ar
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

الذهاب إلى القناة على Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
261
المشتركون
-224 ساعات
+17 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
مادربزرگ‌ام میگفت: دوران، دورانِ شماست دخترم! از جوانیِ تان لذت ببرید.... حالا شما بگویید؟ دوران، دورانِ ماست؟ واقعاً این جوا
مادربزرگ‌ام میگفت: دوران، دورانِ شماست دخترم! از جوانیِ تان لذت ببرید.... حالا شما بگویید؟ دوران، دورانِ ماست؟ واقعاً این جوانی، جوانی‌ای است که از آن سخن  میگویند؟
#یاس

Repost from L🪷tus
💸•• چرکِ دست یا خونِ زندگی؟ یکی از بدنام‌ترین اختراعات بشر «پول» است! بیچاره نه زبان دارد از خودش دفاع کند و نه وکیل گرفته است؛ برای همین هر کس از راه می‌رسد یک تُهمت به او می‌زند. یکی می‌گوید: «چرکِ دست است!» دیگری می‌گوید: «خوشبختی نمی‌آورد!» سومی هم برای تکمیلِ پروژه می‌گوید: «چیزهای معنوی مهم‌تر از پول‌اند!» تا این‌جا موافقم؛ اما یک سؤالِ کوچک دارم: اگر پول این‌قدر بی‌اهمیت است، چرا همان آدمی که آن را چرکِ دست می‌نامد، حاضر نیست حقوقِ این ماهش را به من ببخشد؟! مشکلِ ما با پول شبیه مشکلِ روباه با انگور است، وقتی به آن نمی‌رسیم، می‌گوییم ترش است. موضوع از این قرار است که پول نه فرشته است و نه شیطان، فقط یک ابزار است. اما ابزاری که زندگیِ ما را از صبح تا شب همراهی می‌کند. با پول لباس می‌خری، غذا می‌خری، کتاب می‌خری، برای فرزندت آموزش فراهم می‌کنی و حتی بسیاری از محبت‌هایی که در قالبِ هدیه، گل، کمک و حمایت نشان می‌دهیم، به شکلی با پول گره خورده‌اند. تلخ است، اما جهان همیشه فقط به نیت‌ها نگاه نمی‌کند؛ گاهی به توانایی‌ها هم نگاه می‌کند. و یکی از آن توانایی‌ها، تواناییِ خلقِ ثروت است. البته این‌جا یک اشتباهِ بزرگ رخ می‌دهد: بعضی‌ها منتظر می‌مانند. منتظرِ شانس، منتظرِ معجزه، منتظرِ خزانه‌های خیالی. در حالی که پول، معمولاً عاشقِ حرکت است. او کمتر به خانهٔ منتظرها سر می‌زند. حتی بزرگ‌ترین درختِ جنگل هم روزی یک بذرِ کوچک بوده است. ثروت نیز همین‌گونه آغاز می‌شود: از یک مهارت، یک ایده، یک قدم، یک تلاشِ کوچک. و نکتهٔ جالب‌تر این‌که در منطقِ الهی نیز ثروت دشمنِ معنویت نیست. اگر چنین بود، چرا خداوند به حضرتِ سلیمان آن همه مُلک و قدرت عطا کرد؟ مشکل، پول نیست. مشکل این است که بعضی‌ها پول را در دست می‌گیرند، و بعضی‌ها می‌گذارند پول آن‌ها را در دست بگیرد. و در آخر، بگذارید یک سوءتفاهم را دفن کنیم: خزانهٔ خدا محدود نیست. اگر هزار نفر ثروتمند شوند، از خزانهٔ او چیزی کم نمی‌شود. اگر میلیون‌ها نفر روزیِ بیشتر بخواهند، از داراییِ او کاسته نمی‌شود. پس اگر قرار است بخواهی، زیاد بخواه. اما در کنارش، زیاد یاد بگیر، زیاد تلاش کن، و زیاد ارزش خلق کن. زیرا دعا، بدون حرکت، بیشتر شبیه آرزوست. باورمندِ فراوانی #دیبا_امین

sticker.webp0.13 KB

چون ریا کاران زیاد شوند، آنگاه‌ست که اهل تقدس را تفکیک نتوانی! #برین_بیک

در تاریخ بنویسید وضعیتِ هرات تمام افغانستان را آشفته کرد!

در وصف این روزها تنها میتوانم بگویم.... حالم از این روزگار بهم میخورد.

گاهی فکر می‌کنم رکوع خم شدنِ تن نیست... خم شدنِ غرور است در برابر کسی که با همه‌ی خطاهایمان هنوز ما را «بنده‌ی من» صدا می‌زند. #اسراکریمی

Repost from نور وقلم
بزرگ‌ترین توهینی که می‌توانیم در حق دیگری روا داریم، انکار درد و رنج اوست؛ به‌ویژه زمانی که برای درد دل کردن و سبک شدن بار دل
بزرگ‌ترین توهینی که می‌توانیم در حق دیگری روا داریم، انکار درد و رنج اوست؛ به‌ویژه زمانی که برای درد دل کردن و سبک شدن بار دلش نزد ما آمده باشد. اگر توان همدردی نداریم، دست‌کم نباید رنج‌های او را انکار کنیم؛ زیرا نادیده گرفتن درد، گاهی سنگین‌تر از خود درد است و برقلب انسان زخمی عمیق‌تر بر جای می‌گذارد. ✍ شیما شریفی https://t.me/norulqalahm

عزیزِ دلِ من ، اگر روزی بر مزارم ایستادی ، اندوهگین نباش ، لبخند بزن ؛ من غمِ تو را و بیشتر غمِ مردم و میهنم را تا آخرین توانِ خویش با خود حمل کردم و اکنون خسته از این راهِ طولانی ، در این خاک آرمیده‌ام. فقط امیدوارم بخاطر من هم که شده آن سوی مرگ نیز جهانی باشد ؛ تا بتوانم جایی دور از این همه رنج ، اندکی بیشتر از آنچه در این دنیا نصیبم شد ، به خوشی زندگی کنم. علیِ ‌بخشی

📿

و چه زیباست که مخلوق تمام خستگی‌هایش را برای خالق ببرد... بر سجاده بنشیند، اشک بریزد، و مطمئن باشد که در آسمان کسی دوستش دارد. #اسراکریمی

من عشق را آن روز فهمیدم که در تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی هیچ دستی به سویم دراز نشد اما خدا مرا رها نکرد... #اسراکریمی

#پارت‌: شصت و یک #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k یک هفته گذشت..... سُها بیشتر وقتش را صرف درس‌ها می‌کرد صبح‌ها مطالعه عصرها مسجد و شب‌ها مرور یادداشت‌ها. اما با وجود تمام تلاشش گاهی یاد آراد به ذهنش می‌آمد بدون دلیل‌ بدون مقدمه ناگهانی مثلاً وقتی مطلبی را خوب یاد می‌گرفت و می‌خواست با کسی درباره‌اش صحبت کند یا وقتی از مسجد برمی‌گشت و یاد اولین روز آشنایی‌شان می‌افتاد و هر بار سریع ذهنش را منحرف می‌کرد اما بعضی فکرها با فرار کردن از بین نمی‌روند در شرکت... یک روز نزدیک ظهر صبور رادمنش از دفترش بیرون آمد چند دقیقه بعد وارد بخش فنی شد نگاهش روی آراد نشست پسر جوان مشغول بررسی نقشه‌های پروژه بود اما چیزی در چهره‌اش فرق کرده بود آرام‌تر شده بود صبور رادمنش نزدیک آمد «کارها چطور پیش می‌رود؟» «الحمدلله خوب است.» «و صبر؟» آراد لبخند محوی زد فهمید منظورش چیست «دارم یاد می‌گیرم.» مرد سر تکان داد «خوب است.» بعد از چند لحظه مکث، گفت: «می‌دانی آراد جان...» «بله بفرمایین» «دوست داشتن آسان است.» نگاهش به اطراف افتاد «اما مسئولیت دوست داشتن سخت است.» آراد با دقت گوش می‌داد صبور رادمنش ادامه داد: «اگر روزی خواستی وارد زندگی دخترم شوی باید بدانی که سُها فقط یک احساس نیست.» «می‌دانم.» «او آرزوها دارد درس دارد، هدف دارد...» آراد بدون مکث گفت: «به همین خاطر دوستش دارم.» صبور رادمنش برای چند ثانیه سکوت کرد و برای اولین بار در دلش احساس کرد شاید این جوان فقط مجذوب ظاهر دخترش نشده باشد شاید چیزی عمیق‌تر در میان باشد چیزی که ارزش صبر کردن را دارد و درست در همان لحظه... چند کیلومتر آن طرف‌تر... سُها در گوشه‌ای از مسجد نشسته بود کتابش باز بود اما نگاهش روی صفحه ثابت مانده بود چون برای چندمین بار در آن روز... بی‌اختیار به یاد مردی افتاده بود که چند هفته قرار بود از او دور باشد و تازه داشت می‌فهمید... این دوری برای خودش هم آسان نیست چند روز بعد..... آراد طبق معمول شام از شرکت به خانه رفت لباس هایش تبدیل کرد و دوباره به دهلیز آمد. مادرش مثل همیشه مصروف غذا جور کردن بود مدینه خاله‌اش هم قرار بود چند ماهی بماند بعد میرفت خارج از کشور برای ادامه تحصیل. زنگ در خانه به صدا درآمد چند دقیقه بعد عمه سمیرا همراه مهتاب وارد خانه شدند مادر آراد با خوشحالی به استقبالشان رفت ـ خوش آمدین. ـ زنده باشی خواهر جان. مهتاب همین که وارد پذیرایی شد ناخودآگاه نگاهش دنبال آراد گشت وقتی او را دید لبخند زد. ـ سلام آراد. ـ سلام مهتاب. مهتاب کنار مادرش نشست اما نگاهش هر از گاهی بی‌اختیار به سمت آراد برمی‌گشت این موضوع از چشم مدینه دور نماند از چشم مادر آراد هم دور نماند اما هیچ‌کدام چیزی نگفتند. بعد از صرف چای... عمه سمیرا رو به آراد کرد و گفت: ـ پسرم دیگر وقتش نرسیده به فکر زندگی‌ات باشی؟ مادر آراد خندید ـ باز شروع کردی؟ سمیرا هم خندید ـ خب راست می‌گویم آراد دیگر بچه نیست مدینه گفت: ـ حرف بدی هم نزد. مهتاب سرش را پایین انداخت اما تمام حواسش به جواب آراد بود چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد آراد آرام گفت: ـ هر چیزی وقت خودش را دارد. سمیرا گفت: ـ و از کجا معلوم وقتش نرسیده باشد؟ آراد لبخند کوتاهی زد ـ وقتی خدا بخواهد می‌رسد. عمه سمیرا دیگر چیزی نگفت اما مهتاب احساس کرد دلش کمی فشرده شد چون جواب آراد شبیه کسی نبود که منتظر شروع یک زندگی جدید باشد... شبیه کسی بود که از قبل دلش درگیر چیزی شده باشد. بعد از رفتن مهمان‌ها... مهتاب در راه برگشت ساکت بود مادرش سمیرا چند بار نگاهش کرد بالاخره گفت: ـ چه شده دخترم؟ مهتاب نگاهش را به بیرون دوخت ـ چیزی نشده. سمیرا لبخند زد ـ تو هم مثل آراد شدی هر دو می‌گویید چیزی نشده مهتاب چیزی نگفت اما خودش خوب می‌دانست چه شده است مدت‌ها بود آراد را دوست داشت مدت‌ها بود آرزو می‌کرد روزی نگاه او روی خودش مکث کند. اما هرچه زمان می‌گذشت بیشتر احساس می‌کرد آراد در دنیای دیگری زندگی می‌کند دنیایی که او در آن حضور ندارد. روز بعد... در خانهٔ صبور رادمنش سینا برای دیدن صبور رادمنش و سها آمده بود بعد از احوال‌پرسی هر دو در حویلی نشسته بودند و چای می‌نوشیدند سینا گفت: ـ شنیدم تا یک ماه دیگر بازنشسته می‌شوین صبور رادمنش لبخند زد. ـ بله وقتش رسیده. ـ واقعاً می‌خواهین کامل کنار بکشین؟ ـ آدم باید یک روز فرصت نفس کشیدن هم به خودش بدهد. سینا خندید. ـ این هم درست است. در همان لحظه سُها از اتاقش بیرون آمد. کتابی در دست داشت. ـ السلام علیکم. ـ و علیکم السلام. کنار پدرش نشست پدرش با محبت به دخترش نگاه کرد سُها این روزها بیشتر در خانه بود بیشتر درس می‌خواند بیشتر به مسجد می‌رفت اما پدرش خوب می‌فهمید که در پشت آن آرامش ظاهری فکرهای زیادی در ذهن دخترش جریان دارد نگاهش چند لحظه روی سُها ماند بعد بی‌اختیار به یاد آراد افتاد......

photo content

عشقِ تو را با هیچ واژه‌ای نمی‌توان سنجید من تو را نه مثل قصه‌های زمین که مثل دعاهای آسمان دوست دارم. #اسراکریمی

Repost from N/a
تو را کسی جز خدا، به معنای واقعی درک نخواهد کرد!
زهو_سایه

Repost from N/a
آدمی گاهی دلش می‌خواهد دستِ کسی را که دوستش دارد بگیرد، و با تمام وجود به او بگوید: «تو را به خدا، تو مثل دیگران تغییر نکن... همان‌گونه بمان که بودی.»

و من هنوز در شب‌هایی که دلتنگی تا استخوانِ سکوت نفوذ می‌کند، میانِ سوره‌های صبر دنبال ردِّ قدم‌هایی می‌گردم که بوی غیرت، عشق و آسمان می‌داد.
#اسرا_کریمی

باید بگم که بسیاری از نوشته هایم را برای پدرم مینویسم چه عاشقانه چه.... یاد او انگیزه من برای نوشتن است.🖤 #اسراکریمی

تو برای من شبیه رکوعی هستی که غرور را می‌شکند شبیه سجده‌ای که آدم را به آسمان نزدیک‌تر می‌کند شبیه دعایی که سال‌ها در دل مانده و سرانجام مستجاب شده است. #اسراکریمی