گرگےدر دادگاه خدا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
304
المشتركون
+124 ساعات
+377 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
ولی من الان همون آهنگایی که وقتی بچه بودم، بابام تو ماشین میذاشت و میگفتم عوضشون کن رو 24/7 گوش میدم.
ببین آینه…
امشب حتی نور هم جرات نمیکند از سطحت بالا برود.
نه تو بازتاب منی، نه من سایهی آرام دیروزها.
چیزی میان ما گم شده؛
انگار تصویرم پشت مهای قدیمی پنهان شده و تو فقط حدسش میزنی.
شدم شیشهای که ترکهایش راز نگه میدارند، قلبی که بیصدا خرد شد و هنوز نمیدانم کدام تکهاش به جای من در تو مانده.
ببین آینه…
دیگر نمیدانم چه کسی زل زده به چه کسی؛
من به تو، یا تو به شبحی که از من باقی مانده.
پک آرامی به جنونش زد
دود میان انگشتانش پیچید درست مثل افکاری که هرگز رام نمیشدند.
لبخند زد، از آن لبخندهای خطرناک که میان گریه و خنده معلق میمانند.
در چشمانش چیزی میرقصید، نه غم، نه شادی فقط جنونی که ویرانی را به زیبایی بدل میکرد.
و شب، بیهیچ اعتراضی در نگاهش فرو رفت.
ما هم را گم کردهایم،
شاید جایی میان رؤیایی ناتمام،
آنجا که خواب از پلکها میگریزد و واژهها نفس کم میآورند...
شاید هم در میان سکوت کتابی نیمهسوخته، جایی که نامها محو شدند و تنها عطر ناتمام بودن باقی ماند.
ما گم شدیم، نه از هم، از لحظهای که میتوانست ادامه داشته باشد.
دشت، آرام و خاموش زیر نفس باد گسترده بود و هر پروانه، رازی از لبخند آسمان را با خود میبرد.
پروانهها میان نور، بیقرار و سبک، میرقصیدند.
هیچ صدایی نیست جز سکوتی که میدرخشد و نوری که بر بالها میلغزد، چنان نرم و بیمرز که گویی جهان خواب پروانهایست که هنوز بیدار نشده...
نمیدانم آرامشیست یا عذابی پنهان، اینکه نبودنم هیچ چیزی را بههم نمیریزد، هیچ دستی نمیلرزد، هیچ صدایی خاموش نمیشود...
شاید رهایی باشد،
شاید هم شکل ظریفی از فراموش شدن.
