز بیشتری به استراحت دارد، چه زمانی حساس‌تر می‌شود و چه زمانی بهتر است از خودمان انتظار کمتری داشته باشیم. بلوغ فقط شناختن بدن نیست؛ یاد گرفتنِ شنیدن بدن است. بدنی که هر روز دقیقاً شبیه دیروز نیست، لزومی ندارد «بد» کار کند؛ ممکن است فقط دارد ریتم خودش را زندگی می‌کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

مقایسه چرخه هورمونی مردانه و چرخه هورمونی زنانه @LeilaPsychotherapist
مقایسه چرخه هورمونی مردانه و چرخه هورمونی زنانه @LeilaPsychotherapist

باید متعهد شویم که پس از هر بار افتادن، خودمان با شفقت و مهربانی مسئول التیام زخم‌هایمان باشیم و بازگشت ما به زندگی عادی به دیگران وابسته نباشد. #جولی_اسمیت @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : یکی از عمیق‌ترین نیازهای انسان این است که احساس کند دیده و فهمیده می‌شود. گاهی دعواهای ما واقعاً درباره‌ی ظرف نشسته‌نشده یا پیام جواب‌داده‌نشده نیستند؛ درباره‌ی این احساس‌اند که «من برای تو مهم نیستم.» وقتی نیاز اصلی دیده نمی‌شود، ممکن است آن را پشت خشم، انتقاد یا توقع پنهان کنیم. قبل از اینکه بگویی «چرا این‌قدر عصبانی‌ام؟»، شاید بد نباشد بپرسی: «دلم می‌خواست چه چیزی دیده شود؟» خیلی وقت‌ها پشت خشم، یک نیاز دیده‌نشده منتظر شنیده شدن است. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما معمولاً از «خودآگاهی» به‌عنوان یک اتفاق خوب حرف می‌زنیم؛ اینکه خودت را بشناسی، احساساتت را بفهمی، ا لگوهایت را ببینی و بدانی چرا به بعضی آدم‌ها، موقعیت‌ها یا اتفاق‌ها این‌طور واکنش نشان می‌دهی. اما یک بخش کمتر گفته‌شده هم وجود دارد: خودآگاهی هزینه دارد. چون وقتی چیزی را نمی‌دانیم، می‌توانیم ساده‌تر از کنار آن عبور کنیم. می‌توانیم بگوییم: «من همینم.» «دست خودم نیست.» «همه همین‌طورند.» «تقصیر دیگرانه.» «نمی‌دونم چرا این‌طوری شدم.» اما وقتی آگاه می‌شویم، دیگر بعضی از این پاسخ‌ها برای خودمان هم قانع‌کننده نیستند. می‌بینی که چرا در یک رابطه مدام عقب می‌کشی. می‌فهمی چرا از صمیمیت می‌ترسی. متوجه می‌شوی خشم امروزت گاهی فقط مربوط به امروز نیست. می‌بینی که پشت کمال‌گرایی‌ات، ترس از کافی نبودن نشسته. می‌فهمی بعضی از «نه» نگفتن‌هایت از مهربانی نیست؛ از ترسِ طرد شدن است. و اینجاست که خودآگاهی می‌تواند سنگین شود. چون وقتی چیزی را می‌بینی، دیگر نمی‌توانی مثل قبل ندیده‌اش بگیری. آگاهی، تو را مسئول‌تر می‌کند؛ نه به این معنا که مسئول همه اتفاق‌های زندگی‌ات هستی، بلکه به این معنا که کم‌کم مسئول رابطه‌ای می‌شوی که با خودت و دیگران می‌سازی. البته خودآگاهی قرار نیست تبدیل شود به یک دادگاه درونی. اینکه متوجه شوی چرا رفتاری را انجام می‌دهی، به این معنا نیست که باید خودت را بابت آن سرزنش کنی. اتفاقاً آگاهی سالم از جایی شروع می‌شود که بتوانی بگویی: «آهان... حالا می‌فهمم چرا این‌طور واکنش نشان می‌دهم.» نه اینکه: «پس من چه آدم بدی هستم که این‌طور رفتار می‌کنم.» دیدن، با قضاوت کردن فرق دارد. گاهی اولین مرحله‌ی تغییر این نیست که رفتارت را عوض کنی؛ این است که بتوانی برای اولین بار، بدون فرار و بدون انکار، ببینی چه چیزی درونت در حال رخ دادن است. و شاید به همین دلیل باشد که مسیر خودشناسی همیشه راحت‌تر شدن نیست. گاهی اول، زندگی را پیچیده‌تر می‌کند؛ چون لایه‌هایی را می‌بینی که قبلاً نمی‌دیدی. اما بعد، کم‌کم انتخاب‌هایت بیشتر می‌شوند. دیگر فقط «واکنش» نشان نمی‌دهی؛ می‌توانی مکث کنی، ببینی، بفهمی و انتخاب کنی. و شاید یکی از عمیق‌ترین معنای خودآگاهی همین باشد: نه اینکه دیگر درد نکشی؛ بلکه بفهمی در لحظه‌ی درد، چه چیزی درون تو فعال شده است. آگاهی همیشه آرامش نمی‌آورد؛ اما می‌تواند تو را از زندگی کردنِ ناآگاهانه‌ی الگوهایت، به سمت انتخاب کردنِ آگاهانه‌ی زندگی‌ات ببرد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

اگر سعی کنیم خودمان را با کنجکاوی همدلانه ببینیم و قضاوت را کنار بگذاریم، احتمالاً بتوانیم پیش داوری‌هایمان درباره‌ی دیگران را هم کنار بگذاریم. #گبور_مته @LeilaPsychotherapist