زادهِ خیال…
الذهاب إلى القناة على Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
260
المشتركون
-224 ساعات
+27 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
260
Repost from دُخت شب...✨
این پیام را فوروارد کنید... شاید نوبت شما باشد که نامهای از دختِ شب دریافت کنید نامهای با بوی جوهر.... از شب.. ماه...✨🍂
260
دیشب بخدا خمار بودم
سرگرم دو چشم یار بودم
من گُل پرستم
بی باده مستم
افتاده یک دل
امشب ز دستم
چُپ چُپ به کویت
از لای مویت
دیدم ز شوخی
مهتاب رویت.
260
ترا از یاد خواهم برد.....
در من تلاطم امواج زیادی است
که لاشه خاطراتت را به ساحل فراموشی میسپارم.
260
سلام 𝔄𝔰𝔯𝔞 𝔎𝔞𝔯𝔦𝔪𝔦 🦋 هستم ✋
نظر تان را در مورد رمانم بگین لطفا منتظرم
https://t.me/HarfChatBot?start=470a9c125d63
260
#پارت: پنجاه و چهار
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
شرکت
صبح زود بود و سُها دانشگاه نرفته بود و طبق معمول زودتر از همه رسیده بود وقتی وارد ساختمان شد متوجه روشن بودن یکی از اتاقها شد.
متعجب شد معمولاً در این ساعت فقط خودش میآمد آرام جلو رفت در نیمهباز بود وقتی نگاه کرد آراد را دید پشت میز نشسته بود چندین نقشه اطرافش پخش بود.
یک لیوان چای کنار دستش قرار داشت که ظاهراً مدتها بود سرد شده بود و خودش آنقدر در کار غرق بود که متوجه ورود کسی نشده بود
سُها چند ثانیه همانجا ایستاد برای اولین بار او را دور از جمع میدید بدون آن چهرهی رسمی همیشگی، بدون حرف زدن، فقط مشغول کار.
و عجیب اینکه...
وقار و آرامشش بیشتر از همیشه به چشم میآمد در همین لحظه آراد سر بلند کرد چشمهایشان برای چند ثانیه به هم افتاد
هردو غافلگیر شدند آراد سریع از جا بلند شد
«سلام.»
«علیکم السلام.»
سُها وارد اتاق شد نگاهش روی لیوان چای ماند.
«چایتان سرد شده.»
آراد نگاهی به لیوان انداخت انگار خودش هم تازه متوجه شده بود.
«بعضی وقتها فراموش میکنم.»
برای اولین بار گوشهی لب سُها کمی بالا رفت
«معلوم است.»
آراد هم لبخند خیلی کمرنگی زد و عجیب بود...
این شاید اولین گفتگوی سادهای بود که هیچکدام عجلهای برای تمام شدنش نداشتند این روز هم مانند روز های قبل با تمام کار و خستهگی هایش گذشت.
صبح روز بعد...
خانهی کریم خان
مادر آراد از آشپزخانه صدا زد:
«آراد بچیم صبحانه سرد میشه!»
آراد که از چند دقیقه قبل مصروف نگاه کردن به نقشههای پروژه بود، پوشه را بست و به طرف سفره رفت دیروز هم مدینه خانم به خانه شان امده بود وشب مهمانشان بود.
کریم خان روزنامه در دست داشت مادرش چای میریخت.
و مدینه هم زودتر از همه بیدار شده بود و مصروف خوردن صبحانه بود همین که آراد نشست مدینه لبخند شیطنتآمیزی زد
«سلام انجینیر صاحب.»
آراد نگاه کوتاهی به او انداخت
«صبح بخیر.»
مدینه آه کشید
«خدا ره شکر امروز حداقل دو کلمه گفتی.»
مادر آراد خندید کریم خان هم لبخند زد اما آراد طبق معمول بیتفاوت چایاش را برداشت چند دقیقه بعد مادرش ناگهان گفت:
«راستی دیروز سمیرا زنگ زده بود.»
مدینه فوراً فهمید موضوع چیست لبخندش عمیقتر شد.
«هااا... باز شروع شد.»
آراد اخم خفیفی کرد
«چی شروع شد؟»
مادرش با آرامش گفت:
«هیچی.»
اما مدینه جلوتر آمد
«شوخی میکنه یک چیزی است.»
بعد رو به آراد گفت:
«باز قصهی ازدواج تو ره باز کرده بودن.»
آراد بیحوصله گفت:
«مدینه خانمم...»
«چی مدینه خانم میکنی خب راست میگم.»
بعد رو به خواهرش کرد.
«خودت بگو.»
مادر آراد آهسته خندید
«میگفت مهتاب دختر بسیار خوبی است.»
چند ثانیه سکوت نشست اما این بار برخلاف گذشتهآراد حتی واکنشی نشان نداد نه عصبی شد نه بحث کرد فقط چای نوشید مدینه با دقت نگاهش میکرد.
و همین بیتفاوتی برایش عجیبتر بود چون قبلاً هر وقت نام مهتاب میآمد آراد فوراً موضوع را عوض میکرد.
اما حالا...
انگار ذهنش جای دیگری بود
در همان زمان
خانهی صبور خان
ریحانه روی مبل لم داده بود و مصروف خوردن چپس بود سُها روبهرویش نشسته و روی لپتاپ کار میکرد ریحانه با دهان پر گفت:
«تو یک روز از کار دست میکشی یا نه؟»
سُها بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
«نه»
«فکر میکردم چون دیشب تا دیر وقت کار میکردی حتما امروز استراحت میکنی»
«کار دارم باید حتما خلاص شوه»
ریحانه خندید
«تو اگر یک روز وزیر هم شوی باز میگی کار دارم»
سُها این بار لبخند کوتاهی زدریحانه ناگهان گفت:
«راستی آقا آراد امروز شرکت میایه؟»
انگشتان سُها روی کیبورد مکث کرد فقط برای یک لحظه اما ریحانه دید و دقیقاً همان چیزی بود که میخواست
«هااااا...»
سُها سر بلند کرد
«چی؟»
ریحانه خندید
«هیچی.»
«ریحانه...»
«قسم میخورم هیچی نگفتم.»
اما لبخندش جمع نمیشد سُها سرش را تکان داد اما عجیب بود...
برای اولین بار خودش هم متوجه شده بود که وقتی اسم آراد میآید ذهنش بیاختیار متوجه میشود و این موضوع کمی نگرانش میکرد.
چند ساعت بعد...
شرکت
سُها وارد ساختمان شد
چند نفر از کارمندان سلام کردند او هم جواب داد و مستقیم به طرف دفترش رفت اما هنوز ننشسته بود که یکی از کارمندان در زد.
«خانم سُها؟»
«بله؟»
«آقای آراد از صبح در محل پروژه استند.»
سُها متعجب شد
«ایقدر زود؟»
«بله. از هشت صبح آنجا بودن.»
سُها آرام سر تکان داد بعد دوباره مشغول کار شد اما ناخودآگاه یادش آمد که دیروز هم آراد تا دیروقت شرکت مانده بود و امروز هم از همه زودتر سر کار رفته بود زیر لب گفت:
«واقعاً استراحت نمیکنه...»
و خودش متوجه نشد که این جمله بیشتر شبیه نگرانی بود تا یک حرف عادی.
در همان لحظه...
در زمین پروژه...
آراد روی بخشی از نقشهها خم شده بود و با مهندسان صحبت میکرد اما یک چیز را نمیدانست اینکه برای اولین بار...
دختری که همیشه از همه فاصله میگرفت
امروز چند بار بیدلیل به یاد او افتاده بود...
260
#پارت: پنجاه و سه
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
بعد از رفتن صبور خان دوباره سکوت کوتاهی در اتاق نشست سُها نگاهش را به نقشهها برگرداند و آراد هم پوشهی دیگری را باز کرد
اما این بار سکوت میانشان مثل روزهای اول نبود...
چند دقیقه بعد سُها گفت:
«اگر اجازه باشه میخواهم بخش مالی پروژه ره هم بررسی کنم.»
آراد سر تکان داد.
«خوب است.»
سُها مشغول یادداشتبرداری شد آراد هم پشت میز روبهرو نشست نور آفتاب از پنجره داخل میتابید و فضای اتاق را روشن کرده بود همهچیز آرام بود...
تا اینکه ناگهان صدای خندهی چند کارمند از بیرون شنیده شد سُها ناخودآگاه سر بلند کرد یکی از کارمندها با عجله وارد اتاق شد.
«ببخشین صبور خان کجاست؟»
سُها جواب داد:
«جلسه دارن چی شده؟»
مرد لبخند زد
«هیچی خبر خاص نیست فقط یک مشتری آمده و اصرار داره فقط با شما صحبت کنه.»
سُها متعجب شد.
«با مه؟»
«بله.»
آراد هم سر بلند کرد کارمند ادامه داد:
«میگه قبلاً یک بار خانم سُها مشکل پروژهش ره حل کرده بودن.»
سُها آهسته گفت:
«بسیار خوب، میایم.»
و از اتاق بیرون رفت چند دقیقه بعد...
آراد از پشت شیشهی اتاق اتفاقی دید که مرد میانسال با احترام کامل روبهروی سُها نشسته بود و با دقت به حرفهایش گوش میداد هر چند دقیقه یک بار هم سر تکان میداد در پایان حتی از جایش بلند شد و گفت:
«خدا خیرت بته دخترم اگر آن روز کمک نمیکردی بسیار ضرر میکردم.»
سُها فقط لبخند کوتاهی زد
«وظیفه بود.»
مرد رفت اما آراد هنوز همانجا ایستاده بود
برای اولین بار داشت سُها را از زاویهی دیگری میدید نه فقط یک دختر آرام...
بلکه دختری که همه به عقلش اعتماد داشتند
چند دقیقه بعد سُها برگشت.
وقتی وارد اتاق شد، آراد گفت:
«ظاهراً مشتریها هم فقط دنبال شما میگردن.»
سُها لبخند کمرنگی زد
«بعضی وقتها فقط دنبال کسی میگردن که به حرفشان گوش بده.»
آراد چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«ای خصوصیت ره کم آدمی داره.»
سُها متوجه شد که این جمله بیشتر شبیه تعریف بود اما مثل همیشه موضوع را عوض کرد
«در مورد پروژه... فکر میکنم بخش جنوبی زمین مناسب پارک کوچک باشد.»
آراد لبخند خیلی کوتاهی زد باز هم فرار از تعریف باز هم همان سُهای همیشگی.
چاشت همان روز...
ریحانه طبق معمول بدون در زدن وارد اتاق شد
«سلام بر صاحبان شرکت!»
سُها خندید.
« سلامات چی شد، باز شروع کردی؟»
ریحانه روی چوکی نشست
«سلام بر بانو، چرا شروع نکنم؟ نصف شرکت از تو حساب میبرن.»
بعد نگاهش به آراد افتاد
«سلام آقا انجینیر.»
آراد مودبانه جواب داد
«سلام.»
ریحانه چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
بعد زیر لب و پیش گوش سُها گفت:
«عجیب زوج کاری شدین.»
سُها عصبی فوراً گفت:
«ریحانه!»
ریحانه خندید
«باشه باشه.»
اما شیطنت از چشمهایش نمیرفت
عصر همان روز...
کارها تقریباً تمام شده بود کارمندان یکییکی شرکت را ترک میکردند سُها آخرین فایلها را بررسی میکرد آراد هم آمادهی رفتن بود وقتی از کنار میز سُها رد شد متوجه شد هنوز مشغول کار است ساعت را نگاه کرد نزدیک هفت شام بود.
آرام گفت:
«هنوز نمیرین؟»
سُها بدون اینکه سر بلند کند جواب داد:
«ای بخش ره تمام کنم میرم.»
«فردا هم وقت دارین.»
«میدانم.»
«پس چرا عجله دارین؟»
سُها این بار سر بلند کرد چشمهای خاکستریاش خسته به نظر میرسید اما همان آرامش همیشگی را داشت.
«چون وقتی کاری نیمه بمانه ذهنم آرام نمیگیره.»
آراد چند ثانیه نگاهش کرد بعد بیاختیار لبخند زد دقیقاً همان جوابی که اولین روز همکاریشان هم داده بود.
و عجیب بود...
هنوز هم به همان اندازه روی دلش اثر میگذاشت در همان لحظه برای اولین بار فکری از ذهنش گذشت فکری که خودش را هم ترساند
شاید...
فقط شاید...
این دختر قرار بود خیلی بیشتر از یک همکار یا آشنای خانوادگی در زندگیاش نقش داشته باشد
و همین فکر...
قلبش را آرام و ناآرام میکرد.
آن شب...
سُها دیرتر از همیشه به خانه رسید خسته بود اما عجیب اینکه خستگی امروز فقط از کار نبود.
بعد از نماز عشاء روی تخت نشست و خواست کمی قرآن بخواند چند صفحه بیشتر نخوانده بود که ناگهان یاد چیزی افتاد همان لبخند کوتاه آراد قرآن را بست اخم خفیفی کرد.
«عجیب آدمی است...»
خودش هم نفهمید چرا این جمله را گفت همیشه آدمهای زیادی اطرافش بودند
استادها...
دانشجوها...
کارمندهای شرکت...
اما هیچوقت بعد از برگشتن به خانه به کسی فکر نمیکرد هیچوقت.
اما حالا...
ذهنش ناخواسته چند بار به طرف همان مرد آرام و کمحرف میرفت سریع از جایش بلند شد
«استغفرالله...»
و به طرف پنجره رفت هوای شب خنک بود سعی کرد فکرش را مشغول چیز دیگری کند اما سؤال عجیبی در ذهنش شکل گرفته بود چرا آراد همیشه غمگین به نظر میرسد؟
چرا با وجود موفقیت و آرامش ظاهری...
چشمهایش اینقدر خستهاند؟
سُها خودش هم نمیدانست چرا جواب این سؤال برایش مهم شده است فردای آن روز...
260
ما بازیگران شایستهای نیستیم اما خداوند کارگردان و نویسنده خوبی است باور داشته باش تقدیری که برایت مینویسد بهترین فیلم نامهای است که میتواند وجود داشته باشد.
260
Repost from N/a
گاهگاهی رویش مینشینم یا با دستمال به جانِ خاکهایش میافتم.
تابوت گوشهٔ اتاقم را میگویم.
بعضی خاطرات، حجمشان در صندوقی جا نمیشود؛ جایشان در تابوت است.
گاهگاهی، از ترس فراموشیشان، میروی و کنارشان دراز میکشی؛ تا یادت نرود از چه آدمها و چه روزهایی گذر کردهای.
سپس، وقتی گردگیریاش تمام شد، پارچهای رویش میاندازی و بر آن، چهارزانو مینشینی.👀
#ثتیس
@setis_sea
260
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
هر چه آدم کوچکتر باشد، روایتش از خودش بزرگتر است.
بزرگان را دیگران مینویسند؛
خودنماها تمامِ عمر را صرفِ نوشتنِ خویش میکنند➖
260
به خودش در آینه خیره شد و آرام گفت:
آن دخترک چهاردهساله کجاست؟
به کدام امید آرزوی بزرگ شدن را در دل پروراند؟
چرا میخواست زودتر بزرگ شود؟
مگر نمیدانست بزرگ شدن آرامآرام دخترانگیهایش را از او خواهد گرفت؟ مگر نمیدانست زندگی از دلِ ظرافتهایش استقامت میسازد، و از اشکهای پنهانش صبری بیانتها؟
آن دخترک نمیدانست که بزرگ شدن تنها بلندتر شدنِ قامت نیست گاهی یعنی دفن کردن هزاران آرزو در سکوت لبخند زدن میان بغضها، و جنگیدن با دردهایی که کسی از آنها خبر ندارد.
مگر او نمیدانست روزی در آینه زنی را خواهد دید که از جنس زن است اما بارِ یک مرد را بر شانههای خستهاش حمل میکند.
#اسراکریمی
260
Repost from الصراط_المستقیم
و چگونه خواهد بود اگر در حضورِ فرشتگان
و در آسمانها دربارهات گفته شود:
« نِعمَ العَبْد »
«چه بندهی نیکویی!» ؟
