امیر نوشت :)
الذهاب إلى القناة على Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
إظهار المزيدإيران141 499الفئة غير محددة
270
المشتركون
-124 ساعات
-27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
270
ما از دلگیری روزهایمان
به شب پناه میبردیم،
و از دلتنگیِ شبهایمان،به روز
و اینگونه بود که
تمام جوانیمان
در ناتمام یک انتظار
تمام شد ...
#نرگس_صرافیان
270
یکی از دردناکترین اتفاقات دنیا، که غالباً سهم ما قشرِ رو به پایین است، این است که دلمان جایی گیر میکند که از ما فرسنگها فاصله دارد...
حالا این «جا» میتواند یک شغل باشد، یک مکان، حتی یک کافه یا رستوران... یا حتی یک انسان.
حس میکنم همین شد که هزار هزار داستان و شعر عاشقانه نوشته شد.
اساساً اگر دلِ پسرکِ پایینشهری لابهلای کافههای بالا شهر گیر کند، فقط تحقیر میشود...
از روز اول، پسرِ رعیت را برای دخترِ خان نیافریدهاند... تقدیر فقط بر علیه پسر خواهد چرخید و عذاب بیشتر بیشتر
پسرِ خان، مجنون بود؛ دلش را مانند سنگی پرت کرد جای اشتباهی.
از همین اشتباه، از همین سوءتفاهم، از همین حماقت، از همین دیوانگی،از همین خَریت
نمیدانم اسمش را چه میگذارید...
شاعر و نویسنده و عریضهنویسِ شبانه بیرون آمد.
اوایل ورود به دانشگاه، یکی از رفقا دلش گیر کرد؛ بد هم گیر کرد. ولی هرچه کنکاش میکردم، میدیدم این دو هیچ چیزشان با هم جور نبود.
هیچ چیزززززززز...
وارد جزئیات نمیشوم، چهبسا حدس بزنید.
فکر میکردم هوس است.
گذشت، گذشت و گذشت...
بالاخره راضی شد دست بکشد؛ حالا چهار سال میگذرد و قلابش همچنان همانجاست.
صحبت میکردیم...
جمله آخرش تا مغز استخوانم را سوزاند:
«امیر، حرفت منطقی،
ولی اینها جوابِ دلِ من نیست.»
270
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
#حامد_عسکری
270
خسته شووو.عشق و عاشقی بعد عقده .فردا روز به کسی که باهاش ازدواج کردی باید جواب پس بدی اینا خطاب به کیا بوده و اینا هااا
از ما گفتن 😂😔
#برنامهناشناسپلاس
270
در سرم تکرار تو، شد باعث ویرانگری
من توام! آری تویی با چهرهی غمگین تری
دلخوشی هایم فقط محدود به دیدار توست
دیدنت کافیست حتی در کنار دیگری!!
خوش بهحال من که با یاد تو حالا دلخوشم
خوش بهحال تو که با هرکس به جز من بهتری
کاری از هر التماسم بر نمی آید دگر
آه ای دل؛ میشود از قید این غم بگذری؟
عشق یعنی در حوالیِ خودت هم گم شوی
غربتت را حس کنی در سرزمین مادری
عادل_عالیمنش
#برنامهناشناسپلاس
270
صد جان ما ستاند و به یک بوسه وعده داد
بسیاربخش دلبرِ اندکپذیر ما
در دل به قدر ذره نگنجد خیال غیر
کز مهر او پر است ضمیر منیر ما
#کمال_خجندی
270
Repost from سيد تقى سيدى
خیلی چیزها را نمیشود شعر کرد، غمهایی هست که هیچوقت، هیچکس پیش دیگری از آنها حرفی نزده، واژههایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشدهاند، بیهوده با هم سخن میگوییم و انتظار فهمیده شدن داریم، آدمیزاد عمیقا تنهاست…
270
چون دل عاشق شعر رو زندگی میکنه نه لایک امیر جان❤️
#برنامهناشناسپلاس
270
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت!
طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار! چه سود از پر و بالت
زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت
مانند اناری که سر شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت!
پرسیدیام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
اینبار اگر اصرار کنی، وای به حالت!
#فاضل_نظری
270
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...
ملّافههای گلبهـی چارخانه را....
حتّی کتاب حافـظ و گلدان روی میـز
روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...
وقتی قرار نیست بیایی برای کـی
این رژهای صورتی دخترانه را؟...
اصلا خودم در آینه کوتاه میکنـم
موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را
با گریه پاک میکنم از روی صورتم
این خطِ چشم مسخرهی ناشیانه را
من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
دیگر چطور گـرم کنم آشیانـه را؟
یک روز با تو من همهی شهر را... ولی
حالا که نیستی در و دیوار خانه را...
#پانتهآ_صفایی
