من را در آسمان دفن کنید.
الذهاب إلى القناة على Telegram
✩ تو شباهت بسیاری با شب داری؛ هم آرام و زیبایی، هم غمگین و ساکت. - Anyway girl, just do it. ⋆⋆⋆⋆⋆ 💌⊱@PinkyZone_bot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
284
المشتركون
-1224 ساعات
+757 أيام
+7230 أيام
أرشيف المشاركات
داشتههایت در حدی نیست که زندگی درست و حسابی داشته باشی. نمیتوانی هم خودت را برای مرگ راضی کنی. پس چهکار میکنی؟
- جزء از کل | استیو تولتز
همیشه بعد از یک گریهی طولانی، احساس میکنی ته کشیدهای، از پا افتادهای و گاهی احساس شرم میکنی، خصوصاً اگر اشکها بعد از تماشای یک تبلیغ تلویزیونی برای چای کیسهای بیایند.
- جزء از کل | استیو تولتز
-فکر میکنی مردم چیزهایی را قبول دارند که ممکن است درست نباشد؟
-اما مجبورند قبول داشته باشند، وگرنه نمیتوانند از پس زندگی روزمره بربیایند. باید شکم خانوادهی خود را سیر کنند و سقفی بالای سرشان داشته باشند. وقت این را ندارند که بنشینند گوشهای فکر کنند و بپرسند چرا.
- جزء از کل | استیو تولتز
Repost from چامههای ناگهان.
اینجا جوین باشین و این پیام رو فور کنین براتون فولدر بزنم کلی جذب بگیرین.🌟
پی بردم کورکورانه از دستورات زنی تبعیت میکنم که خودش تابع کور حرف مردم است. با خودم فکر کردم: شاید لازم نباشد همهچیز آنطوری باشد که هست. میشود طور دیگری باشد. هر طور دیگر.
- جزء از کل | استیو تولتز
همین که ایدهام بابطبع همه از کار درآمد، دیگر به آن میلی نداشتم. وقتی فقط توی کلهی خودم بود بیشتر بهش علاقه داشتم. اما حالا که پایش به دنیای بیرون باز میشد، مسئول چیزی بودم که دیگر در کنترل من نبود.
- جزء از کل | استیو تولتز
لطافت صورت هشتسالهاش یکباره جای خود را به انقباضی سخت داد. همگی شاهد آن لحظهای بودیم که او با فشار و خشونت از رویاهایش جدا میشد.
- جزء از کل | استیو تولتز
من رفتم پی چیز وحشتناک دیگری که اسمش را صندلیهای آهنگین گذاشته بودیم؛ این یک بازی ظالمانهی دیگر بود؛ در این بازی یک صندلی کم است و وقتی آهنگ قطع میشود باید بدوی و روی یک صندلی بشینی. درسهای زندگی در ضیافت کودکان تمامی ندارد. موسیقی غوغا میکند. نمیدانی کِی قرار است تمام شود. در طول کل بازی لبهی پرتگاه هستی؛ اضطرابش خارج از حد تحمل است. همه در دایرهای دور حلقهی صندلیها میرقصند، اما نه اینکه رقصی نشاطانگیز داشته باشند. نگاه همه به مادری است که کنار رادیو ایستاده و دستش روی کلید صدا معلق مانده. اینجا و آنجا حسابهای یک بچه غلط درمیآید و برای یک صندلی شیرجه میزند. بقیه سرش داد میکشند. دوباره از روی صندلی بلند میشود، او بازنده است. آهنگ شروع میشود. قیافهی بچهها از فرط وحشت بیروح میشود. هیچکس دلش نمیخواهد حذف شود. آن مادر با تظاهر به اینکه دستش را به سمت دکمه میبرد، کفر بچهها را درمیآورد. بچهها آرزو میکنند او بمیرد. این بازی تمثیلی از زندگی است؛ نه صندلی کافی در کار است و نه فرصت خوبی برای پرسه زدن، نه غذای کافی، نه لذت کافی، نه بستر، نه مشغله، نه خنده، نه رفیق، نه لبخند، نه پول و نه هوای پاک برای نفس کشیدن. آهنگ همچنان نواخته میشود.
- جزء از کل | استیو تولتز
