ar
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
330
المشتركون
-124 ساعات
-27 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
در مورد مولانا چی سخن گویم؟ او ما را جان و جهان است با کلماتش ما را می میراند، زنده می کند، شاد می کند، در اندیشه فرو می برد، به چرخ زدن وا می دارد، به نی نواختن ما را فرا می خواند و آگاه می سازد، گریه می کنیم و حزین می شویم. اما فیلم «مست عشق» نتوانسته است که درست از زندگی مولانا روایت کند و نشان دهد.

Repost from بقچه | Boqcha
پادکست بقچه — اپیزود چهارم بازی‌های کابل

رزمایم

خالی نیستم حالا پرم ولی سخن از لبانم برنمی آید

هیچ چیزی به اندازه خودم مرا خوشحال نمی کند.
چقدر خوب گفته بودم🙃

وای این عکس🫠

چقدر خوب نوشته بودم🫠

Repost from N/a
#ادبیات_افغانستان 🇦🇫 مجله ادبی آوای زریاب، ششمین شماره از مجله های خود را ویژه حمیرا قادری، نویسنده برجسته کشور، منتشر می‌ک
#ادبیات_افغانستان 🇦🇫 مجله ادبی آوای زریاب، ششمین شماره از مجله های خود را ویژه حمیرا قادری، نویسنده برجسته کشور، منتشر می‌کند. از تمامی نویسندگان، شاعران، مترجمان و علاقه‌مندان دعوت می‌شود آثار ادبی خود را برای چاپ و نشر در این شماره به مجله ارسال کنند. 🌱 اولویت پذیرش با آثاری است که دارای ویژگی‌های زیر باشند: • آثار کاملاً تازه که پیش‌تر در هیچ نشریه یا رسانه‌ای منتشر نشده باشند. • آثار تایپ‌شده در فرمت (Word). • آثار ویرایش‌شده از نظر نگارش و دستور زبان. • آثار ارسالی از سوی دانش‌آموزان مکاتب و دانشجویان. • ترجمه‌ی اشعار و داستان‌های کوتاه از نویسندگان و شاعران خارجی. • آثار اصلی یا ترجمه‌شده از زبان‌های رایج کشور (پشتو، اُزبیکی، ترکمنی و …) به فارسی-دری. همچنین «آوای زریاب» پس از این، نقاشی‌ها و آثار هنری شما را نیز می‌پذیرد. می‌توانید فایل اسکن‌شده‌ی آثار خود را برای ما ارسال کنید. 📌 آخرین تاریخ ارسال آثار: 5 جوزا ۱۴۰5 نشانی ارسال آثار: ✉️ zaryabshortstory@gmail.com برای معلومات بیشتر روی لینک زیر کلیک کنید و وارد وب سایت ما شوید:👇🏻 AvayeZaryab.co @Avaye_Zaryab_Admin

photo content

🎥:closer
+9
🎥:closer

گل جمال فرزند مست گل 👀👀
گل جمال فرزند مست گل 👀👀

Ehsan Aman Buti Daram-HD احسان امان بتی دارم 🍭 Download by RegaYouTube

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد #حافظ

رسالة صوتية00:54

کودکی و بزرگی

ساعت پنج و بیست و شش دقه صبح است. خواب دیدم که دختر عمه‌ام با عمه‌ی کوچکترم آمده اند و از ما تقاضای پول و جای مان را می کند.
| اینها جدا جدا در خاطرم مانده هرچند که از همین صبح بیدار شدم و خواستم بنویسمش.
خوب نمی دانم سر چی چیزی دعوا می کنند و خوابم گدود می شود و خود را درون موتر دفتر می یابم که برعکس حقیقت همان موتر سیاه که در حقیقت است ولی کمتر کهنه و قراضه شده است. درون موتر بر چوکی پیشرو پهلوی راننده دفتر که بنام «کاکا/ خلیفه گل آغا» صدایش می کنیم نشسته ام و هی و مدام شوخی می کنیم و از مشکلات صنف و فراغت شان صحبت می کنیم؛ یکی دیگر نیز داخل موتر است گویا یکی از همکاران طبقه ذکور ماست و نمی دانم کیست. همین طور قصه قصه مره در خانه می رسانند و می بینم که هنوز آنها دعوا دارند. زود درون خانه می شوم و هرچقدر کوشش می کنم دعوایشان را ختم کنند نمی کنند، تا اینکه برادرم «فارس» همه‌ی مان را صدا می زند و پدرم را می بینم پدر که برعکس چند سال پیش در حقیقت بود و حالش بهتر از این خواب بود که دیده بودم. یک مرد نحیف و پیر است که جان می دهد سر قلبش این دعوای خواهران و مادرم فشار آورده است.
خوب چرا این را نوشتم چون مرگ پدر را در خواب دیدم ب شکل دیگر بعد از چهار سال 🥀❤️‍🩹

اول باید بخوابم

و امروز یک تعصب قومی را داخل موتر دیدم اون را هم می نویسم

امروز باد هوا بود که پرده را می جنباند و کلکین ها را بهم می زد. صدایی ترق و غیژ تار و مهره بود که در دستان من تبدیل به یک چیزی می شد. نه صدایی زنی را می شنیدم که از درد خود می گفت، نه از غیبت خانه خود و نه از درهم شکستن استخوان هایش توسط شوهرش و نه صدایی دخترانی بود که بی غم پا سر پا قصه‌ی لباس های که باید بپوشند در محفل را می حرفیدن. و اینکه فلان زن و دختر چی می کند و چی کاره است. می بینید شش ماه گذشته و گفته بودم زود می گذرد چون همه رفته بود و من بودم و خودم 👀❤️‍🩹