سَـطـرِخامـوش
الذهاب إلى القناة على Telegram
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
995
المشتركون
-424 ساعات
-227 أيام
-17330 أيام
أرشيف المشاركات
در من
مردی راه میرود
که آزادی را
مثل نور
از میانِ دیوارها صدا میزند
هر شب
زنجیرها را نامگذاری میکند
و هر صبح
با دستهای خالی
ادامه میدهد
آزادی
دور است
اما در نگاهش
چیزی شبیه خانه روشن میشود
مرا به یاد خواهی آورد
روزی که چشمانت خیس
و زیباییات
تنها در شعرهایم باقی مانده باشد.
-اورهان ولی
تنها تـو ماندی اِی زن ایرانی
در بند ظلم و نکبت و بدبختی
خواهی اگر که پاره شود این بند
دستی بزن به دامنِ سَر سـختی..
دیگر میدانم که سهم من از این جهان، چند رفیقِ اندک است؛ همانها که سکوت هم کنارشان گفتوگوست و رفاقتشان بوی ماندن میدهد.
نمیدانم نیتت چه بود،
اما همان یک لحظه،
تمام آنچه از تو در دلم ساخته بودم، فرو ریخت.
آری، ناراحت بودم…
نه از رفتنت،
از مردنت در قلبم.
آدمها همیشه با رفتن گم نمیشوند؛
گاهی با یک رفتار،
برای همیشه در دل دیگری میمیرند.
و تو…
از همان روز،
برای من فقط خاطرهای شدی
که دیگر نفس نمیکشد:)
ما
دیر فهمیدیم؛
بعضی زخمها
برای درمان شدن نیستند،
برای آناند
که انسان را
شاعر کنند.
