گرگےدر دادگاه خدا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
304
المشتركون
+124 ساعات
+377 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
For my writer, https://t.me/MidnighttAngels
اگر این نامه به دستت رسیده یعنی قربانی داستان، پیش از خاموش شدنش فرصتی برای گفتن چند کلمه پیدا کرده است راستش را بخواهی از میان همه چیزهایی که از من باقی ماند، هیچکدام به اندازه نگاه تو زیبا نبود.
تو مرا با مهربانیهایم به یاد آوردی، با زخمهایی که پنهان میکردم و با امیدهایی که حتی در لحظههای آخر رهایم نکردند نمیدانم چقدر از این تصویر حقیقت داشت، اما میدانم که هیچکس جز تو نمیتوانست مرا اینگونه روایت کند.
اگر نامههایم سوختند، اگر حقیقتها ناگفته ماندند و اگر کسی حرفهایم را باور نکرد دستکم این روایت باقی ماند؛ روایتی که به دست دوستی نوشته شد که شنیدن را بلد بود
با احترام،
قربانیای که خوششانس بود نویسندهای مثل تو داشت.
For my dear reader, https://t.me/greenoji
قربانی قتل اصلی
فردی آرام خوشبرخورد و مهربان. شما از آن آدمهایی هستید که حضورشان سنگینی فضا را کم میکند کسی که بیشتر گوش میدهد تا حرف بزند و همیشه برای دیگران جا باز میکند حتی اگر خودش جایی برای ماندن نداشته باشد. شما از آن دسته آدمهاست که: به راحتی اعتماد میکنند. برای حفظ رابطه بیش از حد تلاش میکنند. درد خودشان را پنهان میکنند تا دیگران ناراحت نشوند.--- بزرگترین ضعف:
شما بیش از اندازه دوست داشتید. به آدمها به خاطرهها به گذشته و به قولهایی که مدتها بود فراموش شده بودند. شما نمیتوانست بپذیرد که بعضی آدمها نجات پیدا نمیکنند و بعضی رابطهها باید تمام شوند.--- رابطه با دیگران:
تقریباً همه مهمانها شما را دوست داشتند یا حداقل ادعا میکردند که دوست دارند.--- نقش در داستان:
چند هفته قبل از مرگت متوجه حقیقتی درباره یکی از مهمانان یا اتفاقی قدیمی شد. در مورد ی کلاهبرداری بزرگ که اشراف زادگان انجام میدادن. شما بی عدالتی و دیدید و برعکس دیگران ساکت نماندید. همین باعث مرگ شما شد. شکا سعی کرد حقیقت را به نزدیکترین فرد زندگیت بگویی. کسی که شما را باور نکرد. شما از فشار این بار به فروپاشی رسیدید--- در روزهای آخر:
مضطرب شده بودید. مدام نامه مینوشتید که بعد ها به دست قاتل اتیش گرفت. تلاش میکردید چیزی را به کسی بگویید که شما را باور نمیکرد و انگار از اتفاقی که در راه بود خبر داشتی. اما هیچکس به اندازه کافی به حرفهایت گوش نداد.--- "من آدمها را همانطور که هستند دوست نداشتم آنها را همانطور که میتوانستند باشند دوست داشتم."
هر بار که میخواهم از تو بنویسم حس میکنم با انگشتانی آغشته به رنگ، قصد دارم سپیده را روی تکهای کاغذ بازآفرینی کنم و مگر میتوان نخستین نفس صبح را میان چند واژه زندانی کرد؟
آخر چگونه میتوان از تابلویی سخن گفت که گویی نقاشش به جای رنگ، مشتی از نور و اندکی از رویا را بر بوم پاشیده و آن را به دست آسمان سپرده است.
چگونه میتوان از آن رنگهای سرگردان میان شب و روز حرف زد؟
از آن طلایی کمرنگ و نارنجی محوی که آرامآرام در رگهای افق جاری میشوند و به آسمان خسته دوباره تپش میبخشند؛ انگار خورشید پیش از آنکه سر برآورد، قلبش را در میان ابرها جا گذاشته باشد و من، هر بار که به تماشای تو مینشینم، همان حیرت خاموش سپیدهدم را تجربه میکنم حیرت کسی که میداند بعضی زیباییها را نمیشود توصیف کرد همانطور که نمیشود طلوع را در قاب کوچکی جا داد یا زندگی را از آسمان گرفت و انتظار داشت که هنوز آبی بماند.
برای تو سپیدهی کوچک من.
جنون نگاهش را به دنیا دوخت و در اعماق آن چیزی پیدا کرد که دیگران نمیدیدند شاید هیچچیز مثل یک دیوانه نمیتواند به زیبایی وحشیانهاش نگاه کند.
لبخند زد، اما نه به خاطر خوشی، بلکه به خاطر فریب بیپایانی که در چشمانش بود.
چشمانی که به جای رویاهای شیرین، تنها از سایهها پر بود و در همان لبخند، کشف کرد که همهی آنچه که هرگز گفته نشده، در نگاهش زندانی شده بود.
او دیوانه نبود او فقط فهمیده بود که در این دنیا هیچ چیزی دقیقاً طبق روال انتظار پیش نمیرود، حتی درد!
خندههایت را لابهلای ستارهها آویختهام، هرگاه شب دلش از تاریکی گرفت با یاد تو کمی روشنتر خواهد درخشید و دوست داشتنت را به رودخانهای آرام سپردهام؛ روزی که دریا آغوشش را باز کند تمام موجها نام تو را آهسته با خود زمزمه خواهند کرد.
تو هرگز معمولی نبودی و من نیز بعد از تو، هرگز معمولی نخواهم شد.
آخر چگونه میتوان یکبار دریا را دید و تا آخر عمر به تماشای برکهها دل خوش کرد؟
چند باری دلتنگ شدم و دلم ضعف رفت، گلویم سوخت و چیزی در وجودم تکان خورد، انگار این بار خورشید در جایی از تن من غروب میکرد، انگار روشنایی و نور وجودم را مکید، چقدر دلتنگی بدمزه است، بوی قهوه ای سوخته را میدهد.
چشامو که میبندم میتونم تصورت کنم؛ میتونم لبخندت رو ببینم، میتونم ببینم کنار چشمای خاکیت خطوط ریزی میوفته
میتونم هر روز، هر ثانیه، هر لحظه رویایت رو ببینم!
ما یک شانس برای زندگی داشتیم و شدیم یک زن در خاورمیانه!
سعادتمندانه نبود، اما جسورانه بود..
