ar
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
323
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
چند روزی بود می گفتم می روم به کردستان «درون کتابهایشان» اما امروز درسال فرصتش را پیدا کردم. آقای کیان هم امیدوارم همکاری کنند🫠

Repost from N/a
J.E. Sunde - I Don t Care to Dance.mp38.88 MB

فردا به مناسبت ۲۸ اسد رخصتی است. خوشحالم رخصتی است، اما این رخصتی‌هایی را که به نام «استقلال» است، نمی‌پذیرم. ما برای روز مادر، برای روز آزادی، برای روز فلانی‌گک، برای فلانی‌گک گفته، در یک سال یک‌وقت‌ها چهل، پنجاه دانه رخصتی داشتیم. ما هم خوش که رخصتی است، بیا خانه می‌باشیم. آیا تا هنوز فکر کرده‌اید به اینکه این همه رخصتی‌هایی که روزشان را به نام تجلیل می‌کنیم و رخصتی می‌گیریم یا رخصتی می‌کنیم، بیهوده و احمقانه نیست؟ او آزادی کجاست؟ او زندگی که باید داشته باشیم، خانواده‌هایمان آیا برای ما «دختران» مهیا کرده‌اند؟ مادر من یک زن است، اما علیه من در خانه شورش به پا می‌کند. احساسات عاطفی من را زنده به گور کرده‌اند و به قصه درس‌های من نیستند. من از زمین و زمان به قرض گور هستم. هنوز یک مقدار پول را که قرار است بیاید و به دردم بزند، می‌گوید: «بگیر، فلان کار را انجام نده، به فلانی دردم بزنم، مهم است.» خانواده‌های ما استقلال یک دختر را نتوانسته‌اند بگیرند و این استقلال تنها برای مردها بوده است. و من که خر واری بیرونم، سه ساعت به قول خودشان ول می‌گردم؛ بعدش تمام روز دیگر را به این عذر و زاری کن، به آن زاری کن. و هنر! می‌دانید اسمش هنر است، ولی من مجبورم هنر خود را تبلیغ کنم و یک لقمه نان پیدا کنم. اما نمی‌توانم در خانه سیاست داشته باشم. می‌دانید چرا؟ چون زن هستم. اما سر دسترخوان، با یک اشتباه که متوجه نیستم، برادر با بالا بردن ابرو خود سمت مادر «اشاره کرده» برایش می‌فهماند که یقه دخترت نادرست است. مادر چه کار می‌کند؟ سر و صدا به پا می‌کند. پیش پنج برادر، «می‌دانم از من کوچک هستند»، که از جنس من نیستند، آنها زن نیستند، خواهر کلان‌شان را بیاب می‌کند و می‌گوید: «سینه‌هایت در میدان.» واژه‌ای، جمله‌ای که باعث می‌شود من به زمین درآیم و بمیرم، بهتر است. کاری که باعث می‌شود چند لحظه صحبت‌های خنده‌ی ما همه را به سکوت وادار کند و من به فکر اینکه با کدامین بهانه برآیم، قوری‌ها را سر به سر نموده و قاشق را بر سر آن گذاشته، بیرون می‌شوم و بر سر دیوارچه آشپزخانه می‌گذارم و خود را به اتاق تاریکی حبس می‌کنم. مثل اینکه ما زن‌ها همیشه زندگی‌مان در همین نقطه تاریک خاتمه می‌یابد. پس کدامین «استقلال» را تجلیل می‌کنید؟ #تاریکی

photo content
+1

کار من🫠

Repost from پودینه:
بانوی بدخشانی.
+1
بانوی بدخشانی.

photo content

خنده نکنین درموردش فلسفه می نویسم یکی از بهترین ها بودن

Repost from بهشت✨🌱
🌱🎨
🌱🎨

استاد فواد آذر را دیدم 🥹

این شعر موسی مهربان خوشم آمد شروعش ولی رفتارهای اخیرش با دوستانم غیر قابل تحمل بود همو قسم که در آخر مصرع شعر خود گفته، مه برایش میگم اگر تحمل نمی توانی مردم ایقدر غوغا به پا نکو بیدر

Repost from N/a
«با من بیا با من به آن ستاره بیا به آن ستاره‌ای که هزاران هزار سال از انجماد خاک و مقیاس‌های پوچ زمین دور است و هیچ‌کس در آن‌جا از روشنی نمی‌ترسد» - فروغ فرخزاد

چقدر خط من خراب شده است یک وقت خطاط بودم🫠 خو گاهی از دیدن اینکه هنر های خود را از دست داده روانم اذیت می شوم، از اینکه رمان
چقدر خط من خراب شده است یک وقت خطاط بودم🫠 خو گاهی از دیدن اینکه هنر های خود را از دست داده روانم اذیت می شوم، از اینکه رمان کوتاه هم است اذیت می شوم، از بی توجهی به خودم اذیت می شوم، از اینکه می توانستم فلان کار را با این همه جنجالها تنظیم نموده انجام بدهم و نکردم اذیت می شوم. اکنون بعد از اتمام کتاب #مصطفیـمستور چند عنوان را نوشته و پیش روی خود مانده‌ام تا بیبنم از کدامش شروع می کنم و آه و داغ دل من سفره اش پهن می شود: ۱ـروح گل ـ زن جذامی ۲ـ بازگشت حضرت بابا از سفر ایران ۳ـ هدیه ایران ـ کتابی از مصطفی مستور «استخوان خوک و دست های جذامی» ۴ـ مصطفی مستور کیست؟ ۵ـ انگیزه خواندن این کتاب. ۶ـ مصطفی مستور را از کجا می شناسم؟ ۷ـ ایران و هشت بی نمازی

امشب پای مصطفی مستور را گرفته‌ایم🫠
امشب پای مصطفی مستور را گرفته‌ایم🫠

Repost from Dot.
بیا و محکم بغلم کن، اون‌قدر که لازم نباشه چیزی توضیح بدم یا وانمود کنم حالم خوبه. امروز هیچ کاری نکردم، هیچ متنی ننوشته‌م، کارهام منتظر و چشم به راهم هستن اما امروز ذهنم زیر یک موج سنگین گیر افتاده. وسط موج، درباره خودم و کارم حکمی صادر نمی‌کنم. بیا بریم به همون کلبه‌ای که می‌دونی. همون که تو دل کوهستان‌های دور و سرده. روی صندلی کنار پنجره می‌شینم، رو به مهی که بیرون رو گرفته. پتوی قشنگم رو میاری و دور شونه‌هام می‌ذاری. دستات هم همون‌جا می‌مونن. تصویرت رو توی شیشه کمی غبار گرفته‌ی پنجره می‌بینم. دلم برات غنج می‌ره. اما حس و حال لحظه قشنگه. نمی‌خوام خرابش کنم. چشام رو از تصویرت برمی‌دارم و به کوه‌هایی نگاه می‌کنم که پشت مه، به سختی پیدان. صدای آروم و زمزمه‌وارت میاد. داری آهنگ مورد علاقه‌م رو می‌خونی. همونی که شب‌ها، وقتی با کابوس از خواب می‌پریدم در گوشم زمزمه می‌کردی. چشام رو می‌بندم. نمی‌تونم تصویرت و صدات رو همزمان داشته باشم و آروم بشینم. همیشه بهم می‌گفتی: "اسمت رو باید می‌ذاشتن "موج" همون‌قدر غیرقابل پیش‌بینی و خراب‌کار." هنوزم هستم. بی‌قرار و ناآروم با یه عشق بزرگ و زشت به زندگی. پر از تناقض و وحشی. این‌ها رو تو در وجودم دیدی و بیشتر عاشقم شدی. نترسیدی. فرار نکردی. بیشتر خواستی و من ترسیدم. آدمی که عاشق جنبه تاریک کسی بشه آیا خودش سالمه؟ جنبه تاریکش شاید بدتر باشه؟ صدات از زمزمه بالاتر میره. انگار به باز کردن چشمام دعوتم می‌کنی. جادوت قویه اما من مثل یه بچه لجباز چشمام رو بیشتر به‌هم فشار میدم. انگشتات شونه‌هام رو کمی فشار می‌دن. مقاومت می‌کنم. می‌خندی و سرم رو می‌بوسی. تو گوشم میگی: "لجبازی دیگه، چکارت کنم!" و با انگشتات دست می‌کشی رو پلک چشام. اوه این نامردیه. لجبازترین آدم دنیا هم اینجا کم میاره. چشمام که باز می‌شن چشم‌های تیره‌ت رو روبه‌روم می‌بینم که روشنی زندگی من بودن. میگی: فدای اون نگات بشم من. بهتری؟ بیرون رو نگاه می‌کنم. هنوز مه‌آلوده و رو به تاریکی. اما دل من سبک شده. روحم لبخند می‌زنه و تو می‌بینی. تو همیشه زود می‌دیدی. یادته یه بار ازم خواستی خوب به چشمات نگاه کنم؟ گفتم خب. گفتی "یکی از چشمام انسانیه و یکی شیطانی. من با اون چشم شیطانی روح تو رو می‌بینم." من بلند بلند خندیدم و تو بغلم کردی و گفتی "آره بخند طفلک من." آه بیا و محکم بغلم کن. اون‌قدر محکم که این موج با همه سنگینی‌اش از تنم عبور کنه. آغوش تو که باشه دیگه لازم نیست وانمود کنم همه چی درون من مرتبه، زیبام یا منطقی و امیدوار. آغوش تو که باشه دنیا با همه سوال‌ها و سختی‌هاش بیرون از کلبه می‌مونه. و کاش ابدیت همین بود.

تمام شد

زندگی را در دره‌ای گذراندیم که سایه های اندوه از دل آن می گذرد و نومیدی لا چون فوجی لاشخواران و جغدان بر فراز آن یافتیم از آی
+1
زندگی را در دره‌ای گذراندیم که سایه های اندوه از دل آن می گذرد و نومیدی لا چون فوجی لاشخواران و جغدان بر فراز آن یافتیم از آی برکه‌اش نوشیدیم و از تاکستان هاش، شرنگ «جبران خلیل جبران» صفحه ۸۴ کتاب: استخوان خوک و دست های جذامی نویسنده: مصطفی مستور

اندک نقاشی و آرامش
اندک نقاشی و آرامش

باید این عکس ها را گذاشتم😶‍🌫

photo content
+1