یادداشتهای مهآلود
الذهاب إلى القناة على Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
275
المشتركون
+1724 ساعات
+77 أيام
+1530 أيام
أرشيف المشاركات
امروز دست و دلم برای نوشتن نمیرود. مغزم قفل کرده و میان افکارم دستوپا میزنم. از جایی که اسمش را «فضای مجازی» گذاشتهاند، جهان را موشکافانهتر نگاه میکنم و هرچه بیشتر میبینم، بیشتر افسوس میخورم.
افسوس به حال آدمها.
به حال آدمهایی که اسم عشق را به گند کشیدهاند؛ عشق برایشان شده چند عکس، چند جملهی آبکی و رابطههایی که بیشتر از دوست داشتن، بوی شهوت و وابستگی میدهند.
به حال آدمهایی که پول را فقط برای ارضای هوسهایشان میخواهند؛ میخرند، میخورند، نشان میدهند و باز هم خالیاند.
به حال آدمهایی که برای چند دقیقه دیدهشدن حاضرند هر مرزی را لگدمال کنند؛ حریم خصوصی، آبرو، شخصیت و حتی عزت نفس خودشان را.
آدمهایی که زندگی خصوصیشان را مثل ویترین مغازه جلوی چشم هزاران غریبه میگذارند و بعد از اینکه همه سرک کشیدند، از دخالت دیگران شکایت میکنند.
آدمهایی که روابطشان واقعاً حیرتآور و رقتانگیز است؛ امروز عاشق، فردا متنفر؛ امروز قسم، فردا خیانت. اسم وابستگی را عشق گذاشتهاند و اسم کنترل و مالکیت را غیرت.
و بدتر از همه، آدمهای زالوصفتي که تا وقتی چیزی برای مکیدن داشته باشی کنارت میمانند؛ محبتشان هم تا جایی ادامه دارد که منفعتشان تمام نشده باشد.
گاهی به این همه نگاه میکنم و با خودم میگویم واقعاً چه بلایی سر آدمها آمده؟
اما یک چیز بیشتر از همه میترساندم:
نکند آنقدر به این ابتذال نگاه کنیم که برایمان عادی شود.
نکند چیزی را که امروز از آن متنفریم، فردا خودمان انجام بدهیم و حتی نفهمیم چه زمانی تبدیل به همان آدمهایی شدیم که از آنها بیزار بودیم.
فضای مجازی فقط بدیهای آدمها را نشان نمیدهد؛ گاهی بدیهای خودمان را هم آرامآرام عادی میکند.
و شاید درس اصلی همین باشد:
قرار نیست تمام آدمهای دنیا را درست کنیم؛ اما حق نداریم به بهانهی خراب بودن دنیا، خودمان هم خراب شویم.
اگر از دروغ متنفریم، دروغ نگوییم.
اگر از نمایش بدمان میآید، زندگیمان را نمایش ندهیم.
اگر از آدمهای بیرحم بیزاریم، خودمان بیرحم نشویم.
دنیا هرچقدر میخواهد کثیف باشد؛
حداقل نگذاریم کثافتش آنقدر به ما بچسبد که دیگر فرق خودمان را با آن نشناسیم.
واقعاً اوضاع خراب است؛ خیلی بدتر از چیزی که فکر میکنیم.
اما سؤال اصلی این نیست که آدمها به کجا رسیدهاند.
سؤال این است که من وسط این همه تباهی، قرار است به کجا برسم؟
حالِ من در وصف نمیگنجد، زبانم قاصر است
خنده بر لب، گریه در دل، این تمامِ حالِ من
#آبی
یک داستان نوشتهام و برای نوشتنش واقعاً خیلی زحمت کشیدهام. برای همین، اینکه فقط همینطور در گوشهای بماند و منتشر نشود، واقعاً برایم افسوسبرانگیز است. دوست دارم دستکم آن را به صورت یک فایل مرتب، با نام و عنوان مشخص، منتشر کنم؛ اما هنوز مطمئن نیستم و کمی گیج شدهام.
هیچکس نفهمید
صبحها زودتر از همه میرسید
درِ مغازه رو خودش باز میکرد
چای میریخت، صندلیها رو میچید
بعد یه گوشه مینشست و کار میکرد
همه میگفتن آدمِ کمحرفیه
نه اهل دعوا بود، نه اهل گلایه
اگه میپرسیدی: «خوبی؟» میخندید
میگفت: «چیزی نیست، میگذره، بابا»
ظهر که میشد، ناهار نمیخورد
میگفت: «اشتها ندارم، بعداً میخورم»
کسی نمیدید توی جیبِ کتش
یه عکس قدیمی رو هر روز لمس میکرد
عصر که میشد، زودتر میرفت
هیچوقت نمیگفت کجا کار داره
فقط میگفت: «خونه منتظرن»
با اینکه خونهش کسی رو نداشت
یک شب رفیقش گفت:
«تو چرا هیچوقت از خودت نمیگی؟»
سیگارو خاموش کرد و خندید:
«مگه کسی گوش میده؟»
رفیقش گفت:
«من گوش میدم.»
سرشو پایین انداخت
چند لحظه ساکت موند
بعد گفت:
«پس بذار یه روز دیگه بگم...»
فرداش نیومد.
گفتن شاید مریضه
گفتن شاید سفر رفته
گفتن بالاخره برمیگرده
سه روز گذشت.
روز چهارم
رفیقش رفت دمِ خونهش.
در باز بود.
روی میز
دو تا استکان چای بود؛
یکی هنوز گرم.
کنارش یه کاغذ بود
فقط یه جمله نوشته بود:
«بالاخره یکی پرسید حالم چطوره...
حیف که خیلی دیر.»
شما به چیزی به اسم «همزاد» باور دارید؟
من قبلاً اصلاً به همزاد باور نداشتم؛ راستش هنوز هم در موردش تردید دارم. هنوز نمیدانم واقعاً چیزی به اسم همزاد وجود دارد یا نه، اما یک خاطره از دوران دبستان دارم که هر بار به آن فکر میکنم، دوباره همان سؤال قدیمی در ذهنم زنده میشود.
داستان از آنجا شروع میشود که وقتی دبستانی بودم، یک روز در مدرسه دختری را دیدم که عجیب شبیه من بود. نه از آن شباهتهایی که فقط بگویی «یک کم شبیه هم هستند»؛ نه. آنقدر شبیه بودیم که بعضیها با دیدنمان میگفتند انگار یک سیب را از وسط نصف کردهاند.
من آن موقع بچه بودم و شاید به همین دلیل این شباهت برایم عجیبتر و بزرگتر از چیزی که واقعاً بود به نظر میرسید. مدتی بعد فهمیدم اسمش «کتایون» است.
پدر و مادرش هر دو دکتر بودند و او بهصورت موقت به مدرسهی ما آمده بود. قرار نبود مدت زیادی بماند، اما همان مدت کوتاه برای اینکه تصویرش در ذهن من بماند، کافی بود.
چیزهای دیگری هم بود که ماجرا را برایم عجیبتر میکرد.
مثلاً ماه تولدمان یکی بود؛ هر دو شهریوری بودیم.
آن زمان او عینک میزد و من عینک نمیزدم. سالها گذشت و حالا من عینک میزنم.
شاید برای یک آدم بزرگ اینها فقط چند اتفاق معمولی و کاملاً تصادفی باشد. دو نفر میتوانند شبیه هم باشند، همماه به دنیا آمده باشند و حتی بعدها هر دو عینکی شوند. دنیا آنقدر آدم دارد که عجیب نیست بعضی اتفاقها بالاخره کنار هم قرار بگیرند.
اما برای منِ آن روزها، کتایون فقط یک هممدرسهای شبیه خودم نبود.
برای اولین بار با خودم فکر کردم اگر یک نفر در این دنیا باشد که اینقدر شبیه من باشد، آیا ممکن است چیزهای دیگری هم بین ما مشترک باشد؟ آیا ممکن است سلیقهمان هم شبیه باشد؟ ترسهایمان؟ رویاهایمان؟ حتی سرنوشتمان؟
آن موقع جواب هیچکدام را نمیدانستم.
فقط یک دختر دبستانی بودم که با تعجب به دختری نگاه میکرد که انگار تصویر خودش را چند قدم آنطرفتر میدید.
سالها گذشت و دیگر کتایون را ندیدم.
اما بعضی آدمها، حتی اگر مدت کوتاهی در زندگی ما باشند، یک گوشهی ذهنمان میمانند. نه به این دلیل که حتماً قرار بوده نقش بزرگی در زندگیمان داشته باشند؛ گاهی فقط به این دلیل که حضورشان یک سؤال در ذهن ما گذاشتهاند.
کتایون برای من یکی از همان سؤالها شد.
هنوز هم نمیدانم او واقعاً «همزاد» من بوده یا نه.
شاید اصلاً چنین چیزی وجود نداشته باشد.
شاید فقط دو آدم بودهایم که اتفاقاً شباهت زیادی به هم داشتهایم و چند تصادف دیگر هم کنار این شباهت قرار گرفته است.
اما یک چیز را بعدها فهمیدم؛ چیزی که شاید از پیدا کردن یک همزاد هم مهمتر باشد.
ما آدمها خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم شبیه هم هستیم.
گاهی دنبال کسی میگردیم که دقیقاً شبیه خودمان باشد؛ کسی که مثل ما فکر کند، مثل ما احساس کند، دردهای ما را بفهمد و دنیا را از همان پنجرهای ببیند که ما میبینیم.
اما حقیقت این است که حتی اگر کسی شبیه ما باشد، باز هم دقیقاً «ما» نیست.
و شاید همین تفاوتهاست که آدمها را زیبا میکند.
کتایون اگر واقعاً شبیه من بوده باشد، باز هم زندگی خودش را داشته، خانوادهی خودش را، خاطرات خودش را، ترسها و آرزوهای خودش را.
و من هم زندگی خودم را.
پس شاید درس این خاطره برای من این باشد که شباهت، دلیل یکی بودن نیست.
گاهی دو نفر شبیه هماند، اما دو مسیر کاملاً متفاوت را طی میکنند.
گاهی دو نفر هیچ شباهت ظاهری به هم ندارند، اما در عمیقترین قسمتهای وجودشان، درد مشترکی دارند.
و گاهی هم آدمی را پیدا میکنیم که هیچ شباهتی به ما ندارد، اما درست همان چیزی را میفهمد که سالها کسی نفهمیده است.
برای همین دیگر نمیخواهم بفهمم کتایون واقعاً همزاد من بود یا نه.
شاید بود، شاید هم نبود.
اما یک چیز را میدانم؛ آن دختر دبستانی، هر که بود و هرچه بود، باعث شد من برای اولین بار بفهمم دنیا چقدر عجیب است و چقدر چیزهایی وجود دارد که هنوز جوابشان را نمیدانیم.
شاید بعضی آدمها قرار نیست پاسخی برای سؤالهای ما باشند.
شاید فقط آمدهاند تا یک سؤال زیبا در ذهنمان بگذارند و بعد بروند.
و کتایون برای من، سالهاست یکی از همان سؤالهای بیجوابِ دوستداشتنی است.
شب رسید و در دلم آوازِ باران مانده است
یاد تو در گوشهی این سینه پنهان مانده است
رفتهای اما هنوز از کوچههای خاطرات
عطر تو در خانهی خاموشِ جانم مانده است
گرچه پاییزِ غمت بر باغِ قلبم سایه زد
برگِ امیدی هنوز از شاخساران مانده است
چشم من در انتظارِ آمدنهای تو بود
چشم تر در حسرتِ آن روزگاران مانده است
زخمِ دیرینِ دلم را کس نفهمید از نخست
دردِ پنهانی میان استخوانم مانده است
در دلِ این شامِ تاریک و پر از اندوه و غم
شعلهای از عشق در ویرانهام مانده است
گرچه رفتی، خاطرت از من جدا هرگز نشد
نام تو در دفترِ قلبم فراوان مانده است
#آبی
گاهی فکر میکنم ما واقعاً دلتنگ آدمها میشویم، یا دلتنگ نوری که زمانی از حضورشان به زندگیمان رسید؟
میگویند وقتی به ستارهای نگاه میکنیم، همیشه خودِ آن ستاره را نمیبینیم؛ نوری را میبینیم که شاید سالها، هزاران سال، در راه بوده تا به چشمهای ما برسد. حتی ممکن است آن ستاره دیگر وجود نداشته باشد و ما هنوز ایستاده باشیم و نورِ گذشتهاش را تماشا کنیم.
شاید آدمها هم همین باشند.
شاید بعضی آدمها مدتهاست از زندگی ما رفتهاند، اما چیزی از آنها هنوز در ما مانده است؛ یک جمله، یک نگاه، یک خنده، یک عادت کوچک، یا حتی یک حس مبهم که گاهی بیدلیل در گوشهای از روزمان بیدار میشود.
آن وقت نمیدانیم دلتنگ خودِ آدم شدهایم یا دلتنگ روزهایی که با او داشتیم.
شاید دلتنگ صدایش نیستیم؛ دلتنگ آرامشی هستیم که با شنیدن صدایش داشتیم. شاید دلتنگ دستهایش نیستیم؛ دلتنگ روزهایی هستیم که دستهایمان را گرفته بود. شاید حتی دلتنگ خودش نیستیم؛ دلتنگ آن آدمی هستیم که در کنار او بودیم.
و این قسمت ماجرا عجیبتر است.
گاهی چیزی تمام شده، اما اثرش هنوز تمام نشده است.
مثل ستارهای که شاید دیگر در آن دوردستها نباشد، اما نورش هنوز راهی طولانی را طی میکند تا به ما برسد. ما ایستادهایم و به آسمان نگاه میکنیم و خیال میکنیم او هنوز آنجاست؛ در حالی که شاید چیزی که میبینیم، فقط گذشتهای باشد که هنوز به ما نرسیده بود.
شاید بعضی آدمها هم در زندگی ما همینگونهاند.
رفتهاند، اما رفتنشان هنوز به ما نرسیده است.
برای همین گاهی بعد از مدتها، وسط یک عصر معمولی، با شنیدن یک آهنگ یا دیدن یک خیابان یا حتی بوی آشنایی، ناگهان دلمان میگیرد؛ انگار کسی دوباره از دوردستها برایمان نوری فرستاده باشد.
اما شاید حقیقت این باشد که آن آدم برنگشته است.
این ما هستیم که دوباره به گذشته نگاه کردهایم.
و شاید بزرگ شدن یعنی همین؛ اینکه یک روز بفهمی هر نوری که در آسمان میبینی، الزاماً متعلق به چیزی نیست که هنوز آنجاست.
بعضی نورها از گذشته میآیند.
بعضی آدمها هم همینطور.
و شاید سختترین قسمت دوست داشتن، پذیرفتن همین باشد که گاهی باید به نوری که هنوز دوستش داری نگاه کنی، لبخند بزنی و بدانی که دیگر قرار نیست خودِ ستاره را پیدا کنی.
چون بعضیها قرار نیست برگردند؛ قرار است فقط برای مدت طولانی، در آسمانِ خاطراتت بدرخشند.
تو چقدر زیبایی...
آنقدر که آدم دلش میخواهد چند ساعت فقط نگاهت کند و هیچ حرفی نزند؛
هنوز نفهمیدهام چشمهایت دقیقاً چه رنگیاند.
سیاهاند؟
قهوهایاند؟
یا خدا حواسش نبوده و چند ستارهی نقرهای را میانشان جا گذاشته است؟
هر بار که نگاهت میکنم، جوابم عوض میشود.
موهایت...
همان موجهای بینظم و فرهای سرکش...
انگار باد، قبل از آنکه به درختها برسد، میان موهای تو زندگی کرده است.
و مژههایت...
وقتی پلک میزنی، سایهای زیر چشمانت میافتد که از هزار غروب زیباتر است.
آدم دلش نمیآید نگاهش را بردارد.
آخر چرا باید اینقدر زیبا باشی؟
این عادلانه نیست.
چرا باید شبیه کهکشان باشی؟
چرا باید آدم را اینطور مسخ کنی؟
چرا باید هر بار دیدنت، همهی واژههای دنیا را از یادم ببرد؟
اما از همهی اینها عجیبتر، لبخند توست.
همیشه میخندی.
همیشه...
انگار هیچ غمی در این دنیا سهم تو نبوده است.
در حالی که من میدانم...
غصههای دلت از ستارههای همان کهکشانی که در چشمهایت جا گرفته، بیشتر است.
نمیدانم آدم چطور میتواند این همه درد را حمل کند و باز هم اینطور لبخند بزند.
شاید برای همین است که من، بیشتر از چشمهایت، عاشقِ دوام آوردنت هستم.
و بیشتر از زیباییات،
دلم برای قلبت میلرزد.
از لحظهای که عشقِ تو در جانِ من نشست
آتش گرفت دفترِ ایمانِ من، نخست
گفتند: «جرمِ اوست که دل را به تو سپرد»
مُهرِ گناه خورد به عنوانِ من، نخست
قاضی نوشت: «عشق، دلیلِ تمامِ جرم»
شد نامِ تو بزرگترین برهانِ من، نخست
از حکمِ حبس باک ندارم که سالهاست
زندانِ چشمِ تو شده زندانِ من، نخست
من متّهم به عشق شدم، اتهام نیست
این، روشنترین حقیقتِ پنهانِ من، نخست
بگذار شهر، سنگِ ملامت به من زند
تویی عزیز، آخرِ پیمانِ من، نخست
#آبی
نمیدانم تا به حال این را برایتان گفتهام یا نه؛ اما شعر، یکی از بزرگترین رؤیاهای زندگی من است. از همان سالهای کودکی، هر وقت دلم پر میشد، ناخودآگاه کلمات کنار هم مینشستند و چیزی شبیه مثلاً شعر شکل میگرفت. حالا که آرامآرام از نوجوانی عبور کردهام و پا به آغاز جوانی گذاشتهام، هنوز همان شوق در دلم زنده است. سالهاست مینویسم؛ گاهی روی برگههای پراکنده، گاهی در دفترهای دستنویسم و گاهی هم در گوشهای از نوت گوشیام؛ جایی که پر شده از شعرها و متنهایی که هر کدام، تکهای از روزهای زندگی مناند.
شاید همهی آنها شاهکار نباشند؛ اصلاً قرار هم نیست باشند. من هیچوقت ادعا نکردهام شاعر بزرگی هستم یا نویسندهای بینقص. هنوز خودم را شاگرد این راه میدانم و باور دارم راهِ آموختن هیچوقت به پایان نمیرسد. برای همین، همیشه از نقد استقبال کردهام؛ نقدی که چراغ راه باشد، نه بادی که تنها برای خاموش کردن شعلهای کوچک بوزد.
شعرها و نوشتههایم را با همان ذوقی که برای پدر و مادرم میخوانم، برای شما هم میفرستم. چون شما را خانوادهی کوچک خودم میدانم؛ خانوادهای که خوشحالیها، دغدغهها، نوشتهها و حتی سکوتهایم را با آن قسمت میکنم. اینجا برای من فقط یک صفحهی مجازی نیست؛ گوشهای دنج است که میتوانم بیواسطه خودِ واقعیام باشم.
راستش را بخواهید، هیچوقت از نوشتن دنبال شهرت یا عنوان نبودهام. تنها چیزی که دنبالش بودهام، این است که هر بار از دیروزِ خودم بهتر بنویسم. اگر شعری نقص دارد، خوشحال میشوم کسی دستم را بگیرد و نشانم بدهد چگونه میتوان آن را زیباتر کرد. اما میان نقد و دلسرد کردن، فاصلهی زیادی وجود دارد. نقد، راه را نشان میدهد؛ تحقیر، فقط راه را تاریکتر میکند.
با این همه، یک چیز را خوب یاد گرفتهام؛ آدم اگر چیزی را از ته دل دوست داشته باشد، با چند جملهی تلخ از آن دست نمیکشد. من نوشتن را دوست دارم؛ همانقدر ساده، همانقدر صادقانه. شاید هنوز راه زیادی مانده باشد، اما مگر هر کسی که امروز خوب مینویسد، روزی از همین نقطه شروع نکرده بود؟
اگر روزی شعر یا متنی از من خواندید که دوستش نداشتید، اشکالی ندارد؛ سلیقهها با هم فرق دارند. اما مطمئن باشید هر سطری که نوشتهام، پیش از آنکه روی کاغذ یا صفحهی گوشی بنشیند، از دل من گذشته است. برای همین، حتی سادهترین نوشتههایم هم بخشی از زندگی مناند.
و اگر هنوز مینویسم، دلیلش فقط یک چیز است؛ من به معجزهی کلمهها ایمان دارم. ایمان دارم که واژهها میتوانند آدمی را نجات دهند، امید ببخشند، دلها را آرام کنند و حتی اگر نتوانند جهان را تغییر دهند، دستکم میتوانند جهانِ کوچکِ یک نفر را روشنتر کنند. شاید تمام سهم من از این دنیا همین چند خط باشد؛ چند خطی که با عشق نوشته شدهاند و امیدوارم روزی، در دل کسی، نوری هرچند کوچک روشن کنند.
خزان رسید و دلم بیبهار ماند هنوز
غبارِ خاطرهات بر مزار ماند هنوز
گمان مبر که فراموش کردهام غم را
صدای گریه در آیینهزار ماند هنوز
ز پا فتادم و از ابتدای جوانیِ خویش
عصا نصیبِ منِ سوگوار ماند هنوز
حکایتِ تو و آن شوقِ رفتنت را من
به هر که گفتم، از آن بیقرار ماند هنوز
کسی نپرسید از این بغضِ سالیانِ دراز
سکوت، همدمِ این روزگار ماند هنوز
تو شعر بودی و معنای واژههای دلم
پس از تو قافیه بیاعتبار ماند هنوز
غزل بدونِ تو از شورِ عشق خالی شد
قلم شکست و دلم سوگوار ماند هنوز
#آبی
یکسری آدمها فقط ادعا هستند؛
ادعای دانستن، ادعای فهمیدن، ادعای بلد بودن، ادعای توانستن...
آنها بیشتر از اینکه چیزی ساخته باشند، دربارهی چیزهایی که میتوانند بسازند حرف میزنند.
بیشتر از اینکه راه رفته باشند، از مسیرهایی میگویند که هیچوقت قدم در آن نگذاشتهاند.
خودشان را پشت کلمات بزرگ پنهان میکنند و با هزاران پسوند و پیشوند، تصویری از خودشان میسازند که با واقعیت فاصله دارد.
مشکل این آدمها فقط ندانستن نیست؛ مشکل این است که نمیدانند که نمیدانند. در توهمی از توانایی زندگی میکنند و گاهی آنقدر با اعتمادبهنفس از خودشان میگویند که دیگران را هم وادار میکنند لحظهای به خودشان شک کنند.
این آدمها به جای اینکه الهامبخش باشند، حس ناکافی بودن را به دیگران منتقل میکنند.
طوری رفتار میکنند که انگار همیشه بیشتر میفهمند، بیشتر میدانند و بیشتر از دیگران ارزش دارند؛ اما وقتی زمان عمل میرسد، پشت تمام آن هیاهو چیزی جز یک طبل توخالی باقی نمیماند.
آدمی که واقعاً بلد است، معمولاً نیازی ندارد مدام از دانستن خودش بگوید. عملش، رفتارَش و نتیجهی تلاشش حرف میزند.
چون حقیقت برای اثبات خودش فریاد نمیزند؛ این پوچی است که برای دیده شدن سر و صدا میکند.
شب آمد و مهتاب، روی پنجره لرزید
خاموشیِ یک شهر، به آغوشِ شب آمیخت
سکوت از سرِ دیوارِ دلم بالا رفت و
در گوشهی قلبم، غمِ دیرینه فرو ریخت
چشمانِ نمناکم به راهی که تو رفتی
هر لحظه تو را دید و دوباره از تو گریخت
من ماتمِ یک خاطره را برده به دوشم
مانندِ درختی که زِ پاییز نپرهیخت
دلتنگیِ من قصهی یک شب، دو شب نیست
این زخمِ قدیمیست که با جانِ من آمیخت
اما وسطِ این همه تاریکی و اندوه
یک شعله هنوز از دلِ ویرانه برانگیخت
#آبی
