ar
Feedback
Yasin's

Yasin's

الذهاب إلى القناة على Telegram

عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
556
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

و در اتاق که اکنون به فروغِ لرزانِ کبریت رنگ می‌انداخت و اکنون شعله‌یِ چراغ در آن می‌لرزید چیزی نمی‌دید جز سپیدیِ کبوتر که می‌لولید تا انگار خالی بودنِ اتاق را بیشتر نمایانده باشد. نشست. دردی از درون در تنش می‌پراکند که زیرِ قلبش گرد می‌آمد و آن را می‌فشرد. و تنش بود، ماهیچه‌یِ دلش بود که می‌فشرد و آنچه در روانش بود گویی تماشای نهری بود که از رویِ هستی‌اش می‌گذشت و آن را فرومی‌پوشاند و در گذرِ خود رسوب بر جای می‌نهاد که هردم برتر می‌آمد و بر تیرگی می‌افزود هرچند که هویداتر می‌شد. و از بیرون صدایِ پایی می‌شنید که شاید همسایه‌ای بود، همسایگانی بودند که باز، باران بند آمده، بر بام می‌رفتند، و از درون می‌شنید که کبوتر در قفس خود می‌گردد و می‌دید، و آنگاه که چشم گشود تنها دانست که در خواب می‌دیده است و اکنون آن‌ها را نمی‌بیند و آن‌ها را بازنمی‌شناسد که چه بوده‌اند و تنها اتاقِ خویش را می‌دید که در روشنیِ لرزانِ چراغ رفته بود. ‌ / مردی که افتاد / ابراهیم گلستان ‌

ای گلِ شکسته ساقه گلِ پرپر که به یادِ هجرت پرنده‌هایی توی یأسِ مبهمِ چشمات می‌بینم که به فکرِ یه سفر به انتهایی

photo content

Shabe Marde Tanha.mp316.40 MB

وقتی بازی های جام‌جهانی را می‌دیدم، تمام حواسم به چهره‌ی هواداران بود؛ به خنده‌هایی که از تهِ دل می‌آمد، به اشک‌هایی که فقط برای فوتبال می‌ریخت. همان لحظه با خودم گفتم: چقدر می‌توانستیم شبیه آن‌ها باشیم؛ آن‌قدر آسوده که تمام شور و اندوهمان در نود دقیقه خلاصه شود و آن‌قدر خوشحال که بزرگترین اظطرابمان، گل خوردنِ تیم محبوبمان باشد. راستش هربار که زندگی‌شان را میبینم، عصبی می‌شوم. عصبی می‌شوم از اینکه زندگی، برایشان همیشه صحنه نبرد نیست. عصبی می‌شوم از اینکه جهان، هر صبح با یک فاجعه از خواب بیدارشان نمی‌کند. می‌گویند همه درد دارند، راست می‌گویند. اما همه‌ی دردها هم‌وزن نیستند. بعضی دردها شبیه ابری‌اند که می‌آیند و می‌روند؛ و بعضی دیگر، اقلیم‌اند. سال‌ها روی یک سرزمین می‌مانند و ریشه می‌دوانند. و وقتی زندگی‌شان را میبینی، می‌فهمی غم کوچک هم می‌تواند باشد، لازم نیست به استخوان برسد تا غم باشد. لازم نیست وطنت در آتش بسوزد تا اندوه را بشناسی. اما چرا نوبت ما که می‌شود، اندوه همیشه با تمام قامتش از راه می‌رسد؟ چرا روزگار به زخم‌های این خاک فرصت التیام نمی‌دهد؟ مگر این خاک تکه‌ای از همین زمین نیست؟ مگر آسمانش از جنس دیگری‌ست؟ پس چرا آرامش سهم ما نیست؟ و فکر کردم، ما بیش از آنکه زندگی کرده باشیم، تاب آورده‌ایم. سهممان از این جهان، همیشه تحمل بوده، تحمل جنگ، تحمل تورم، تحمل بی‌برقی، تحمل گرما و تحمل خبرهایی که هر صبح بر سرمان آوار می‌شود. من حسرت می‌خورم؛ بله، حسرتِ روزهایی را می‌خورم که آدمی تمام غمش را در نود دقیقه جا بگذارد و سوت پایان که زده شد، اندوهش هم تمام شود و دوباره زندگی به قامت یک زندگی باشد؛ نه به سنگینیِ روزگاری که مدام بر شانه‌هایش آوار شود.

photo content

سال‌هاست که جنوب، در حاشیه‌ی نقشه‌ها و پشتِ وعده‌ها جا مانده است؛ سهمش از ثروتی که بر شانه‌هایش ایستاده، فقر بوده و فراموشی. حکومت، این سرزمین را آن‌گاه که نوبتِ توسعه و عدالت بود، کمتر دیده؛ و امروز، مردمش باید هزینه‌ی سیاست‌هایی را بپردازند که اغلب در شکل‌گیری‌شان سهمی نداشته‌اند. این روزها نیز از آن سوی مرزها، همان بمب‌های آزادی‌بخش، بر سرِ همین مردم فرود می‌آیند؛ در جهانِ امروز، جانِ انسان‌ها را هنوز هم می‌توان زیر واژه‌های زیبا دفن کرد. احسان عبدی‌ جایی گفته: «جنوب چه دارد جز اندوه و رقص؟ از غمِ زیاد است که می‌رقصیم.» و این جمله، امروز بیش از همیشه معنا پیدا کرده. مردمی که سال‌ها با آواز، موسیقی و رقص، اندوهشان را پنهان کرده‌اند، بازهم زیر بمب‌ها، آن غم را فریاد می‌زنند؛ غمی که دیگر حتی مجالی برای رقص هم باقی نگذاشته است. و باز جنوب می‌ماند و زخم هایی که شاید هرگز التیام نیابند.

تو را من چشم در راهم شباهنگام، که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم. شباهنگام در آن‌دم که بر جادره‌ها چون مرده‌ ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم تو را من چشم در راهم. / نیما یوشیج

-نامهٔ سوم این روزها احساس می‌کنم هر صبح، کسی پرونده‌ی زندگی‌ام را ورق می‌زند و تصمیم می‌گیرد امروز کدام بخش از وجودم را از من بگیرد. گاهی خوابم را، گاهی آدم‌هایم را و گاهی آرامشم را. انگار زندانی‌ای هستم که هر روز به اتاق بازجویی می‌رود، کسی او را شکنجه می‌کند و تهدیدش می‌کند که اعتراف کند. تنها تفاوت این است که من حتی نمی‌دانم جرمم چیست و قرار است به چه چیزی اعتراف کنم. اما من، کم‌کم به این تاراج عادت کرده‌ام. اگر روزی حادثه‌ای رخ ندهد، دلشوره می‌گیرم. سکوت، دیگر برایم نشانه‌ی آرامش نیست؛ پیش‌درآمدِ دردی‌ست که هنوز از راه نرسیده. عجیب آن‌که آدمیزاد به هر شکنجه‌ای خو می‌گیرد. زنجیر، اگر سال‌ها بر دست بماند، صدایش دیگر آزاردهنده نیست، می‌شود موسیقیِ پس‌زمینه‌ی زندگی‌. آدمی می‌خندد، چای می‌نوشد، کار می‌کند، انگار نه انگار که قلبش هرروز مراسم خاکسپاری چیزی را برگزار می‌کند که دیگر بازنمی‌گردد. و آدم‌ها، با دست‌های بسته در میانه‌ی جهان رهایت می‌کنند و می‌گویند: «برو... اگر می‌توانی خودت زنجیرهایت را باز کن.» و اگر از جایت بلند شوی، پیروزی را به حسابِ تقدیر می‌نویسند و اگر فروبپاشی، شکست را به گردنِ تو می‌اندازند. بزرگ‌ترین شکنجه این است؛ این‌که انسان را آن‌قدر تنها بگذارند تا خودش ادامه‌ی رنج‌هایِ خویش شود. زندگی بارها مرا شکست و هر بار فرمان داد از نو آغاز کن. از رویایی به رویایی دیگر پرتابم کرد و هر بار تنها یک جمله گفت: «دوباره شروع کن.» هر بار نسخه‌ای از من در جایی جا ماند و نسخه‌ای دیگر، زخمی‌تر و خاموش‌تر، از خاکسترش برخاست؛ همچون پیکری وصله‌وصله که از تکه‌های زندگی‌های ناتمام ساخته شده باشد. بعد کسی می‌پرسد: «حالت چطور است؟» لبخند می‌زنم و می‌گویم: «خوبم.» مگر می‌توان هر روز برای مردم شرح داد که امروز کدام تکه از جانت را به خاک سپرده‌ای؟ و دوست من، اگر هنوز ایستاده‌ام، از آن‌ رو نیست که نشکسته‌ام؛ از آن روست که آموخته‌ام انسان، گاه ناچار است با همان دست‌های بسته، تکه‌های پراکنده‌ی خویش را جمع کند و دوباره نام خود را بر زبان آورد؛ هرچند خوب بداند که بعضی از آن تکه‌ها، برای همیشه در گذشته جا مانده‌اند. و با همه‌ی این‌ها، هنوز چیزی در ژرفای وجودم هست که تسلیم نشده؛ چیزی کوچک، خاموش و سرسخت، که هر بار پس از ویرانی، آرام در گوشم زمزمه می‌کند: «هنوز زندگی ادامه دارد.» شاید این امید، آتشی فروزان نباشد؛ شاید تنها اخگری باشد که زیر انبوه خاکستر پنهان مانده. اما همان اخگرِ کوچک، برای آن‌که دوباره این آتش را شعله‌ور کند، کافی‌ست.

و سینه‌اش را کاویدند اما جز قلبش چیزی‌ نیافتند و قلبش را کاویدند اما جز ملتش چیزی نیافتند. و صدایش را کاویدند اما جز اندوهش چیزی نیافتند. و اندوهش را کاویدند اما جز زندانش چیزی نیافتند. و زندانش را کاویدند اما جز خودشان که در بند بودند چیزی نیافتند. و شب، شب بود و آوازخوان، آواز می‌خواند
/محمود درویش

عکاسی برای من بدین معنا نیست که دکمه‌ای را فشار دهم و تصویر ثابتی را به ثبت برسانم، بلکه به معنای خارج شدن از شهر و رفتن به دل طبیعت است، به معنای رويارويی با طوفان و برف سپیده است به تاریکی گوش دادن است، نور ماه را نوشیدن و چشمک ستارگان را دیدن است، آزادانه چرخیدن و خود را به دست عناصر سپردن است، صبورانه برای یک لحظه منتظر شدن است. عکاسی برای من نوعی مراقبه است. مثل انتظار برای ماهيگير، تعداد ماهی ها آنقدر هم مهم نیست. - از کتاب «سر کلاس با کيارستمی»، نوشتهٔ پال کرونين

photo content

@rap1farc.mp313.04 MB

«ما فقط یک زندگی معمولی می‌خواهیم» ایرانِ امروز نسلی را پرورانده، که دیگر از آیینه‌ی گذشته به آینده نمی‌نگرد. ما نه خاطره‌ای از انقلاب داریم و نه دلبستگی‌ای به روایت‌های مقدسی که سال‌هاست بر این سرزمین سایه گسترده‌اند. ما در جهانی بزرگ شدیم که مرزهایش از پسِ صفحه‌ی موبایل فروریخته بود؛ پیش از آنکه معلمان‌مان جهان را به ما معرفی کنند، خود آن‌را دیده بودیم. آزادی برای ما، مفهومی انتزاعی نبود؛ جزئی تفکیک‌ناپذیر از بافتِ زندگیِ روزمره‌مان بود. نسل‌های پیشین با وعده‌ی آرمان‌شهرها، ایدئولوژی‌ها و رویاهای بزرگ به میدان رفتند؛ اما ما، در میان ویرانه‌های همان رویاها بزرگ شدیم و آموختیم که فاصله‌ی میان شعار و واقعیت، گاهی به درازای یک عمر است. نسل ما را می‌توان نسلی پساایدئولوژیک نامید؛ نسلی که تاریخ به او آموخته هیچ ایدئولوژی‌ای -فارغ از نام و رنگش- از لغزش به اقتدارگرایی مصون نیست. نسل‌های پیشین ناگزیر بودند در چارچوب دوگانه‌های ایدئولوژیکِ زمانه‌ی خود موضع بگیرند، نسل ما از این دوگانه‌ها عبور کرده است. ما بیش از آنکه شیفته‌ی وعده‌ها باشیم، به پرسشگری، تکثر و گفت‌وگو باور داریم؛ برای ما، انسان همواره بر ایدئولوژی مقدم است. ما در پیِ فتح جهان نیستیم. آنچه می‌خواهیم، تنها یک زندگی معمولی است. در تحلیلی از تفاوتِ نسل‌های معترض، تحلیل‌گری گفته بود: معترضانِ آبان ۹۸ می‌گفتند: «می‌خواهیم زنده بمانیم» در حالی که نسل جدید در جنبشِ «زن، زندگی، آزادی» گفت: «می‌خواهیم زندگی کنیم»، میان این دو، فاصله‌ای بنیادین نهفته است؛ فاصله‌ی میان نفس کشیدن و زندگی کردن. ما بیش از آن‌که شیفته‌ی رهبران باشیم، به نهادها می‌اندیشیم؛ و به‌جای جست‌وجوی منجی‌ای -از هر تفکری- خواهان قواعدی هستیم که قدرت را مهار و محدود کند. همین مفهوم رابطهٔ ما را با ساختارِ قدرت از بنیاد متحول کرده است. بخش عمده‌ای از نیروهای سیاسی ایران -چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون- همچنان به زبانِ منازعاتِ قرن بیستم سخن می‌گویند، درحالی که پرسش‌های نسل ما از جنسِ امروزند. برای بسیاری از ما، مسئله نه بازگشت به گذشته است و نه جایگزینیِ ایدئولوژی‌ای با ایدئولوژی دیگر، بلکه بنانهادنِ جامعه‌ای آزاد، عادلانه و پاسخگوست. از همین‌رو بحرانِ سیاسیِ ایران را نمی‌توان صرفاً به بحرانِ حاکمیت یا بحرانِ اپوزیسیون فروکاست. در لایه‌ای عمیق‌تر، جامعهٔ ما با «بحرانِ نمایندگی» روبه‌روست. این نکته را عباس عبدی، در یادداشتی به‌گونه‌ای دیگر صورت‌بندی کرده: «ریشه‌ی شکاف نسلی در ایران را باید در به‌رسمیت‌ شناخته‌نشدنِ نسل تازه از سوی نهادهای قدرت جست‌وجو کرد؛ نسلی که در خانواده با نفیِ سبکِ زندگی‌اش، در اقتصاد با فقدانِ افق، و در سیاست با سکوت و بی‌اعتنایی مواجه است». هنوز هیچ نیروی سیاسی‌ای شکل نگرفته که زبان، مطالبات و افق‌های این نسل را به‌تمامی نمایندگی کند. آلترناتیوِ سیاسیِ ایران، اگر بخواهد با واقعیت‌های جامعه هم‌سو باشد، نمی‌تواند صرفاً بر نوستالژی و اسطوره‌پردازی بنا شود. شاید مهم‌ترین تحول آینده‌ی ایران نه ظهورِ رهبری تازه، که دگرگونی فرهنگِ سیاسیِ جامعه باشد. نسل ما بیش از آنکه در آرزوی تصاحبِ قدرت باشد، خواهانِ دگرگونیِ شیوه‌ی اعمالِ قدرت است. و پرسش دیگر این نیست که «نسل زد چگونه با ساختارهای موجود کنار خواهد آمد؟» پرسش این است که «ساختارهای موجود تا چه زمانی در برابر سیلِ نسلی که از راه رسیده، دوام خواهند آورد؟» شاید سرنوشتِ ایران در دهه‌های پیشِ‌رو، بیش از هر عاملِ دیگری، به پاسخِ همین پرسش گره خورده باشد.

چند روز پیش مقاله‌ای درمورد نسل زد خوندم. بعضی از ایده‌هاش برام جالب بود و دوست داشتم با شما به اشتراک بذارمشون. البته چیزی که در ادامه می‌خونید، بازنویسی اون مقاله نیست. برداشت و تحلیل شخصی خودمه. و وقتی از «نسل ما» حرف می‌زنم، ادعا نمی‌کنم از طرف همه‌ی نسل زد صحبت می‌کنم. اساسا نگاه جمع‌گرایانه‌ای ندارم و به تکثر معتقدم. طبیعیه که خیلی‌ها با این دیدگاه موافق نباشن. این متن فقط تلاشی برای بیان تصویریه که من از نسل خودم و آینده‌ی ایران توی ذهنم دارم؛ تصویری ایده‌آل که ممکنه بسیاری قبولش نداشته باشن.

photo content

Az Khoone Javanane Vatan.mp33.79 MB

شش ماه گذشت. شش ماه است که نام‌هایی، به حافظه‌ی ما سپرده شدند. شش ماه است که جای بعضی صداها خالی مانده، شش ماه است که بعضی لبخند‌ها در قاب عکس‌ جا خوش کرده و شش ماه است رویا‌هایی، ناتمام، در کوچه‌های این سرزمین دفن شده‌اند. گفته‌اند زمان مرهم است، اما برای این زخم‌ شاید نه. این‌بار، زمان فقط تقویم را ورق می‌زند. داغ همان داغ می‌ماند. شش ماه از آن واقعه میگذرد، شش ماهی که برای بسیاری هرروزش به اندازه‌ی یک عمر بوده، خانواده‌هایی که هنوز در را با امید باز می‌کنند، هنوز چشمشان بی‌اختیار در میان جمعیت، آشنایی را جست‌وجو می‌کند که دیگر باز نخواهد گشت. یادشان گرامی، برای فراموش نکردن، برای انتقام و برای آن‌که هیچ مادری داغ فرزند نبیند. یادشان گرامی، برای آن‌که نیستند تا شکفتنِ بذری را که با رنج، امید و جانِ خویش کاشتند، به چشم ببینند.

10 Windmills Of Your Mind.mp310.34 MB