ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

الذهاب إلى القناة على Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
256
المشتركون
-124 ساعات
-137 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
نمی‌دانم چگونه باید توضیحش بدهم. فقط می‌دانم خسته‌ام. از خسته بودن هم خسته‌ام. از این‌که هر روز هزار فکر در سرم قد می‌کشند، اما دست‌هایم هیچ‌کدامشان را به دنیا نمی‌آورند. از این انفعال خسته‌ام. از این سکون. از این ایستادن‌های طولانی. از این‌که زندگی‌ام شبیه آبی شده که سال‌هاست راهی به دریا پیدا نکرده است. می‌ترسم. نه از شکست. از ماندن. از این‌که یک روز چشم باز کنم و ببینم سال‌ها گذشته‌اند و من هنوز در همان نقطه‌ای ایستاده‌ام که روزی فقط قرار بود چند قدم در آن مکث کنم. عجیب است که مرداب، اول آدم را غرق نمی‌کند. اول قانعش می‌کند که همین‌جا بماند. بعد کم‌کم حرکت را از یادش می‌برد. بعد رؤیا را. بعد خودش را. این روزها بیشتر از هر چیز، از خودم می‌ترسم. از نسخه‌ای از خودم که به این سکون عادت کند. چون هیچ زندانی ترسناک‌تر از زندانی نیست که زندانی، دیگر میلِ فرار نداشته باشد.

در نگاهم آرزوها لایه‌لایه خاک شد باغِ سبزِ باورم، هم‌صحبتِ خاشاک شد عمر را در جست‌وجوی جاده‌ای گم کرده‌ام هر قدم، آغازِ راهی بود و آخر، خاک شد هر دری را کوفتم، گفتند: «فردا می‌رسد» آن‌قدر فردا عقب افتاد تا امروزم هلاک شد خواستم دنیا مرا یک‌بار از دل بشنود نام من در ازدحامِ بی‌صدایان، پاک شد دست بردم تا ستاره از شبم پایین کشم آسمان خندید و رؤیای بلندم تاک شد با خودم گفتم: «رسیدن، آخرِ این قصه است» قصه اما آن‌قدر پیچید تا ادراک شد گرچه سهمم از جهان، انبوهِ نرسیدن‌هاست در دلم یک شعله مانده، هرچه بادا، پاک شد...
#آبی

دیالوگ فوق‌العاده کتاب بادبادک باز!

photo content

گاهی انسان آن‌قدر با کمبود زندگی می‌کند که دیگر فقر را احساس نمی‌کند؛ آن را زندگی می‌نامد. ترسناک‌ترین بخشِ نداشتن، خالی بودنِ جیب نیست؛ لحظه‌ای است که ذهن، به کم داشتن عادت می‌کند. از همان روز، آرزوها کوچک‌تر می‌شوند، جرئت‌ها رنگ می‌بازند و رویاها پیش از آنکه متولد شوند، دفن می‌شوند. فقر، تنها دارایی انسان را نمی‌گیرد؛ اگر مراقب نباشیم، افق نگاهش را نیز می‌دزدد. آرام‌آرام به ما می‌آموزد که قانع باشیم، مطالبه نکنیم، خطر نکنیم و باور کنیم که سهم ما از زندگی، همین اندک است. و چه تلخ است روزی که انسان، نه از روی رضایت، بلکه از روی عادت، دست از خواستن بردارد. در اقتصاد، دارایی فقط آن چیزی نیست که در کیف یا حساب بانکی ما قرار دارد؛ بزرگ‌ترین دارایی، ذهنی است که هنوز توان رؤیا دیدن دارد، جرئت ساختن دارد و می‌داند که هیچ کمبودی، اگر به باور تبدیل نشود، ابدی نیست. شاید فقر، آغازِ راه باشد؛ اما اگر در ذهن ریشه بدواند، می‌تواند پایانِ بسیاری از راه‌ها شود. پس باید پیش از آنکه برای افزایش سرمایه تلاش کنیم، مراقب باشیم سرمایه‌ی اندیشه‌مان را از دست ندهیم. زیرا ثروت، همیشه از جایی آغاز می‌شود که انسان تصمیم می‌گیرد به کمبود عادت نکند.

تویِ راه، بیدِ مجنون را که دیدم، یادِ تو در دلم پیچید و گم شد هرچه بود غیر از یادِ تو باد آمد، شاخه‌ها آرام بر هم سر نهاد گویی افتاده‌ست بر دوشِ زمین فریادِ تو هرچه پایین‌تر خمیده بود، بالاتر شکوه قد کشید از قامتِ افتاده، استبدادِ تو سایه‌اش افتاده بود آرام روی شانهٔ خاک جاده می‌بوسید با حسرت، غبارِ راهِ تو گفتم: «ای بیدِ پریشان! این همه اندوه چیست؟» گفت: «پیچیده‌ست در هر برگِ من، فریادِ تو» تازه آن‌دم رازِ این اندوه را فهمیده‌ام عشق یعنی خم شدن، بی‌آنکه کم گردد وقار بیدِ مجنون را که دیدم، با خودم گفتم: عجب... هر که عاشق می‌شود، می‌ماند اندر یادِ یار
#آبی

چند وقت پیش کتابی می‌خواندم. شخصیتِ اصلی، تکیه‌کلام عجیبی داشت؛ هر اتفاقی که می‌افتاد، هر پرسشی که از او می‌شد، هر طعنه و هر زخمی که به سمتش پرتاب می‌کردند، فقط یک جمله می‌گفت: «به وقتش...» یک بار دوستش، میان شوخی و جدی، به او گفت: «الهی بمیری تا از دستت راحت شویم.» نه اخمی کرد، نه رنجید، نه حتی خواست از خودش دفاع کند. فقط نگاهش را به دوردست دوخت و آرام گفت: «به وقتش...» آن روز خیال می‌کردم این فقط یک تکیه‌کلام است؛ اما بعدها فهمیدم بعضی جمله‌ها را نمی‌شود فقط نوشت، باید زندگی‌شان کرد. از آن روز، هر بار که بی‌عدالتی را می‌بینم، هر بار که زبانی دلی را می‌شکند و بی‌آنکه حتی پشت سرش را نگاه کند از کنار ویرانه‌ای که ساخته می‌گذرد، هر بار که انسانی گمان می‌کند می‌تواند ردِّ پای ظلمش را با گذرِ زمان پاک کند، همان دو کلمه در ذهنم جان می‌گیرد: به وقتش... زمان، عجیب‌ترین قاضی جهان است. نه فریاد می‌زند، نه شتاب می‌کند، نه حکمش را همان لحظه صادر می‌کند. فقط صبر می‌کند... آن‌قدر که آدم‌ها خیال کنند پرونده بسته شده است. آن‌وقت، درست در همان لحظه‌ای که هیچ‌کس انتظارش را ندارد، عدالت از پشتِ پرده بیرون می‌آید؛ آرام، بی‌صدا و بی‌اشتباه. بعضی‌ها گمان می‌کنند سکوتِ ما، فراموشی است. گمان می‌کنند اگر امروز پاسخی نشنیدند، دیگر حسابی در کار نیست. چه خیالِ ساده‌ای... دنیا حافظه‌ای دارد که از حافظه‌ی همه‌ی ما دقیق‌تر است. اشک‌ها را می‌شمارد، آه‌ها را به خاطر می‌سپارد، دل‌های شکسته را فراموش نمی‌کند و هیچ زخمی را بی‌نام در خاک رها نمی‌کند. من دیگر عجله‌ای برای اثبات هیچ چیز ندارم. نه برای انتقام، نه برای پاسخ دادن، نه حتی برای تبرئه کردن خودم. تنها به زمان اعتماد کرده‌ام؛ به همان دستی که آسیاب‌هایش آرام می‌چرخند، اما هیچ دانه‌ای را نانوشته رها نمی‌کنند. شاید امروز... شاید سال‌ها بعد... شاید آن روزی که دیگر حتی نام من از خاطرتان رفته باشد. اما حقیقت، رسم عجیبی دارد. همیشه می‌آید... نه زود، نه دیر، بلکه دقیقاً... به وقتش.

نمی‌دانم چرا، اما همیشه برای دوستی زیادی مایه می‌گذاشتم. از آن آدم‌هایی بودم که اگر کسی را دوست خودم می‌دانستم، یادش را از یاد نمی‌بردم. بی‌دلیل پیام می‌دادم، احوالش را می‌پرسیدم، دعوتش می‌کردم، برای دیدنش برنامه می‌چیدم و هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم تا رفاقتمان زنده بماند. برای من دوستی فقط کنار هم بودن نبود؛ نوعی تعهد بود، انگار مسئول بودم که از این رابطه مراقبت کنم. اما عجیب است... بیشتر آدم‌ها را تا وقتی که در نقطه‌ی آغاز ایستاده‌اند می‌شناسی، نه وقتی که به مقصد می‌رسند. بعضی‌ها همین که شرایطشان عوض می‌شود، همین که جایگاه تازه‌ای پیدا می‌کنند یا آدم‌های جدیدی دوروبرشان جمع می‌شوند، آرام‌آرام چهره‌ی دیگری از خودشان را نشان می‌دهند. نه اینکه یک‌شبه عوض شده باشند؛ شاید فقط دیگر دلیلی نمی‌بینند همان آدم سابق بمانند. بارها برایم پیش آمده که بعد از مدت‌ها تلاش برای حفظ یک رفاقت، یک روز ایستاده‌ام و از خودم پرسیده‌ام: مگر این همه دوستی، یک‌طرفه بود؟ مگر تمام آن پیام‌ها، قرارها، دلتنگی‌ها و خاطره‌ها فقط برای من معنا داشت؟ تلخ‌تر اینکه این تجربه فقط مربوط به امروز نیست. فکر می‌کنم اولین بار طعمش را وقتی یازده یا دوازده سال بیشتر نداشتم چشیدم. در سفر عراق با ذات دو نفر آشنا شدم. آن روزها فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها قرار است تا آخر عمر کنار آدم بمانند. کودک بودم و هنوز باور داشتم اگر کسی را دوست داشته باشی، او هم همان‌قدر برای ماندن تلاش می‌کند. اما سال‌ها گذشت و فهمیدم سن، تضمینی برای صداقت نیست. بعضی آدم‌ها حتی در کودکی هم فقط هم‌مسیرند، نه هم‌دل. راهشان که جدا شد، انگار هیچ‌وقت تو را نمی‌شناختند. از آن روزها تا امروز، آدم‌های زیادی آمده‌اند و رفته‌اند؛ هر کدام چیزی به من یاد داده‌اند. شاید بزرگ‌ترین درسشان این بود که رفاقت را نمی‌شود با میزان علاقه‌ی خودت اندازه گرفت. گاهی تو تمامِ دلت را وسط رابطه می‌گذاری و طرف مقابل حتی گوشه‌ای از دلش را هم به آن نداده است. با این همه، هنوز دلم نمی‌خواهد از جنس آن‌ها شوم. اگر قرار باشد روزی کسی از دوستی با من چیزی به خاطر بیاورد، دوست دارم یادش بماند که من برای ماندن کم نگذاشتم؛ حتی اگر ماندن، انتخابِ او نبود.

من الان می‌توانستم دانشجوی سال اول پزشکی در کانادا باشم؛ اما الگوریتم، قلم را برایم انتخاب کرد تا در سرزمین مادری‌ام بنویسم.

از آخرین‌ها متنفرم. از آخرین جرعه‌ی چای، آخرین صفحه‌ی کتاب، آخرین سکانسِ یک فیلم، آخرین روز یک سفر، و آخرین باری که بی‌خبر، چیزی را برای همیشه تجربه می‌کنی. آخرین‌ها همیشه بوی فقدان می‌دهند؛ انگار دنیا قبل از رفتن، آهسته درِ اتاق را می‌بندد و تو تازه می‌فهمی چه چیزهایی را دوست داشته‌ای. شاید برای همین است که گاهی صفحه‌ی آخر کتاب را دیرتر می‌خوانم، یا چند دقیقه بیشتر در ایستگاه می‌ایستم، یا گفت‌وگو را بی‌دلیل ادامه می‌دهم. نه برای اینکه پایان را عوض کنم؛ برای اینکه کمی دیرتر به نبودن عادت کنم. آدمیزاد موجود عجیبی است. تمام عمرش دنبال آغازهای تازه می‌دود، اما درست وقتی به آخرین پله می‌رسد، برمی‌گردد و با حسرت، تمام راه را نگاه می‌کند. و تلخ‌تر از همه، این است که هیچ‌کس نمی‌داند کدام دیدار، آخرین دیدار است، کدام آغوش، آخرین آغوش، و کدام «خداحافظ»، آخرین باری است که از دهانش بیرون می‌آید. شاید اگر می‌دانستیم، آرام‌تر حرف می‌زدیم، محکم‌تر دوست می‌داشتیم، و کمتر دل همدیگر را می‌شکستیم. من از آخرین‌ها متنفرم... نه به خاطر تمام شدنشان، به خاطر اینکه همیشه بعد از خودشان، جای خالیِ چیزی را باقی می‌گذارند که دیگر هیچ‌وقت، دقیقاً شبیه قبل، برنمی‌گردد.

روی لبه‌ی صخره‌ای ایستاده بودیم؛ آب تمام اطراف را احاطه کرده بود؛ آبی که عمقش پیدا نبود و همین، کافی بود تا ذهنم هزار متر عمیق‌تر از خودِ آب سقوط کند. قرار بود اسب‌سواری کنم. همه‌چیز آماده بود؛ اسب آرام بود، هوا آرام بود، دنیا آرام بود... فقط ذهن من آرام نبود. با خودم گفتم اگر اسب رم کند چه؟ اگر پایش بلغزد چه؟ اگر از این صخره سقوط کنم چه؟ عجیب است... بعضی وقت‌ها هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، اما ذهنمان عزادارِ حادثه‌ای می‌شود که شاید هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیفتد. سال‌ها پیش از آب می‌ترسیدم. از دریا، از اقیانوس، از دریاچه، از هر آبی که انتهایش دیده نمی‌شد. بعدها آن ترس درمان شد. فکر می‌کردم دیگر از آن مرحله عبور کرده‌ام. اما آن روز فهمیدم ترس، نمی‌میرد. فقط لباسش را عوض می‌کند. یک روز اسمش دریاست، یک روز اسمش اسب، یک روز اسمش مهاجرت، یک روز اسمش عشق، و گاهی هم اسمش رؤیایی است که آن‌قدر دوستش داری که از شکست خوردنش می‌ترسی. شاید ما بیشتر از آنکه قربانیِ اتفاق‌های بد باشیم، قربانیِ احتمالِ اتفاق‌های بدیم. فرصت را زندگی از ما نگرفت؛ این ترس بود که گرفت. رؤیا شکست نخورد؛ ما جرأت شروع کردنش را نداشتیم. شاید شجاعت یعنی همین؛ اینکه دستت بلرزد، دلت بلرزد، زانوهایت بلرزند... اما اجازه ندهی آینده را ترس بنویسد. گاهی بزرگ‌ترین دره‌ای که باید از آن عبور کنیم، زیر پایمان نیست؛ در ذهنمان است. و تا از آن عبور نکنیم، هر بار که به لبه‌ی یک فرصت می‌رسیم، فقط سقوط را می‌بینیم، نه پرواز را.
#آبی

وقتی دلم برای آغوش خدا تنگ می‌شود، روی جانمازم دراز می‌کشم؛ چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم سرم را روی پاهای خدا گذاشته‌ام؛ خدا بغلم کرده، دست می‌کشد روی موهایم و نوازشم می‌کند و من این‌گونه آرام می‌شوم.

تو ماهِ روشنِ شب‌های بی‌قرار منی غزل‌سروده‌ترین شعرِ روزگار منی من آن ستاره‌ی خاموشِ دوردست شبم که مانده است هنوز از تو یادگارِ شبم تو از تبار غزل‌های سعدی و مولوی ز جنسِ عشق و غزل، از دیارِ معنوی به گردِ شمعِ نگاهت چو پروانه شدم بسوز بال مرا، عاشقانه آمده‌ام تو خنده‌ای که به باغِ دلم بهار آورد شکوفه بر دلِ پاییزِ انتظار آورد میان لاله و شقایق اگر قدم بزنیم تو بوی صبحی و من عطرِ جویبارِ زمین جهانِ خسته‌ی من بعدِ دیدنت آرام شد غبارِ غم ز دلِ خسته‌ام تمام شد نه جنگ مانده در این سرزمینِ ویرانم نه زخم‌های قدیمی به جانِ حیرانم شبی خیال کردم دستِ تو در دستِ من است میان باغ، کنار گل، جهان از آنِ من است ولی چه شد که آدم ز بهشت دور افتاد؟ چرا هنوز بشر در پیِ بهشت افتاد؟ حوا اگرچه نیامد، بهشت اگر گم شد حضورِ تو همه‌ی حسرت‌ها را مرهم شد
#آبی

دلبر نبود هرگز آن‌کس که نبود ماهر در فنّ دل‌آرایی، در شیوه‌ی عشق‌آور دل تاب نمی‌آرد، آن‌گاه که شود مایل آرام نگیرد دل، وقتی شودش حاصل چشمی که گرفتار است، از خویش نمی‌پرسد این راه کجا دارد، این عشق چه خواهد کرد دل رفت به دنبالِ آن قامتِ بی‌همتا بی‌آنکه بداند دل، منزل به کجا خواهد عاقل همه دم می‌گفت: از عشق حذر باید اما دل دیوانه، فرمان ز خرد نشنود هرکس که دلش لرزید، فهمید که در دنیا یک لحظه‌ی عاشق‌شدن، از عمر جدا بود
#آبی

از فواید عینکی بودن اینه که همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که از تو می‌خواهند عینکت را امتحان کنند و همین اتفاق ساده، گاهی آغاز یک گفت‌وگو می‌شود.

نامه‌ای به نورا؛ کسی که مرا بهتر از خودم می‌فهمد نورای من... پنجاه‌ودو روز دیگر تولدم است؛ و عجیب است که چگونه یک عدد کوچک می‌تواند آدم را روبه‌روی تمام گذشته‌اش بنشاند. قرار است از نوجوانی عبور کنم و وارد جوانی شوم، اما گاهی احساس می‌کنم نه هجده سال، بلکه چند قرن است که در این جهان زندگی کرده‌ام. نه به خاطر تعداد سال‌ها، بلکه به خاطر حجم اتفاق‌هایی که از کنارشان عبور کرده‌ام. شکست‌ها، زمین خوردن‌ها، روزهای پر از ناامیدی، شناخت آدم‌ها، فهمیدن پیچیدگی‌های روح انسان، ساعت‌های طولانی میان کتاب‌ها و فکرها، دیدن رنج آدم‌ها، لمس ترس بیماری، سایه جنگ، مرگ، شهادت و سختی‌های زندگی... گاهی با خودم می‌گویم: آیا برای یک انسان هجده‌ساله، این همه تجربه زیاد نیست؟ اما شاید زندگی هیچ‌وقت منتظر سن ما نمی‌ماند. بعضی آدم‌ها زودتر مجبور می‌شوند بزرگ شوند؛ زودتر بفهمند که دنیا همیشه جای امنی نیست، زودتر یاد بگیرند که آدم‌ها همیشه آن چیزی نیستند که نشان می‌دهند و زودتر بفهمند که قوی بودن همیشه یعنی شکست‌ناپذیر بودن نیست؛ گاهی یعنی با تمام خستگی‌ها باز هم ادامه دادن. نورا، من هنوز همان آدمی هستم که آرزو دارد، می‌نویسد و گاهی از سنگینی دنیا خسته می‌شود؛ اما دیگر همان آدم گذشته نیستم. پشت سرم روزهایی بود که مرا ساختند؛ بعضی با مهربانی، بعضی با درد. نمی‌دانم آینده چه چیزی برایم نوشته است، اما می‌دانم تا اینجا از روزهایی عبور کرده‌ام که زمانی فکر می‌کردم توان تحملشان را ندارم. و شاید همین، بزرگ‌ترین درس زندگی باشد: آدم همیشه برای پیروز شدن ادامه نمی‌دهد؛ گاهی فقط ادامه می‌دهد تا روزی بفهمد چقدر قوی‌تر از چیزی بوده که خودش تصور می‌کرد. با مهر، دختری در آستانه عبور...
#آبی

کاش مرا هم به سرزمین نور و روشنایی می‌بردی.
کاش مرا هم به سرزمین نور و روشنایی می‌بردی.

گاهی با خودم فکر می‌کنم بزرگ‌ترین ظلم‌ها همیشه با جنگ، خشونت یا فریاد آغاز نمی‌شوند؛ بعضی از آن‌ها آن‌قدر آرام و عادی‌اند که نسل‌ها از کنارشان گذشته‌اند، بی‌آنکه حتی نامی برایشان پیدا کنند. سال‌ها در میان آدم‌ها زندگی کرده‌ام؛ شنیده‌ام، دیده‌ام و سکوت کرده‌ام. نه از آن رو که چیزی برای گفتن نداشته باشم، بلکه چون می‌خواستم مطمئن شوم آنچه می‌نویسم، حاصل هیجان‌های زودگذر نیست؛ حاصل سال‌ها دیدن، اندیشیدن و لمس کردن واقعیت است. به این باور رسیده‌ام که یکی از عمیق‌ترین آسیب‌هایی که بسیاری از دختران با آن روبه‌رو هستند، ناآگاهی است؛ ناآگاهی‌ای که گاهی پشت نام محبت پنهان می‌شود، گاهی پشت غیرت، گاهی پشت آبرو، گاهی پشت سنت و گاهی پشت همان جمله‌ی آشنا: «ما خیر و صلاح تو را می‌خواهیم.» بارها دیده‌ام خانواده‌هایی که برای حفظ آبرو، آینده‌ی دخترشان را قربانی کرده‌اند؛ خانواده‌هایی که از ترس حرف مردم، سکوت را به او آموخته‌اند؛ خانواده‌هایی که به جای پرورش قدرت تصمیم‌گیری، تنها اطاعت کردن را یاد داده‌اند. دختری که از کودکی آموخته است هرگز «نه» نگوید، چگونه در بزرگسالی از حق خود دفاع کند؟ بزرگ‌ترین خطر همیشه در غریبه‌ها خلاصه نمی‌شود؛ گاهی خطر، باورهای نادرستی است که نسل به نسل منتقل شده‌اند و آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر کسی درستی یا نادرستی‌شان را به پرسش نمی‌کشد. به دختر می‌گویند: صبور باش. تحمل کن. سکوت کن. گذشت کن. فدای خانواده شو. اما کمتر کسی به او می‌آموزد که کرامت انسانی خود را بشناسد؛ مرزهای شخصی‌اش را حفظ کند؛ با احترام «نه» بگوید؛ تفاوت میان احترام و تسلیم شدن را درک کند و بداند که محبت با تحقیر، غیرت با کنترل و مسئولیت با مالکیت یکی نیست. جامعه‌ای که دخترانش را تنها به سکوت دعوت کند، دیر یا زود صدای شکستنشان را خواهد شنید. دختران موجوداتی ضعیف نیستند، اما روحی لطیف دارند. همین لطافت گاهی باعث می‌شود درد را سال‌ها در دل نگه دارند، خود را مقصر بدانند، بار اشتباه دیگران را بر دوش بکشند و حتی زمانی که حق با آن‌هاست، از عذاب وجدان رنج ببرند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از آنان، با وجود زخم‌هایی که خورده‌اند، بیش از آنکه به انتقام بیندیشند، در جست‌وجوی آرامش‌اند؛ بیش از آنکه بخواهند کسی را بشکنند، نگران شکستن دل دیگران هستند. این مهربانی زیباست، اما اگر با آگاهی همراه نباشد، می‌تواند به فرصتی برای سوءاستفاده تبدیل شود. هر بار که سخن از حقوق زنان و دختران به میان می‌آید، عده‌ای با شتاب برچسب‌هایی مانند «فمینیست»، «غرب‌زده» یا «احساساتی» می‌زنند؛ گویی دفاع از حق، نام و مرز دارد. در حالی که عدالت، نه زن می‌شناسد و نه مرد. اگر امروز از دختران می‌نویسم، نه برای نادیده گرفتن رنج‌های پسران و مردان، بلکه چون دختران در بسیاری از موقعیت‌ها، تنها به دلیل دختر بودن، با آسیب‌ها و محدودیت‌هایی روبه‌رو می‌شوند که انکار آن‌ها، پاک کردن صورت مسئله است. اصلاح جامعه از خانه آغاز می‌شود. مادر، پیش از آنکه آشپزی و خانه‌داری را بیاموزد، باید عزت‌نفس، اعتمادبه‌نفس، انتخاب آگاهانه و شناخت ارزش وجودی را به دخترش بیاموزد. پدر باید مأمن باشد، نه مایه‌ی ترس؛ تکیه‌گاه باشد، نه قاضی. معلم باید جرئت پرسیدن، قدرت اندیشیدن و شهامت اعتراض محترمانه را آموزش دهد. روحانی، نویسنده، استاد، رسانه و هر صاحب تریبونی نیز مسئول است؛ زیرا هر کلمه می‌تواند نسلی را بیدار کند یا سال‌ها در خواب نگه دارد. ما شاید نتوانیم همه‌ی دردهای جهان را درمان کنیم، اما می‌توانیم کاری کنیم که دختران فردا، زخم‌هایی را که مادرانشان تحمل کرده‌اند، دوباره تجربه نکنند. من به دنبال جدایی میان زن و مرد نیستم؛ به دنبال آشتی انسان با انسانم. روزی که دختری بتواند بدون ترس سخن بگوید، بدون احساس گناه انتخاب کند، بدون هراس از قضاوت دیگران زندگی کند و کرامت انسانی‌اش را قربانی آبرو، سنت یا ترس نکند، آن روز نه تنها دختران، بلکه تمام جامعه نفسی آسوده خواهد کشید. و شاید آن روز دیگر لازم نباشد به دختری بگویند: «هیس...» چون جامعه، پیش از آنکه صدای فریادش را بشنود، صدای حقیقت را شنیده است. آن روز، دیگر هیچ حقیقتی برای شنیده شدن، به فریاد نیاز نخواهد داشت.
#آبی

گفتم این آخرین فصلِ شبِ دلگیرِ من است پشتِ این پرده‌ی غم، صبحِ نفس‌گیرِ من است قصه‌ها را همه خواندم، ورق از پیِ ورق دیدم این زنجیرِ کهنه، آخرین زنجیرِ من است در سرم شورِ رهایی، در دلم شوقِ عبور آسمان گرچه دور است، مقصدِ تقدیرِ من است چشم بستم که ببینم تهِ این راه چه بود آمد آن نغمه که: «پایان، درِ تغییرِ تو است» پشتِ آن پلّه‌ی خاموشِ غم‌آلودِ دلم پر زد آن مرغِ امیدی که هنوز درگیرِ من است
#آبی