ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

خواهر هری پاتر

خواهر هری پاتر

الذهاب إلى القناة على Telegram

روزمرگی‌ها، زیبایی و زشتی‌ها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دست‌سازه هام: https://t.me/Akaycandle

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
864
المشتركون
-124 ساعات
-207 أيام
+42530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ✨Andromeda✨
من عاشق عدد ۸ ام.
من عاشق عدد ۸ ام.

البته الان و تو تک‌تک لحظه‌های زندگیم، قدردان عزیز قلبم، رفیق همیشگیم و خانواده‌م هستم :) شاید اون اتفاقا باید میفتاد تا من بدونم آدمای ناب زندگیم‌ کیان :)

شاید چون همین مقدار هم سخت بود نوشتنش

چرا یهو تموم کردی؟ من‌تازه تخمه آورده بودم سیسی

God It's okay I trust you ❤️

حقیقتا خیلی خسته‌م، ولی دلم نمیخواد الان کم بیارم و بزنم زیر همه‌چی

امشب بازم بهم ثابت شد که به راه بادیه رفتن، بِه از نشستن باطل :)))
امشب بازم بهم ثابت شد که به راه بادیه رفتن، بِه از نشستن باطل :)))

امشب که داشتم اتاق رو جابه‌جا میکردم، دیدم دارم یه رویای دست نیافته شده‌ی خیلی نزدیک رو کنار میذارم :) خیلی ناراحت کننده بود برام اما انجامش دادم :)

تا حدودی هم خوب پیش رفت، تا رسیدیم به روزای غم‌بار ۱۸ و ۱۹ دی و من رسما فلج روحی شدم... ظاهرا همه‌چیزم اوکی بود، ولی از درون، هر روز بیشتر از قبل افسرده میشدم و یکی از بزرگ‌ترین شانس ها حداقل برای من، قطع بودن نت بود :) وگرنه قطعا به این زودیا نمیتونستم به زندگی عادی برگردم

امروز من تصمیم گرفتم کلا دکور اتاق و چیدمان وسایلم رو تغییر بدم شاید گفتن راحت باشه، ولی پارسال همه ی این وسایل با خون دل و حال خوب خریداری شده بود و امگیزه ای بود برای پیشرفت :)

شاید اون لحظات تا الان، سیاه ترین لحظات زندگی من بوده باشه :)

ولی همچنان خودم رو با ورزش و اون دوستم رو با چسناله پاره کرده بودم :)

حتی من دو ماه پشت سر هم‌خونه نیومدم که خانواده‌م متوجه ناراحتی من نشن :)

و از بین همه ی اونا، فقط یه نفر فهمید که من فائزه ی همیشگی نیستم :)

درواقع نقطه ی وصل شدن من زندگی شده بود شیفتای بیمارستان، که دوستامو ببینم و بگم بخندم و مسخره بازی دربیارم

خیلی شبا با کتاب خوندن و پادکست گوش دادن صبح میشد و خیلی شبا با گریه :)

و ده بار بیست بار خوردم زمین، و کسی نبود که دستم رو بگیره... چون خودم نمیخواستم که کسی دستم رو بگیره

خیلی سخت گذشت ولی گذشت

بچه ها من انقدر حالم بو بود که حتی یک ساعت نمیت نستم تنها بمونم، کله صبح ساعت ۴ پا میشدم میرفتم دوچرخه سواری، میرفتم میدوییدم، شیفت میرفتم، بعد شیفت دوباره دوچرخه سواری، ۳ تا باشگاه همزمان و بعبارتی داشتم خودم رو پاره میکردم که فقط اون درد رو فراموش کنم :)

این گل و این تبریک، برای سال ۱۴۰۲ بود سالی که حتی هنوز جواب انتخاب رشته ها نیومده بود و من داشتم سخت‌ترین روزای زندگی شحصی‌م‌
این گل و این تبریک، برای سال ۱۴۰۲ بود سالی که حتی هنوز جواب انتخاب رشته ها نیومده بود و من داشتم سخت‌ترین روزای زندگی شحصی‌م‌رو میگذروندم و شب و روز در حال حرف زدن با ع.م بودم، و این آدم شده بود امن‌تریم نقطه ی زندگی من تو تاریک‌ترین روزای زندگیم...