گرگےدر دادگاه خدا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
304
المشتركون
+124 ساعات
+377 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
اما آسمان هنوز سکوت کرده…شاید چون ما اولین کسانی بودیم که گریه کردن را از او گرفتیم.
اما حالا سکوت آسمان، سنگینتر از هر رعدیست.
ابرها دیگر نمیگریند نه از بیحالی، از شرمی که دود ما بر چشمانشان نشانده است.
و جنگل…
جنگلها یکییکی در خود آتش میگیرند مثل معشوقههایی که از شدت دلتنگی به جان خویش افتاده باشند.
آتش، با بیرحمی یک حقیقت بیانکار، بر برگها میلغزد و تنهها را میبلعد انگار دارد خاطرات هزار ساله را یکجا محو میکند.
درختهایی که زمانی زیر باران میرقصیدند حالا در میان دود به مجسمههایی از التماس بدل شدهاند.
باران اعترافیست، سقوطیست از اوج بغض آسمان به آغوش خاکی که هزارسال منتظر چنین لمس مهربانیای بوده.
هر قطره، تکهای از روح آسمان است که داوطلبانه فرو میافتد تا زمین از تنهایی کمتر بمیرد، تا برگها نفسی تازه کنند، تا خیابانها کمی بوی زندگی بگیرند.
باران یعنی سازشی زیبا میان دو جهان خسته، آسمانی که طاقت نگهداشتن ندارد و زمینی که هنوز
به هر معجزهی کوچکی ایمان میآورد و شاید به همین دلیل است که وقتی باران میبارد، انگار جهان برای چند لحظه یادش میافتد چهطور باید نفس بکشد.
افتاب شرق ؟؟ یا مهتاب غرب ؟؟
ستاره ای در قطب شمال یا گلی کمیاب در جنوب ؟؟
نمیدانم اما تو همینقدر زیبا درخشان و دست نیافتنی هستی
اصلا شبیه بهاین انسان ها نیستی جانم
از همان اول مشخص بود فرق میکنی
از کدام سیاره تورا برای اغوا کردن من فرستادند ؟
الهه ی بی بدیل
در تو هیچ کاستی ای وجود ندارد همه چیز جامع و کامل است ، بهترین نسخه ی یک انسان؟ دقیقا خود تو هستی
خیره شدن در چشمانت میتواند عقل هوش را بدزدد
نکند آنها مرا میخواستند ؟
به انها بگو نقشه عملی شده من مدت هاست جلوی تو کم آوردم
اگر میخواهی مرا ببری ببر فقط فراموش نکن
من در کنار تو میتوانم ادامه دهم .
هنوز نمیدانم چرا انسان بودن را انتخاب کردهام وقتی میتوانستم شاخهای گل، برگی تا خورده از یک کتاب یا پروانهای رنگین بال در این دنیا باشم.
دانستمت هرچند در سکوت، گویی که ما زبان ویژه خود را ابداع کردهایم! با اينكه تو ساكت میمانی اما قلب من تو را میشنود..
ایران این روزها خسته است.
جنگلهایی که باید نفس بکشند، میسوزند.
رودهایی که باید بدوند، خشک میشوند.
آسمانی که باید آبی باشد، خاکستری مانده.
و دلهایی که باید آرام باشند، پر از اضطراباند.
خود را به شوخی گرفتهام...
از عشق مینویسم، اما عاشق نیستم.
از درد مینویسم، اما دردمند نیستم.
ولی این روزها من همه آن چه میگویم هستم و هیچ نیستم، به گمانم دیوانه بیش نیستم!
