ar
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

الذهاب إلى القناة على Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
304
المشتركون
+124 ساعات
+377 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

پاییز کوچک من؛ گنجایش هزار بهار، گنجایش هزار شکفتن دارد پاییز کوچک من! دنیای سازش همه رنگ‌هاست با یکدیگر.

+دورت بگردم. - دو دور بیشتر من! +من پروانه‌ام و تو شمع پس من همیشه دورت میگردم. - پس خاموش میشه اون شمع تا همیشه پروانه‌اش رو داشته باشه! +اگر خاموشی، باز هم می‌گردم... پروانه عاشق شمع بودن توست، نه روشنایی‌ات. - شمع هم عاشق توست، نه برای بال زدنت. + پس بگذار بسوزم اگر تقدیر این است، پروانه بودن یعنی انتخاب تو، چه روشن بایستی، چه خاموش.

رسالة فيديو00:09

تو آن جاذبه‌ی خاموشی بودی که بی‌آنکه بخواهی جهانم را از مدار خودش بیرون کشیدی. من نه توان رها شدنت را داشتم، نه جسارت نزدیک‌تر شدن را؛ اما چه سود؟ تو مثل افسون قدیمی معبدهای گمشده بودی، آدم را نمی‌کشتی فقط آن‌قدر می‌کشاندی تا خودش را در راهت جا بگذارد. راه گریزی نبود… من سال‌هاست میان سایه‌ی تو راه می‌روم بی‌آنکه بدانی هر قدمم عبادتی‌ست به نام تو و اعترافی‌ست به اینکه تو مرا تا آخرین تکه‌ی روحم بلعیدی و من، نه با تلخی تسلیم، که با شوقی آرام شبیه افتادن در آغوش گرمایی که سال‌ها دنبالش بودم و چه خوش‌اقبال بودم که کسی توانست تا این عمق مرا بخواند، تا این حد مرا نگه دارد، تا این اندازه در من ریشه کند بی‌آن‌که از من چیزی بگیرد جز خود من. عجیب است… اما من به همین وابستگی بی‌دلیل، به همین تسلیم بی‌صدا در افسون تو راضی‌ام. "از طرف ستاره ای که مدارش را گم کرد به ژرفنای خاموش آسمان."

sticker.webp0.09 KB

Something In The Way Nirvana.m4a3.58 MB

سخت‌ترین کار دنیا این است که منطقی بمانی؛ وقتی احساسات، آرام و بی‌صدا از درونت می‌بلعندت… انگار موجی باشی که باید وانمود کند آرام است در حالی که در قلبش طوفانی پنهان می‌غرد.

sticker.webp0.07 KB

او شبیه مهتابی بود که از پشت پرده‌ی ابرهای نازک سرک می‌کشد نوری کم‌رنگ و خجول که جهان را نه روشن، که نرم می‌کند. قدم‌هایش همچون رد نسیمی بود که روی آب راه می‌رود بی‌صدا، اما آن‌قدر ظریف که موج‌ها برای لحظه‌ای نفس‌شان را حبس کنند. حضورش حسی داشت شبیه شکفتن گلی که عطرش را با خجالت پخش می‌کند نه می‌خواهد دل ببرد، نه خودنمایی کند، اما دل‌ها را آرام آرام در مشت لطیفش جمع می‌کند. لبخندش به نور سحری می‌ماند وقتی هنوز جهان خواب‌آلود است و همه‌چیز را با یک گرمای خفیف از نو متولد می‌کند. او تمام لطافتی بود که می‌شد در یک لحظه جا داد رنگی پنهان در هوا، بی‌نام، بی‌ادعا، اما آن‌قدر زیبا که نمی‌شد چشم از او برداشت.

برزخ شاید همان جایی باشد که شب‌هایم در آن گیر می‌کنند و مرز میان داشتن و نداشتنت را تا صبح قدم میزنم؛ جایی میان سایه و نیم‌روشنایی، که نه مرگ است، نه زندگی فقط کش‌آمدن یک احساس خاموش. انگار در باغی قدم می‌زنم که گل‌هایش سال‌هاست پژمرده‌اند، اما هنوز بوی محوشان در هوا می‌چرخد و روحم را قلقلک می‌دهد. در این سکوت سنگین هیچ‌چیز فریاد نمی‌زند، هیچ‌چیز نمی‌گرید، اما همه‌چیز آهسته فرو می‌ریزد چنان آرام که انگار مهربانی اندوه است و من میان این فروپاشی بی‌صدا همچون شمعی می‌سوزم که خودش هم نمی‌داند برای روشنایی می‌سوزد یا برای خاموشی.

sticker.webp0.20 KB

بیم آن دارم که زیاد با تو سخن بگویم، مبادا خسته شوی و بیم آن دارم که سکوت کنم، مبادا گمان کنی که دیگر برای قلبم مهم نیستی.

من به عشق اعتقادی ندارم.. هیچ وقت نداشتم..! چه حسی داره وقتی یکی که حتی به عشق اعتقادی نداره حس می‌کنه عاشقته؟

رسالة فيديو00:08

عادت کرده‌ام دنبال او بگردم نه در خیابان، نه در چهره‌ی آدم‌ها در لابه‌لای جمله‌ها، میان سطرهای نیمه‌جان کتاب‌ها. انگار سال‌هاست قلبم یاد گرفته فقط در واژه‌ها پیدایش کند؛ در یک استعاره‌ی خراب یا میان دو سطر که بی‌صدا به هم تکیه داده‌اند. گاهی فکر می‌کنم اگر کتابی را ببندم، او هم گم می‌شود انگار بودنش فقط در جهان کلمات ممکن است، نه در واقعیتی که مدام مرا ناامید می‌کند. او را میان نوشته‌هایم پیدا می‌کنم، همان‌جا که هیچ‌کس دیگری جرئت نمی‌کند قدم بگذارد.

چیزی در وجودم بیدار شده؛ چیزی که شبیه هیچ‌کدام از نسخه‌های پیشینم نیست. او را دوست می‌دارم، نه از سر وابستگی، نه از ترس تنها شدن، بلکه به‌خاطر آن نیروی خاموشی که در درونش می‌تپد. این نسخه‌ی تازه‌ی من قوی‌تر است، بی‌تفاوت‌تر، بی‌نیازتر از تمام انسان‌هایی که روزی خیال می‌کردم برایم ضروری‌اند. او نه می‌سوزد، نه می‌ریزد، ایستاده است ساکت و روشن.

sticker.webp0.20 KB