سقوط یک ستاره
الذهاب إلى القناة على Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
534
المشتركون
-424 ساعات
-227 أيام
-7230 أيام
أرشيف المشاركات
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
-فروغ
نمیدونم چطور باید بیانش کنم، این بار واقعا واژه ها کم اومدن اما احساس آزادی میکنم.
آفتاب میخواهد بوسه بزند بر قلب چمن های سبز و اما ما، آدمک های مخرب، فرار میکنیم از غروب گرمی که شاید قلب را به جایش باز می گرداند، و این همواره احساسات بازیافت شده، نه با بوسه های آفتاب نه با خنکی چمن، نه احساس رهایی در نسیم وزنده التیام نمی یابد.
ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم
دیر آمدیم،خیلی دیر
پس به ناچار
حدس می زنیم
شرط می بندیم
شک می کنیم
و آن سوتر،در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است...
-پناهی
انسان وقتی بخواهد به راستی در دردی که میتواند ببیند شرکت کند، غرق چه ناتوانی عمیقی است.
-طاعون
اگر فقط میتونستم درد هام رو معاوضه کنم، تمام سیاهی های این هستی بی رحم رو میبلعیدم.
همه چیزهایی که دوست دارم
از آنِ من نیست
دریا و پاییز و عشقِ تو
تنها زخمهایم از آنِ من است
خیابانی که مرا
به سمتِ مرگی زیبا روانه میسازد...
-غاده السمان
اما من فهمیده ام ارزشش را ندارد، نه که نداشته باشد، طاقتش را ندارم، باز هم نه که طاقتش را نداشته باشم، دیگر دردش تحمل ناپذیر است.
