یادداشتهای مهآلود
الذهاب إلى القناة على Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
274
المشتركون
+1724 ساعات
+77 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
امروز بابا منو برد حوزه و خودش هم دنبالم اومد و آخر سر منو آورد خونه.
اگر بخوام از حس امروز بگم، باید بگم که حس امنیت داشتم؛ از اون امنیتهایی که نمیشه درست توضیحش داد، فقط میشه لمسش کرد. حس آرامش داشتم. حس اینکه یکی هست و حواسش بهت هست. حس اینکه لازم نیست همیشه مراقب همه چیز باشی و مدام خودتو آماده دفاع نگه داری.
امروز بیشتر از هر روزی حس کردم که داشتن یک حامی چقدر نعمت بزرگیه. حس اینکه کسی رو داشته باشی که شبیه کوه کنارت بایسته؛ نه لزوماً چیزی بگه یا کاری انجام بده، همین که باشه کافی باشه برای آروم شدن دل آدم.
ترک موتور بابا نشسته بودم و حالم خوب بود. باد به صورتم میخورد و من فقط مسیر رو نگاه میکردم. نه ذهنم درگیر بود، نه قلبم سنگین. برای چند ساعت انگار از جنگ همیشگی درونم فاصله گرفته بودم.
نکته عجیب ماجرا اینه که اتفاق خاصی هم نیفتاده بود؛ نه حرف مهمی زده شد و نه حادثه ویژهای رخ داد. فقط بابا منو برد و آورد. اما گاهی بعضی از سادهترین اتفاقهای زندگی، عمیقترین حسها رو در آدم زنده میکنن.
من این روزها بیشتر وقتها حالت تدافعی دارم؛ انگار همیشه باید حواسم جمع باشه، همیشه باید مراقب باشم، همیشه باید خودم از خودم محافظت کنم. اما امروز این حس رو نداشتم. امروز لازم نبود همه بار دنیا رو روی دوش خودم بکشم.
امروز پناه داشتم.
و شاید برای خیلیها این اتفاق عادی باشه، اما برای من امروز یادآور این حقیقت بود که چقدر خوبه آدم گاهی بتواند تکیه کند؛ بتواند مطمئن باشد که کسی هست که اگر خسته شد، اگر ترسید، اگر دلش گرفت، بتواند کنار او احساس امنیت کند.
امروز فقط بابا منو به حوزه نبرد و برنگردوند؛ امروز به من حس آرامشی داد که مدتها بود کمتر تجربهاش کرده بودم.
منم دوست داشتم یه یار مثل ونگوگ داشتم؛ کسی که آسمانهای تیره را هم پر از ستاره میدید و یادم میداد زیبایی، همیشه در روزهای آفتابی پیدا نمیشود.
طی این دو سه روز اخیر، قلبم به طرز عجیبی سنگین است. بغضی در گلویم خانه کرده که نه فرو میرود و نه میشکند. هر چند ساعت یکبار، انگار ظرفیت قلب و چشمم لبریز میشود و اشکها بیاختیار راه خود را پیدا میکنند. نه میتوانم جلویشان را بگیرم و نه دیگر میلی به پنهان کردنشان دارم.
زبانم کوتاه شده است، دستم ناتوان، و قلمم خشک.
سالها هرگاه دلم میگرفت، به واژهها پناه میبردم. کلمات دوستان صبور من بودند؛ رنجهایم را میشنیدند و بیهیچ قضاوتی بر صفحه مینشستند. اما این بار ماجرا فرق میکند. این بار هر چه میکوشم چیزی بنویسم، نمیشود. واژهها از من گریختهاند یا شاید من از آنها.
و این ننوشتن از نتوانستن نیست؛ از نخواستن است.
نمیخواهم بنویسم. نمیخواهم برای هر آنچه دیدهام شرحی بیاورم. نمیخواهم برای هر زخمی که بر جانم نشسته است، روایتی بسازم. نمیخواهم درد را به تماشا بگذارم و بر رنج، حاشیه بنویسم.
گاهی سکوت، نجیبتر از سخن است. گاهی خاموشی، بلندتر از فریاد شنیده میشود. و گاهی انسان چنان از آنچه میبیند و میشنود سرشار میشود که دیگر هیچ واژهای توان حمل آن همه اندوه را ندارد.
این سکوت، سکوت رضایت نیست. سکوت تسلیم هم نیست. سکوت خستگی است؛ خستگی از تکرار زشتیها. خستگی از دیدن حقیقتهایی که هر روز تلختر از دیروز رخ مینمایند. خستگی از انساننمایانی که صورت انسان دارند اما از سیرت انسانی فاصلهها گرفتهاند.
راستش دیگر حالم به هم میخورد از این همه سقوط. از این همه فاصله میان ادعا و عمل. از این همه نقاب که بر چهرهها نشسته است. از این همه هیاهوی پوچ که جای حقیقت را گرفته است.
دلم برای انسانیت تنگ شده است؛ برای صداقتهای بیادعا، برای مهربانیهای بیچشمداشت، برای دلهایی که هنوز از درد دیگری به درد میآیند.
امروز نه حوصله نوشتن دارم و نه میل سخن گفتن. تنها میخواهم در گوشهای بنشینم و به سکوت پناه ببرم. شاید سکوت بتواند آنچه را واژهها از بیانش عاجزند، روایت کند.
و اگر کسی پرسید چرا نمینویسی؟ خواهم گفت:
گاهی درد آنقدر بزرگ است که قلم از نوشتنش شرم میکند، و گاهی اندوه آنقدر عمیق است که تنها زبانِ شایستهاش، سکوت است.
زن را چه به مرد شدن؟
گل اگر بخواهد درخت شود، دیگر گل نیست؛
و درخت اگر آرزوی گل بودن کند، از قامت بلند خویش فرو میافتد.
مصیبت از آنجا آغاز میشود که آدمی از خویشتن خویش شرمنده گردد و بخواهد در آینه دیگری زندگی کند.
زن، آن هنگام که زن است، کامل است.
نه نیازی به مرد شدن دارد و نه محتاج اثبات خویش در میدانهایی که برای او ساختهاند.
ماه برای درخشیدن، خورشید نمیشود؛
و دریا برای عظمت یافتن، کوه نمیگردد.
هر موجودی را رازی است و هر رازی را تجلیای.
راز زن نیز در همان حقیقتی نهفته است که خداوند در جان او به ودیعت نهاده؛
در لطافتی که ضعف نیست،
در مهرورزیای که ناتوانی نیست،
و در صبری که از بسیاری قدرتها نیرومندتر است.
روزگار ما اما بازارِ گمکردن خویشتن است.
آدمها را چنان سرگرم نسخههای دیگران کردهاند که فرصت نمیکنند صدای روح خود را بشنوند.
یکی میخواهد شبیه غرب باشد،
دیگری شبیه شرق،
یکی در تقلید از گذشته گم میشود
و دیگری در رؤیای آینده.
حال آنکه حقیقت، نه در شرق است و نه در غرب؛
حقیقت در بازگشت است.
بازگشت به آن خویشتنی که خدا در نخستین لحظه آفرینش در جان انسان دمید.
بزرگان گفتهاند:
بزرگترین غربت، دوری از وطن نیست؛
دوری از خویش است.
و چه بسیار زنانی که از خانه خود دور نشدهاند اما از حقیقت زنانه خویش فرسنگها فاصله گرفتهاند.
و چه بسیار مردانی که در هیئت مردان زندگی میکنند اما هنوز راهی به مردانگی نبردهاند.
در پایان، مسئله زن و مرد نیست.
مسئله این است که آیا انسان، خودِ حقیقی خویش را یافته است یا نه؟
زیرا آنکس که خود را پیدا کند،
دیگر نه اسیر مدها میشود،
نه برده شعارها،
و نه بازیچه دست زمانه.
او میداند که خداوند هیچ گلی را برای درخت شدن نیافریده است؛
بلکه هر گلی را برای شکفتن.
شاید سی و اندی سال سن داشته باشد؛ اما وقتی به او نگاه میکردی، گویی سالها در جایی از مسیر زندگی متوقف مانده بود. نه جسمش آنگونه که باید رشد کرده بود و نه عقل و شعورش فرصت آن را یافته بود که همپای سنش قدم بردارد.
واقعیت این است که دلم برایش سوخت.
تمام شب تنها چند کلمه را تکرار میکرد؛ «بنشینید»، «بخوابید»، «دل تو»، «دوستت دارم» و «چشم». همان چند واژه محدود، تمام دنیای او بود و تمام آنچه میتوانست از درونش بیرون بیاورد. با این حال در همان چند کلمه، چیزی بود که آدم را به فکر فرو میبرد؛ چیزی که میان سادگی و اندوه سرگردان بود.
در میان صحبتها، دستش را نشان داد. دستی که انگار از همان روزهای نخست آفرینش در رحم مادر، تقدیر دیگری برایش رقم خورده بود. به آن دست نگاه کردم و بیاختیار به این اندیشیدم که زندگی برای بعضیها از همان آغاز، دشوارتر از آن چیزی نوشته میشود که ما تصور میکنیم.
امشب بارها خندیدم؛ اما پشت هر خنده بغضی پنهان بود. بغضی که آرامآرام در گلویم بزرگ میشد و راه نفس را تنگ میکرد. نمیدانم از روی ترحم بود یا از روی اندوه، یا شاید از این فکر که ما چه آسان از داشتههای خود میگذریم و چه کم به نعمتهایی میاندیشیم که برایمان عادی شدهاند.
تمام شب تصویر چهرهاش از ذهنم کنار نرفت. نگاهش، کلماتش، دستش و آن سادگی غریبش مدام پیش چشمم آمدند. گاهی انسان با دیدن بعضی آدمها بیش از آنکه به حال آنان بیندیشد، به حال خودش فکر میکند؛ به شکنندگی زندگی، به سهم نابرابر آدمها از روزگار و به رازهایی که هیچ پاسخی برایشان پیدا نمیشود.
و اکنون که شب به پایان رسیده است، بغضی که ساعتها پشت خندههایم پنهان مانده بود، دیگر تاب ماندن ندارد. اشکهایم بیاجازه سرازیر شدهاند و من تنها به این فکر میکنم که بعضی دردها را نه میتوان درمان کرد، نه میتوان از یاد برد؛ فقط باید نشست، به آنها اندیشید و در سکوت برای صاحبانشان دل سوزاند.
آهو، نمیگذارم تو را قربانی کنند؛ تو باید زنده بمانی، هنوز در چشمانت کهکشانهای بسیاری برای تماشا باقی مانده است.
Repost from N/a
کنارِ دریاچهای مهجور به تماشای غروب نشستی. تو همیشه در تلاشی که وجودیتِ خدا رو در تک تکِ جزئیات درک کنی. صدایی شبیه به صدای ناقوس توجهت رو جلب میکنه اما نمیدونی منبعش کجاست. نگاهت رو به دریاچه معطوف میکنی و میبینی که آکنده از لالههای نارنجی شده. ناخواه تو ذهنت شروع به شمردنشون میکنی!
@notes_of_fog
+1
و سپاس خدایی را که دریا را آفرید؛
تا مأمن و پناهِ روحهای خسته باشد،
برای آنان که با آبیِ دریا جان میگیرند و دوباره نفس میکشند.
