Yasin's
الذهاب إلى القناة على Telegram
عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
556
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
عدد المنشورات
جاري تحميل البيانات...
التفاعلات
التعليقات
نجوم تيليجرام
أفضل المنشورات حسب
جاري تحميل البيانات...
تحليل النشر
المشاركات | ديناميات المشاهدات | |||||
01 - (Sittin' On) The Dock Of The Bay.mp3 | 64 | 1 | 0 | 4 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
«چه سرنوشتی پیدا کردهایم، همه پراکنده، تنها و ناسازگار، چه در بیرون و چه در وطن؛ چه وطنی و چه هموطنانی که از ریز و درشت به جان هم افتادهاند.»
/ روزها در راه، شاهرخ مِسکوب | 105 | 2 | 0 | 8 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 193 | 3 | 0 | 13 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
سیه و سپیدم ابلق
که به نیک و بد عجینم | 179 | 4 | 0 | 8 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
همهچیز باطل است، باطلِ اباطیل.
جهان، این کاروانسرای دیرسال، قرنهاست که دور همان مدار میگردد و آدمی، با همهی هیاهوی آمدن و رفتنش، جز غباری در این راه نیست. انسان از تمامی مشقتی که زیر این گنبد نیلوفری بر دوش میکشد چه منفعت میبرد؟ چه میماند از آن همه رنج که بر خویشتن هموار میکند؟ یک نسل میرود و نسل دیگر از پسِ آن سر میرسد؛ روزی، کسی گهوارهات را میجنباند و یک روز، دیگری گورت را میکاود، و زمین، خاموش و استوار، همچنان برجای میماند. آفتاب هر بامداد از مشرق سر برمیکشد، بر بامها زر میپاشد و شامگاه، خسته و خونین، فرومیرود؛ سپس باز، بیآنکه از تکرار، ملالی در او راه یابد، به موضع طلوع بازمیگردد. باد نیز سرگردانِ این دایرهی محتوم است: به طرف جنوب میرود و به طرف شمال دور میزند، دورزنان، میرود و به مدارهای خود برمیگردد. نهرها، از کوه و صخره میگذرند و همه سرانجام به دریا میرسند؛ اما دریا هرگز پر نمیگردد. و سرانجام آب، همانجا بازمیگردد که از آن آمده؛ پس طبیعت نیز گرفتار همان دور باطلیست که آدمی نیز گرفتار آن است. همهچیز در گردش است و هیچچیز در رسیدن نیست. جهان چرخ میخورد، بیآنکه از این همه گردش، تازهای پدید آید. و شگفت است که آدمی در میان این هنگامهی بیفرجام، برای خویشتن غایتها میتراشد، حال آنکه شاید تمامی این زور و شور، جز موجی گذرا بر سطح دریا نباشد.
همهچیز آکنده از خستگیای است که آدمی آن را بیان نمیتواند کند. خستگیای دیرپا که زبان از گفتنِ آن قاصر و قلم از وصف آن عاجز است. چشم از دیدن، سیر نمیشود و گوش از شنیدن، انباشته نمیگردد؛ انسان میبیند و باز میخواهد ببیند، میشنود و باز گوش میسپارد، میدود و باز مقصدی میتراشد، گویی در تهیگاهِ جان حفرهای دارد که هیچ آب و نانی، هیچ عشق و شهرتی، هیچ فتح و ظفری قادر به پر کردن آن نیست. آدمی تمام عمر خویش را صرف ساختن چیزی میکند که دیر یا زود، ویران خواهد شد؛ خانهای برپا میکند که باد فروخواهد ریخت، نامی میسازد که زمان خواهد زدود،
آنچه بوده است، همان است که خواهد بود، و آنچه شده است همان است که خواهد شد؛ و زیر آفتاب، هیچ چیز تازه نیست. آیا چیزی هست که دربارهاش گفته شود: «این تازه است؟» نه؛ آنچه امروز به هیئت بدیعترین کشف و شگفتترین واقعه بر ما ظاهر میشود، شاید پیشازاین بارها زیسته و مرده باشد.
و سرانجام، ذکرِ پیشینیان محو میشود و نامِ آیندگان نیز دیر یا زود از لوح خاطرِ پسینیان زدوده خواهد شد. آنان که روزگاری جهان را به نام خویش میخواندند، اکنون استخوانی خاموش در تابوتِ پستِ خاکاند؛ آنان که پنداشتند آوازشان تا ابد در گوش زمان خواهد ماند، خود در ازدحام قرون گم شدهاند. ما نیز از این حکم مستثنا نیستیم. روزی خواهد رسید که آخرین کسی که نامِ ما را به خاطر دارد، ناممان را بر زبان نخواهد آورد و آخرین تصویرمان محو خواهد شد. آنگاه زمین همچنان خواهد چرخید، آفتاب همچنان طلوع خواهد کرد، باد همچنان در مدار خویش خواهد بود و نهرها همچنان به دریا خواهند ریخت؛ و جهان، بیآنکه حتی لحظهای درنگ کند، به کار دیرین خویش ادامه خواهد داد.
ما مسافران کوتاهعمرِ کاروانی هستیم که پیش از ما بیشمار بار گذشته و پس از ما نیز بیشمار بار خواهد گذشت؛ و در این بازارِ بیپایانِ آمدن و رفتن، آنچه بیش از همه بر جای میماند، نه نام ماست و نه رسم ما، که همان سکوت عظیم و کهنِ جهان است.
-برگرفته از کتاب جامعه | 189 | 4 | 0 | 12 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
4:54
یک نمونه از شگفتیهای هنر شجریان این آوازه
وقتی که در مصرع «که حالِ غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل» به کلمه «دریا» میرسه با پیچوتاب و کشش صداش صورتی از امواج دریا رو تصویر میکنه و وقتی به کلمه «ساحل» میرسه تحریرهاش رو میشکنه مثل موجی که به کرانه رسیده. | 210 | 4 | 0 | 17 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
گرم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل
ایا بادِ سحرگاهی! گر این شب روز میخواهی
از آن خورشیدِ خرگاهی، برافکن دامنِ محمل
گروهی همنشینِ من، خلافِ عقل و دینِ من
بگیرند آستینِ من، که دست از دامنش بُگْسِل
ملامتگوی عاشق را، چه گوید مردم دانا؟
که حالِ غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل
ز عقل اندیشهها زاید، که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید، برو عاشق شو ای عاقل
/ سعدی | 275 | 13 | 0 | 16 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 322 | 1 | 0 | 18 | سجّل الدخول لعرض التحليلات |

