یادداشتهای مهآلود
الذهاب إلى القناة على Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
274
المشتركون
+1724 ساعات
+77 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
اما اگر بخواهم روراست باشم،
دوست دارم عاشقانه بنویسم؛ آنقدر عاشقانه که اگر روزی دیگر به عشق ایمان نداشتم، با خواندن همین خطها به یاد بیاورم که روزی عاشقترین آدم این سیارهی خاکی بودم.
اما تو قدرم را ندانستی.
با یک «خداحافظ» زیر لب، مرا میان گذشته رها کردی و رفتی؛
آنقدر دور که حتی یکبار هم برنگشتی تا نگاهی به منی بیندازی که هنوز همانجا، میان خاطرهها، چشمانتظار مانده بود.
ما بید نیستیم که با هر نسیمی خم شویم و با هر فشاری فرو بریزیم. ما ریشه داریم؛ ریشههایی که در خاک همین سرزمین تنیده شده و با هیچ تلاطم و تهدیدی از جا کنده نمیشود.
اشتباه کردید اگر گمان کردید میتوان با فشار، با محدودیت یا با خاموش کردن صداها، مسیر فکر و ایمان را متوقف کرد. ما ایستادهایم؛ زیرا به این راه و مسیر ایمان و باور داریم.
ما کاجایم، ما چناریم، ما نخلایم؛ هرکدام با قامت خود، اما با یک حقیقت مشترک: ایستادگی. ما از جنس درختهایی هستیم که فصلها را دیدهاند، طوفانها را پشت سر گذاشتهاند، اما هنوز سبز، بلند و زندهاند.
ما به همان درخت انار حوزه دل بستهایم؛
به همان خاطرههای ساده اما عمیقی که در جان آدمی ریشه میدواند. به همان شاخههایی که سالها سایهی علم، ایمان و تربیت بر سر نسلها گستردهاند. و به همان درختی که هنوز هم اگرچه زخمی، اما ایستاده است، قسم، عقب نخواهیم نشست.
شاید بخواهید مسیرها را ببندید، اما اندیشه در بند نمیماند. شاید بخواهید صداها را کم کنید، اما حقیقت با کم شدن صدا از بین نمیرود. حقیقت اگرچه آرام باشد، اما خاموش نمیشود.
ما از تهدید نمیترسیم، با وجود فشارها عقب نمیرویم، و از حذف شدن نمیهراسیم؛ چون پشت ما فقط یک جمع نیست، یک ساختمان نیست، یک نام نیست پشت ما یک باور زنده است.
و ما ایستادهایم، نه برای مقابله، بلکه برای حفظ چیزی که سالها برایش زحمت کشیده شده؛ برای حفظ حرمت دانایی، برای حفظ حرمت راهی که با علم و ایمان ساخته شده است.
و تاریخ همیشه نشان داده است: آنچه ریشه دارد، با بریدن شاخهها از بین نمیرود. آنچه نور است، با هیچ ظلمی خاموش نمیشود.
و من یقین دارم روزی مردانِ ترسوی این مملکت، همانهایی که دستهایشان به دفن کردنِ ما آلوده است، سبز شدنِ ما را خواهند دید؛ زیرا آنان محکوماند به تماشای رویشی که عمری برای خاموش کردنش کوشیدند. ما از زیرِ خاکی که برایمان تدارک دیده بودند سر بر خواهیم آورد و آنان ناچار خواهند بود ایستاده، به شکفتنِ ما نگاه کنند.
امروز از بیپروا بودن و سکوت نکردنِ خودم لذت بردم.
قرار نیست همیشه سکوت کنیم؛ گاهی باید با کلمات بر دهانِ نادرست و اشتباه کوبید تا به خود بیایند، یا دستکم احساس پیروزی نکنند.
من از مناظره لذتی نمیبرم، اما گاهی ظرفِ صبرم آنقدر لبریز میشود که دیگر توانِ تحمل ندارم.
درس امروز: سکوت فضیلت است، اما نه آنجا که حق زیرِ پایِ بیتفاوتی له میشود.
مکالمهی دلنشینی که امروز شنیدم...
ـ میدونستی من دو تا اسم دارم؟
ـ آره، میدونم.
ـ جدی؟ خب بگو ببینم اسمهام چیه؟
ـ مرسل... و مهدی!
ـ نههههه... مهدی نه، مهدیه!
ـ اوه، آره آره... مهدیه، الان یادم اومد.
ـ از کجا اسممو میدونستی؟
ـ خب معلومه دیگه؛ چون همیشه خودت به همه میگی!
پ.ن: گفتوگوی خواهرم با روحانِ هشتساله.
بعضی مکالمهها آنقدر سادهاند که آدم از کنارش بیتفاوت رد میشود، اما اگر کمی بیشتر به آنها گوش بدهی، لبخند آرامی روی صورتت مینشیند.
کودکها حافظهی عجیبی دارند؛ انگار با تمام وجودشان آدمها را میبینند و حرفهایشان را جمع میکنند و روزی، بیمقدمه، با یک جملهی ساده همه را تحویلت میدهند.
آغوش باز کن ای خواب
اگر تو مرا نربایی
تمام شب را باید
تاب بیاورم
اشکهایم را پاک کنم
و آه بکشم…
«کسی را که علت دردش تو بودهای،
بر تو واجب است، که برای درمان دردش
تمام تلاشت را بکنی!»
از این به بعد کوتاه مینویسم؛ اما شما عمیق بخوانید.
پ.ن: جناب فرمود: «طولانی مینویسی، حوصلهام نمیکشد بخوانم.»
شب است و قایقم بشکسته است و دریاست طوفانی
ز هر موجی به گوشم میرسد بانگ پریشانی
ره منزل نمیدانم ز غوغای گرفتاری
چو مرغی آشیان گم کرده در شبهای بارانی
لبم میخندد و دل در حصار سینه میگرید
ببین در برق چشمانم آشکارا اشک پنهانی
بسا روز جوانی را به غفلتها تبه کردم
منم اکنون و شام پیری و صبح پشیمانی
تو شبها نیستی با من که با خود عالمی دارم
گهی از فیض مدهوشُ گهی از سکر حیوانی
به ساحل کشتی ما را برد لطف خدا ورنه
هزاران ناخدا گم شد در این دریای طوفانی
من از لطف سخن صید دل اهل نظر کردم
غزالانی به دام افکندهام با این غزلخوانی
گاهی فکر میکنم انسانها هم شبیه ماهیهای زلالپرستاند؛ فقط دیر متوجه این حقیقت میشوند. بعضی از ما هرچقدر هم تلاش کنیم، نمیتوانیم در آبهای آلوده دوام بیاوریم. نه به این دلیل که خودمان را برتر از دیگران میدانیم، بلکه چون روحمان با ناپاکی، دورویی و شلوغیهای بیمعنا سازگار نیست.
ماهی زلالپرست بودن آسان نیست. یعنی انتخاب کردنِ صداقت در زمانی که دروغ راحتتر است. یعنی حفظ کردنِ قلبت در دنیایی که هر روز چیزی از آرامش آدم کم میکند. یعنی هنوز هم به مهربانی، به انسانیت و به حرفهای از ته دل باور داشته باشی.
شاید گاهی از این همه حساس بودن خسته شویم. شاید از اینکه هر محیطی برایمان قابل تحمل نیست، خودمان را سرزنش کنیم. اما حقیقت این است که ماهی زلالپرست را نباید مجبور کرد در مرداب زندگی کند.
بعضی روحها برای زلالی آفریده شدهاند؛ برای آدمهای صاف، برای حرفهای بیریا، برای سکوتهای آرام و برای دلهایی که چیزی جز صداقت در آنها نیست.
اگر روزی احساس کردی از بعضی جمعها فاصله گرفتهای، اگر بعضی رفتارها آزارت میدهد و اگر هنوز هم به دنبال آرامش و پاکی هستی، شاید اشکال از تو نیست؛ شاید فقط یک ماهی زلالپرستی که هنوز حاضر نشده برای ماندن، زلال بودنش را قربانی کند.
و چه زیباست که انسان، در این روزگار پرهیاهو، هنوز هم زلال بماند.
آبی
لیدوکائین را همه به عنوان یک داروی بیحسکننده میشناسند؛ چیزی که برای چند ساعت درد را آرام میکند و اجازه میدهد انسان نفس راحتی بکشد.
با خودم فکر میکنم کاش برای دردهای قلبمان هم لیدوکائینی وجود داشت؛ برای خستگیهایی که دیده نمیشوند، برای بغضهایی که پشت لبخند پنهان شدهاند و برای روزهایی که آدم فقط میخواهد کمی از سختی زندگی فاصله بگیرد.
لیدوکائین درد را از بین نمیبرد، فقط برای مدتی حسش را کمتر میکند. درست مثل بعضی از آدمها که با حضورشان زخمهای ما را درمان نمیکنند، اما آنقدر مهرباناند که تحمل درد را آسانتر میکنند.
بعضی وقتها قرار نیست همه مشکلات را حل کنیم، کافی است مرهمی باشیم که درد دیگری را کمی کمتر کند.
آبی
متشکرم مهربونم، ولی اینجا آبی داره مینویسه؛ پس قاعدتاً حالوهوای متنها هم باید آبی باشه.
شاهدختِ بیتاج عزیزم،
شاید ندانی، اما من واقعاً به این نامه نیاز داشتم؛ به اینکه کسی برای لحظهای کنارم بنشیند و از آرامش، امید و مهربانی برایم بگوید.
گاهی آدم آنقدر خسته میشود که حتی چند جمله ساده هم میتواند مرهمی برای دلش باشد.
از لطف، محبت و همراهیات صمیمانه متشکرم. ممنونم که با واژههایت کمی از سنگینی این روزها را از روی قلبم برداشتی.🩵🦋
نامهای برای چیچک
چیچک عزیزم...
نمیدانم این نامه را از کجا آغاز کنم. از بغضی بگویم که در گلویم خانه کرده است؟ از اشکهایی که بیاجازه روی گونههایم جاری میشوند؟ یا از خبری که آمد و تمام واژهها را از من گرفت؟
میدانی عزیزِ قلبم؟
آن خبرِ ویرانکننده فقط یک خبر نبود؛ زلزلهای بود که درونم را فرو ریخت. از همان لحظه دیگر هیچ چیز شبیه قبل نشد. انگار زمان ایستاد و من میان بهت و ناباوری، فقط نفس کشیدن را ادامه دادم.
میگویند انسان به همه چیز عادت میکند، اما من باور ندارم. بعضی دردها برای عادت کردن نیستند؛ بعضی غمها تا ابد مهمان قلب آدم میمانند.
چیچک عزیزم...
برای من ممکن نیست فراموش کنم؛ اما تو اگر توانستی، فراموش کن آن پسر هجده ساله را؛ همان جوانی که سراسر استعداد بود، سراسر امید بود، سراسر آینده بود. جوانی که میتوانست روزی نامش مایه افتخار خانواده، سرزمین و مردمش شود.
هیجده سال... نه، فقط یک عدد نبود. هیجده سال رؤیا بود. هیجده سال تلاش بود. هیجده سال لبخندهای یک مادر بود که با هزار امید فرزندش را بزرگ کرده بود.
و چه دردناک است که گاهی زندگی، بیخبر از آمادگی دلهای ما، همه چیز را در یک لحظه تغییر میدهد.
هنوز در ذهنم آن صحنه را تصور میکنم؛ مادری که شاید مثل همیشه صدایش زده باشد، لباسهایش را مرتب کرده باشد و دعای خیر را بدرقه راهش کرده باشد.
و او با سادگی و آرامش گفته باشد:
«مامان، خداحافظ... من امروز پرواز دارم.»
اما نه او میدانست و نه مادرش، که آن خداحافظی، آخرین خداحافظی دنیا خواهد بود.
چه کسی میتوانست باور کند که پروازی در انتظارش است؛ پروازی که به ظاهر روی زمین است، اما در حقیقت رو به آسمان.
چیچک عزیزم...
بعضی آدمها آنقدر پاکاند که انگار خداوند زودتر از موعد، آنها را برای خودش انتخاب میکند. اما این انتخاب، هرچند حکمت داشته باشد، برای دلهای زمینی ما بسیار سنگین است.
من هر بار به مادرش فکر میکنم، قلبم میشکند. به اتاقی که دیگر صدای قدمهای او را نمیشنود. به سفرهای که جای خالیاش فریاد میزند. به مادری که شاید هنوز هم ناخودآگاه منتظر شنیدن صدای فرزندش باشد.
و چه تلخ است که بعضی انتظارها هیچگاه به پایان نمیرسند.
چیچک جان...
این روزها بیشتر از همیشه فهمیدهام که زندگی چقدر کوتاه است. چقدر شکننده است. چقدر فاصله میان بودن و نبودن، میان خنده و گریه، میان سلام و خداحافظی، کوتاهتر از آن چیزی است که تصور میکنیم.
دیگر نمیتوانم به راحتی از کنار آدمها عبور کنم. دیگر نمیتوانم گفتنِ دوستت دارم را به فردا موکول کنم. دیگر نمیتوانم تصور کنم که همه آدمها تا همیشه کنارمان خواهند ماند.
نه...
گاهی یک خبر کافی است تا انسان بفهمد هیچ چیز در این دنیا همیشگی نیست.
چیچک عزیزم...
اگر روزی دوباره دلت گرفت، اگر دوباره از بیرحمی دنیا خسته شدی، یادت باشد که بعضی آدمها با عمر کوتاهشان، درسهای بزرگی به ما میدهند؛ درس قدر دانستن، درس مهربانی و درس اینکه هیچ خداحافظی را ساده نگیریم.
امشب اما اجازه بده فقط گریه کنم؛ برای جوانی که هزاران آرزو داشت، برای مادری که دلش شکست، برای رؤیاهایی که ناتمام ماندند و برای تمام آدمهایی که زودتر از موعد، مسافر آسمان شدند.
و در آخر فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشود:
چه دردناک است که کسی با امیدِ زندگی از خانه بیرون برود، اما سهمِ او از دنیا، تنها یک خداحافظیِ ابدی باشد.
آبی
نمیدانم از کجا شروع کنم؛ از کودکی بگویم یا از امروز؟
از همان سالهایی که هنوز معنای واقعی نوشتن را نمیدانستم، داستان مینوشتم. یک روز با تمام ترس و خجالت، یکی از نوشتههایم را به داییام نشان دادم و تحسین او برای من تبدیل به اولین جرقهای شد که باعث شد نوشتن را جدیتر دنبال کنم.
کمی بعد، زمانی که فقط یازده سال داشتم، معلم ادبیاتمان جملهای گفت که هنوز در ذهنم مانده است. میگفت: «تو واقعاً در ادبیات فارسی از همه یک پله بالاتری.» همیشه از من میپرسید چگونه اینقدر خوب شعر میخوانم، چگونه معنای شعرها را میدانم و چطور میتوانم انشا بنویسم.
سالها گذشت و من همچنان نوشتم.
شعر نوشتم، دلنوشته نوشتم، داستان نوشتم و بعدها نوشتن رمان را آغاز کردم؛ رمانهایی که مخاطبان و همراهان خودشان را پیدا کردند.
بعد از آن، تصمیم گرفتم فقط به استعداد ذاتی خودم اکتفا نکنم. شروع کردم به یاد گرفتن. ساعتها ویدیو دیدم، فایلهای آموزشی گوش کردم، درباره اصول نویسندگی مطالعه کردم و در دورههای مجازی نویسندگی شرکت کردم و از استادان مختلف آموختم.
باز هم گذشت...
کانال ساختم، نوشتم، مخاطب پیدا کردم، کانالم حذف شد، دوباره از نو شروع کردم و کانال دیگری ساختم. شاید تعداد مخاطبانم زیاد نباشد، شاید معدود باشند، اما همین مخاطبان برای من ارزشمندند؛ زیرا همراه مسیر سالها تلاش و نوشتن من بودهاند.
من برای نوشتن زندگی کردهام.
برای خودم دفترهای زیادی دارم؛ دفترهایی که شاید خیلیها حتی یکی از آنها را هم نداشته باشند.
غمگین شوم، مینویسم.
خوشحال شوم، مینویسم.
خسته شوم، مینویسم.
استرس بگیرم، مینویسم.
دلگیر شوم، مینویسم.
حتی زمانی که حرفی برای گفتن ندارم، باز هم مینویسم.
نوشتن برای من یک سرگرمی ساده نیست؛ بخشی از وجود من است.
شاید از زمانی که شجاعت انتشار نوشتههایم را پیدا کردهام فقط دو سال گذشته باشد، اما حقیقت این است که من بیشتر از ده سال است که مینویسم؛ ده سال تلاش، ده سال تمرین، ده سال شکست، ده سال دوباره برخاستن و ادامه دادن.
برای همین، وقتی به کسی فرصت صحبت کردن میدهم، معنایش این نیست که به او اجازه دخالت، تحقیر یا فضولی در مسیر زندگی و هنر خودم را دادهام.
مدتها تصور میکردم نوشتههایم باید گمنام بمانند؛ اما امروز فهمیدهام که این کار همیشه درست نیست.
سالها زحمت کشیدهام، سالها آموختهام، سالها نوشتهام و دیگر دلیلی ندارد حاصل تمام این سالها را پنهان کنم.
نوشتن فقط یک علاقه نیست؛ بخشی از هویت من است.
من با کلمات بزرگ شدهام، با کلمات آرام شدهام و با کلمات ادامه دادهام.
و تا زمانی که قلبم برای نوشتن میتپد، باز هم خواهم نوشت؛ حتی اگر دنیا قدر نداند، حتی اگر مخاطبان کم باشند و حتی اگر هیچکس نفهمد پشت هر نوشته، چند سال تلاش و عشق پنهان شده است.
شاید مقصر من هم باشم...
اینکه عزیزِ قلبم از من ناراحت است و در قهر به سر میبرد، مرا غمگین کرده است.
اگر بخواهم با نگاه عقلانی و منطقی به ماجرا نگاه کنم، احساس میکنم اشتباه خاصی از من سر نزده؛ من فقط حرفی را زدم که باید گفته میشد و از بیان حقیقت فرار نکردم. اما امروز یک درس مهم را یاد گرفتم؛ اینکه در بعضی رابطهها، همیشه مهم نیست چه کسی مقصر است، مهمتر از آن حفظ دلِ آدمی است که دوستش داریم.
در این دو ساعت بارها با خودم فکر کردم. گاهی انسان آنقدر درگیر اثبات حقانیت خودش میشود که فراموش میکند روبهرویش کسی نشسته که دوستش دارد و دوستش دارد که حالش خوب باشد، نه اینکه در یک جنگِ بیپایانِ «حق با چه کسی بود» برنده شود.
تو یک مرد کاملاً بالغ هستی و من همان دخترکِ لوس و به قول خودت نازینازی. شاید همین باعث میشود دلم نخواهد نازکشی کنم و مدام به دنبال آشتی باشم؛ اما از طرفی هم طاقت دیدنِ تو را با آن صورت درهم، آن اخمهای پنهان و آن سکوتِ سنگین ندارم.
راستش را بخواهی، من با قهر کردن آدمهایی که دوستشان دارم کنار نمیآیم. دلم میخواهد اگر ناراحتیم، حرف بزنیم؛ اگر دلخوریم، توضیح بدهیم؛ اگر اشتباهی شده، ببخشیم و اگر هم حق با کسی نیست، باز هم دستِ محبت را از همدیگر نگیریم.
امروز یک درس مهم دیگر هم یاد گرفتم؛ اینکه غرور، حتی اگر خیلی کوچک باشد، فاصلههایی میسازد که هیچکس از آن سود نمیبرد. نه تو برنده میشوی، نه من؛ فقط دلتنگی برنده میشود.
پس لطفاً قهرت را تمام کن و آشتی کن. باور کن دنیا با تمام شلوغیهایش، وقتی تو اخم میکنی، برای من سردتر و بیروحتر میشود.
بیا یاد بگیریم که در رابطه، گاهی آشتی از اثباتِ حق مهمتر است و محبت از برنده شدن ارزشمندتر.
عشق، حالا كه از آن چهره نقاب افتاده
در دلم تازه به شور و تب و تاب افتاده
دير شد آمدنت روح من از جانم رفت
مثل يك شاخهى خشكم كه به آب افتاده
عشق طغيان بكند عقل جلودارش نيست
مثل يك صخره كه در شيب و شتاب افتاده
زندگى خواب خوشى بود كه تعبير نشد
من دچارم به شب و از تب خواب افتاده
مثل یک راديوى از همه جا بىخبرم
پرم از حرف و به يك گوشه خراب افتاده
