سایهای رَوشن
الذهاب إلى القناة على Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
262
المشتركون
-224 ساعات
+97 أيام
+3430 أيام
أرشيف المشاركات
از قراری که من در این چند روز آدم کتابنخوانی شدم، این کتاب را به صورت صوتی دانلود کردم تا بشنوم. البته یک بار دیگر هم دانلود کرده بودم، دو سال قبل؛ آن زمان چون علاقه به کتاب صوتی نداشتم، در گوشهای از گوشیام (سیو مسجم) کتاب زن در ریگ روان خودش خاک میخورد. یک ساعت قبل، به طور تصادف میخواستم کتاب ریگ روان را بخوانم، این کتاب را پیدا کردم و گوش دادم خوب، این کتاب چون بر پایهی کتاب افسانه سیزیف اثر آلبر کامو بود، دو برابر شوق و ذوق به شنیدنش پیدا کردم. تا به حال سه پارت این مجموعه را شنیدم و خیلی خیلی عالی است؛ جالب است. و وقتی تمام کردم، یادداشتی درباره این داستان ژاپنی مینویسم. در پایان کتاب و اقتباس سینمایی این اثر را هم میگذارم.
این زیباترین و قشنگترین پیامی بود که امروز دریافت کردم. بارها خواندم و به وجودم انرژی این پیام زیبا را فرستادم. چقدر خوب است که یکی اینطوری برایت پیامی بفرستد و همهی روزت را در بهار بهارتر کند! من از زنانی که در رأس این مجله هستند، تشکر بسیار برای این همه مهربانی میکنم و خوشحالم که این مجله به نشر رسید، با کوششهای بسیار زیاد این دو عزیز بهشت خرم و فرحناز حامد. این دو زن واقعاً فوقالعادهاند و خوشحالم نوشتهی کوچک من هم گوشهای از این مجله است. شاید وقتی پیر شدم، با به یاد آوردن این خاطره که از اولینهاست، لبخند بزنم.
امروز آنقدر ناراحت بودم که فکر میکنم هیچ قوهای در دنیا حالم را درک نمیکند. در این سالهای آخر، ناراحت زیاد شده بودم، اما اینطوری که ناراحت، ناامید، مأیوس، خسته و پر از افسوس و آه باشم. امروز و همین چند ساعت اخیر دچار چنین حالی هستم. دچار یک یأس بزرگ که سایهاش همهی عمرم را میپوشاند. آنقدر ناراحتم که فکر میکنم پوست شقیقههایم باید چروکیده باشد و دلم به هر امیدی تاریک است. آنقدر که گریه نمیتوانم، آنقدر که نمیدانم چه بگویم، ولی یک سوزشی در دلم هست که برای مدتی هیچ چیزی آرام و قرارش نمیدهد. میدانستم این روز را پیشبینی کرده بودم، اما برای یک آینده دور، برای چند سال بعد، برای هر وقتی جز حالا، جز حالا که این همه در تاریکی فرو رفتم و میروم و به فردا اصلاً امیدوار نیستم.
همهچیز برمیگرده به یک سؤال:
آیا من هیولا هستم؛ یا خودم هم قربانیام؟!
داستایوفسکیباران آدم شاد را شادتر و آدم غمگین را رنجورتر میکند، طوری که همهی نمهای پس از باران را چون دیوار کهنه در خود میکشد.
Repost from بهشت✨🌱
در روزگاری که «زن» از متن جامعه حذف شده و «نوروز» از تقویم رسمی کنار گذاشته شده است، دیگر نمیتوان این دو را با مفاهیم گذشتهای چون «زایشگر»، «باززایی طبیعت» و «باروری» پیوند داد. در چنین شرایطی، زن با پختن سمنک، چیدن سفرهی هفتسین و تَرکردن هفتمیوه، دیگر تنها در مقام «زایشگر» باقی نمیماند؛ بلکه با زنده نگهداشتن نوروز، به مثابهی حافظهی تاریخی یک فرهنگ عمل میکند.
ما در ویژهنامهی «نوروزبان»، سیویک خاطره از زنان و دختران افغانستان را به مناسبت سیزدهبدر با هم گره زدهایم تا در طوفان خاموشی گم نشوند. از بدخشان تا هرات و از کابل تا غربتهای دور، روایت زنانی را گرد آوردهایم که اصالت یک فرهنگ را در قلب خانههایشان پاسداری میکنند.
آنچه در این گاهنامه میخوانید، تنها مجموعهای از نوشتهها نیست؛ مجموعهای از زندهگیها، تجربهها، امیدها و دلتنگیهاست. همچنین، عکسهایی که در این مجله به نشر رسیدهاند، بخشی از همین روایتاند. این تصاویر، عکسهای رسمی نیستند؛ بلکه عکسهاییاند که خودِ دختران و زنان همراه با خاطراتشان فرستادهاند. هر تصویر، تکهای از یک زندهگی و نشانی از نوروزی است که در خانهها، حویلیها، اتاقها و دلها هنوز زنده مانده است.
جهت دریافت نسخه پیدیاف مجله از لینک زیر دیدن کنید:
https://abimedia.net/?p=7658
لینک دوم:
https://arianfar.com/Nawruzban-01.pdf
#نوروز #نوروزبان #زن #سیزده_بدر #Abimedia
چشمانم از نگاه کردن خسته است. میترسم که یکبار عمیق ببندمشان، و دیگر هرگز به روی این جهان باز نشود.
