ar
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

الذهاب إلى القناة على Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
304
المشتركون
+124 ساعات
+447 أيام
+1730 أيام
أرشيف المشاركات

برایت نمی‌نویسم که دلتنگم اما به ترانه‌ای که تو را یادم می‌آورد بارها تا صبح گوش می‌کنم...

در آخرین شبِ دلتنگی‌ام از من پرسیده بودی که چگونه دوستت دارم؟ عزیزِ من، چون نسیمی که بوی باران را در آغوش می‌کشد، چون نوری که در دلِ تاریکی راه می‌گشاید، دوستت دارم چون پرنده‌ای که آسمان را، چون ریشه‌ای که خاک را، همان‌قدر بی‌دلیل و بی‌مرز که باران بر خاک می‌بارد، همان‌قدر صبور که شب تا رسیدنِ سپیده می‌ماند، آری، من این‌گونه دوستت دارم، بی‌هیچ چرا، بی‌هیچ پایان؛ همچون زندگی که جریان دارد.

Fall Fall in Fall in love Fall in love again Fall in love again and again Fall in love again and again Fall in love again and again Fall in love again and again Fall in love again and again Fall in love again and again Fall in love again and again Fall in love again and a Fall in love again Fall in love Fall in Fall

Everything is romantic (feat. Caroline Polachek).m4a3.15 MB

از صداها فرار می‌کنم، اما در آغوشِ موسیقی گم می‌شوم.

photo content

sticker.webp0.22 KB

چشمانش روشنایی را در خود داشتند، نه مثل خورشید که می‌سوزاند، بلکه مثل صبحی که آرام از پنجره می‌خزد. موهایش به نرمیِ نسیم بر شانه‌هایش می‌لغزید و لبخندش چیزی میان راز و رهایی بود. هر حرکتش بی‌صدا، هر نگاهش بی‌تکلف… گویی جهان برای لحظه‌ای ایستاده بود تا او عبور کند. نه انسانی معمولی، نه رویا… چیزی میان بودن و نبودن.

BALLERINA (feat. DeVita).m4a1.07 MB

در مه راه می‌روم و مطمئن نیستم هنوز هستم. هر چه بیشتر می‌روم، کمتر می‌شوم. و ترسناک‌ترین بخشش این است که دیگر نمی‌خواهم پیدا شوم

آنان گفتند عشق توهین به خداست، و من خندیدم… چون سال‌ها بود که در معبدشان هیچ خدایی ندیده بودم. اگر عشق کفر است، پس بگذار کافرترین بنده‌ی زمین باشم. بگذار نامم در کتاب‌هایشان با خون نوشته شود، من رستگاری را نه در بهشت، که در خطِ لرزانِ لبخند تو یافته‌ام

خدای ما ، خدای عاشقان نبود عزیز من... خدای ما ، تاوان عشق را آتش جهنم می‌دانست ، بنابر این من رقصان ، با پاهای لخت و تاول زده در جهنم آواز شادی خواندم... در هر حال ، افتخار بزرگیست جهنمی بودن و چشیدن بهشت از لب های تو... -نولا

امشب، دلم نه می‌تپد نه آرام می‌گیرد، فقط می‌لرزد. مثل فنجانی که سال‌هاست بر لبه‌ی میز مانده و کسی نمی‌نوشدش. دلتنگی ته‌نشین شده، تلخ، سنگین، و بوی کهنگی می‌دهد… مثل چیزی کهنه‌تر از خاطره.

دلتنگی مثل زغالی‌ست که زیر پوست می‌سوزد، بی‌آنکه شعله بزند. نه می‌توان خاموشش کرد، نه می‌توان از آن فرار کرد. فقط می‌مانی، با گرمایی که می‌سوزاند و نوری که نمی‌بخشد.

حتی در میان کلاویه‌های پیانو خاک خورده قدیمی هم گلی رویید، اما در میان زخم های او هرگز...

sticker.webp0.20 KB

در آستانه‌ی شعله‌های رقصان ایستاد؛ آتش، خویشاوندی خونین و کهن بود، زنی در هیبت نور و ویرانی. او سرش را به زبانه‌های سرخ تکیه داد و حس کرد که هر شعله، داستان هزاران زنی است که پیش از او سوخته‌اند؛ زنانی که دانایی و اراده‌شان، از چشم‌ها پنهان و در خشم و حسادت مردان دفن شد. “تو و من، هر دو جادوگر هستیم…” آتش زمزمه کرد و تنش را در بر گرفت، و هر زبانه مثل دستِ ققنوس، او را نه نابود، بلکه دوباره زنده کرد.

sticker.webp0.26 KB