ar
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

الذهاب إلى القناة على Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
262
المشتركون
-224 ساعات
+97 أيام
+3430 أيام
أرشيف المشاركات
انسان‌ها ارزش دوبار بخشیدن را ندارند؛ باید همان بار اول از چشم خود بیندازیشان.

از خواهرم می‌پرسم: در خانه بارسایی داریم؟ یک، دو، سه تا نام می‌برد. با تعجب می‌گویم: فلانی جان، تو که قبلاً بارسایی بودی! می‌خندد و می‌گوید: در جهالت بودم. خلاصه که این حرفش، تلخی مزه باخت را کمتر می‌کند خوب، خوب، فدای سرشان که باختن در میدانی که خیلی عالی بازی کردن.

مدت‌هاست فکرهایم ریشه‌های آزاردهنده‌ای به خود گرفته که نمی‌توانم از سرم بیرون بیندازم‌شان. دلم می‌خواهد سرم را تکان بدهم، خاک و غبار چون پرنده‌ها از روی درخت، از سرم بپرند. نمی‌توانم، اما نمی‌توانم. تاریکی از سرم بیرون‌رفتنی نیست. چقدر دلم می‌خواهد این‌طوری نباشد، اما این‌طور است. هرچقدر انکار کنم، نمی‌شود. بعد، تاریکی از چشم‌های تاریکم چون قطره تاریک دیگری در مرداب بیرون می‌زند. برای انسانی که تاریک است و یک سر فکرهایش طناب، و سر دیگر مار؛ چه چیزی در این جهان نور بوده می‌تواند؟ چه چیزی با او مهربان بوده می‌تواند کدام دریا نمی‌خواهد غرقش نکند؟ کدام گلوله نمی‌خواهد پیشانی‌اش را ندرد؟ کدام جنگل نمی‌خواهد او را دست حیوان‌های وحشی خود نسپارد؟ کدام آسمان نمی‌خواهد غضبش را بالای سرش نباراند؟ کدام کوه نمی‌خواهد در میان سنگ‌هایش او را هم سنگی دیگر کند؟ و آن سنگ هم حرف بزند، آن‌قدر حرف بزند که عاقبت همه‌ی وجودش ترک بردارد. و بشکند. بله، سنگ بشکند.

این کانال قشنگ را من مدتی است دنبال می‌کنم، شما هم بروید و از تمام قشنگی‌های این کانال لذت ببرید و خواننده‌ همه‌ی نوشته‌های قشنگ آنجا باشید. ناگفته نماند که آهنگ‌هایش هم مجموعه‌ی از زیبایی است.

درختانی که ما کشت می‌کنیم جنگل‌های سوخته‌ای هستند، که فلاکت در آن‌ها ریشه دوانده.

شکست ظرف حباب از محیط خالی نیست ز خود تهی شده از هر چه هست لبریز است بیدل دهلوی.

یک طور خاص خسته‌ام؛ مثل همیشه خسته نیستم، اما دلم ظرفی شده که امید ازش می‌ریزد. خیال می‌کنم دلم برای خستگی ساخته شده. نمی‌توانم برای مدت طولانی شاد باشم، نمی‌توانم امید را در دلم بپرورانم، نمی‌توانم کاری کنم که از خستگی بیرون بیایم. این‌طوری خسته‌ام که خسته نیستم، اما خسته‌ام؛ خسته و شکننده.

می‌گوید: «عصر می‌‌آید، و تو در تاریکی رها شده‌ای.»

Akşam Olur Karanlığa Kalırsın.m4a6.52 MB

"تو دیگر کی هستی؟" قوی سیاه با نازی که هم‌سو با نژادش بود، گردن بلند کرد و ابرو درهم کشید. خیره شده به چشمان شیشه‌ای و بی‌احس
+1
"تو دیگر کی هستی؟" قوی سیاه با نازی که هم‌سو با نژادش بود، گردن بلند کرد و ابرو درهم کشید. خیره شده به چشمان شیشه‌ای و بی‌احساس موجودی که منتظر پاسخ سوالش بود. از لای منقاری که شبیه انار بود پاسخ داد: "راستش را بخواهی نمی‌دانم که کی و چی هستم. وقتی فکر می‌کنم، به چند نتیجه احتمالی می‌رسم که شاید تصویر در یک بوم سفید باشم، شاید هم ضبط در یک نوار و یا هم شخصیت خیالی در ذهن یک نویسنده؛ در کل شناخت چندانی از وجود خودم ندارم. خلق‌کننده‌ای که نام، نشان و سرزمینم را تعیین کرده، بهتر می‌داند. من فقط ادامه می‌دهم تا از آنچه ساخته پشیمان نشود." #سوگوار_خاموش

Repost from N/a
سلام گرم بهاری، با عطر عصر گاهی!

یک درخت اگر در بهار بودم آیا بازهم از زندگی چیزی زیادی می‌خواستم.

چیزی نمی‌گویم در اصل حرفی برای گفتن ندارم. خاموشم، و خاموشی بر تمام وجودم سایه انداخته شبیه دهانی که مزه‌ی هیچ غذایِ را نمی‌تواند فرق کند.

وقتی بعد از یک درد دوباره به زندگی برمی‌گردی، هیچ چیز را برای مدتی دوست نداری؛ نه هوا، نه آدم‌ها، نه درخت‌ها، نه آسمان. مانند ماهی هستی که بعد از بسیار تپیدن دوباره به آب برگشته و حتی به آب، که یکباره خشک نشود، هم بدگمان است.

Repost from حوریا
اسم این فولدر را برای آزادی گذاشتم چون متشکل از کانال‌های زیبا و ارزشمندِ نویسندگان جوان و نوجوان است که از و برای «آزادی» می‌نویسند. خوشحال می‌شوم از ماهایی که در این گیرودار زندگی و حبس، از آزادی و عشق می‌نویسیم بخوانید یا در دیده شدن‌مان کمک کنید. https://t.me/addlist/Ow3qLPa5poU0ZDhl

مرا با سنگ پیامان‌یست در هم طاقتی. نادیه انجمن

؛
+1
؛

Repost from N/a
رکیده؛ به خود از اندوه آهسته آهسته سخن گفتن

و هیچ‌کس ندانست نام آن پرنده که از دل‌های ما گریخت ایمان بود. فروغ‌فرخزاد