امیر نوشت :)
الذهاب إلى القناة على Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
إظهار المزيدإيران141 579الفئة غير محددة
269
المشتركون
-124 ساعات
+17 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
269
Repost from محمد مهدی فاطمی صدر
مسجدسوزها و مصحفسوزها را اگر مصلوب کرده بودید کار به مثله کردن مسجدروها و مصحفخوانها نمیکشید...
269
Repost from سینوزیت | یا لثارات الخامنهای
اگه از اخبار شعام گیج شدید تو چن خط بگم
حکم نمایندگی رهبر انقلاب از ذوالقدر پس گرفته شده. دبیر بدون حکم رهبری فاقد حق رای در شعام هست.
حکم پس گرفته شده از ذوالقدر به محسن رضایی اعطا شده.
پزشکیان در دوراهی انتخاب نماینده رهبر انقلاب به عنوان دبیر یا ابقای یک دبیر فاقد اختیار، گزینه دوم رو انتخاب کرده.
آقای رئیس جمهور، بجای پذیرش اشتباه در مسیر تفاهم با آمریکا تصمیم به لجبازی گرفتن. البته با پشتیبانی کامل جریان اصلاحات.
269
گروه قنات را به پا کنید!
در دهه ۶۰، با شروع قتلها و ترورهای منافقین در جهرم، گروهی از جوانهای انقلابی مذهبی، با توجه به کانون بودن منافقین و قدرت بهائیت در جهرم، سازمانی برای حذف اعضای منافقین تشکیل دادند که بعدها به گروه قنات معروف شد.
کار گروه قنات، حذف حیوانصفتهایی شبیه به قاتلین حمیدرضا رجبزاده، روحالله عجمیان و آرمان علیوردی بود.
تا سالهای سال، منافق بیریشه از ترس گروه قنات سوراخ موش پیدا میکرد، چه برسد به عرضاندام.
برای گروهک تروریستی سلطنتطلب، گروه قنات را به پا کنید.
آن زمان، اگر کسی محرز میشد عضو مجاهدین خلق و کمونیست است، فردا باید جنازهاش را از چاه میکشیدند بیرون؛ الان هم کسی محرز شود سلطنتطلب است، باید جنازهاش را از حاشیه شهر جمع کنند!
خونجگر خوردن کافی است؛ ما خیلی بر این حرامزادگان صبوری کردهایم.
269
اگر اتفاقی که برای جوان بسیجی رخ داده داده حقیقت داشته باشد
حرف زیاد است، بدون شک تسویه حساب ما با موساد زادههای چند پدر اینبار خیلی خشنتر خواهد بود...
این همه سال خفهخون گرفتیم و زبان به کام گرفتیم و خون جگر خوردیم، صبر هم حدی دارد!
شهر هرت نیست بسیجی را بدزدی تکهتکه کنی فیلمش را پخش کنی
بعد هم بسیجی را تهدید کنی!
شک نکنید بازنده این چرخه خشونت فاحش بسیجی نیست.
269
اگر اتفاقی که برای جوان بسیجی رخ داده داده حقیقت داشته باشد
حرف زیاد است، بدون شک تسویه حساب ما جماعت خون به جگر شده از از این موساد زادههای چند پدر اینبار خیلی خشنتر خواهد بود...
شهر هرت نیست بسیجی را بدزدی تکهتکه کنی فیلمش را پخش کنی
بعد هم بسیجی را تهدید کنی!
شک نکنید بازنده این چرخه خشونت فاحش بسیجی نیست.
269
من فقط یک بار بختِ زندگانی داشتم
در مسیرِ آزمودن گر خطا کردم ببخش
از کنارم رد شدی، رفتی و فهمیدم تویی
آه! قدری دیر نامت را صدا کردم ببخش..
#فاضل_نظری
269
بوسه!
سوار مترو شدم تا فیض پرچمگردانی امشب عقب نمانم.
مترو جمعهها خلوت است و هرچه به ساعات آخر شب نزدیکتر میشود، خلوتتر هم میشود.
وقتی سوار شدم، تمام صندلیهای ردیف خالی بود.
نزدیک شیشه، صندلی لب نشستم...
ولو شدم، کمی رو به جلو و زانویم را راست کردم.
چشمانم را بستم و محو صدای قمیشی شدم.
مات و محو و ولو بودم که ناگهان یک چیزی پرت شد کف مترو.
چشمانم را که باز کردم، دیدم یک کولهپشتی باباسفنجی دست و پادار کف مترو میدود.
کودک به پایم خورده بود و سریع خودش را جمع کرده بود و به سمت مادرش میدوید...
مترو خلوت، جای عجیبی است.
کمی به اطراف نگاه کردم.
هر چهره داستانی داشت.
میتوانست کتابی باشد، بهشدت جذاب.
یک واگن آن طرفتر، دو دختر با ریخت و لباسی عجیبوغریب و تماماً مشکی، با اکسسوریهای زنجیرمانند، به هم چسبیده بودند و هر وقت چشم اندک حاضرین مترو را دور میدیدند، از هم بوسه میگرفتند.
این طرفتر، دختربچه آرام دو دختر را نگاه میکرد و در گوش پدرش چیزی میگفت و میخندید. پدر هم سعی میکرد چشم دخترش را بدزدد...
روبهرویم چند جوان حوالی ۱۴، ۱۵ سال نشسته بودند. احتمالاً سهتایی در شلوار یکیشان جا میشدند و بوی گندِ سیگار ارزانقیمت، که سردردم میداد...
آری، هریک از ما کتابیام و داستان.
شاید عمیق، شاید سطحی...
269
+1
تایتانیک و جاده انقلابی را باید در امتداد هم دید تا نه در توهم عشق تایتانیک ماند نه در تلخی جاده انقلابی...
269
اگر چـه دیــر، ولی روزگار میگذرد..
به اعتبار زمــستان، بــهار میگذرد..
نشسته بوسهی شبنم به روی غنچهی صبح
یقین که زخــمِ جگرسوزِ خـار میگذرد..
نـگاه، سمتِ ستاره دوباره خیره شده
خیـال میکند این انـتظار میگذرد..
گذشته فصلِ درو، ای جوانه صبری کن
که اَبــر از لـبهی کـشتزار میگذرد..
مـسافـر از سفرِ ناکـجا، بیا بـرگرد
شنیده جادهی خاکی، سوار میگذرد..
به رقـص آمده غـم، در دیار شبزدهام
به خوابِ بخت بَدَم، غمگسار میگذرد..
چقـدر مسخره بود این جهانِ تکراری
که لحظهلحظه غمش بیشمار میگذرد..
#نگار_حسینی
269
اگر که عشق نمیبود، داستانِ حیات
چگونه قابلِ توجیه و شرح و تبیین بود؟
و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که رازِ آمدن و مرگِ آدمی این بود
#حسین_منزوی
