ar
Feedback
پـژواک ـہاے دࢪیـ‌︪︩ـــا

پـژواک ـہاے دࢪیـ‌︪︩ـــا

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌🐚 ׁ𝂊 ،‌پنهان در مه اندیشه‌های یک ذهن ‌‌در جستجوی آرامش. ׁ‌ .......... http://t.me/Chevalet_bot?start=ETuBkHjXKHej

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
285
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
+1830 أيام
أرشيف المشاركات
چقدر بد واقعا واقعاا خاک تو سرش خیلی بی‌شرمیه این کار

https://t.me/SeaEchoes/1141 "دخترم از هر انگشتش یه هنر میباره" ahh ولی واقعی

https://t.me/SeaEchoes/1141 عههه تتوکاری؟ دلم میخواد یه روزی تو آینده تتو بزنم خیلی خوبه ولی استانه دردم به باد بنده

چیزی که بیشتر از همه دلمو شکست این بود که این ادم بارها و بارها تو این ده سال دیده بود من چقدر یهویی ادمایی که برام مهم بودنو با خداحافظیای یهویی از دست دادم . خودش حتی از اونا و این کار متنفر بود بعد دقیق همینکارو کرد...

خیلی بده یکجورایی انگار بهت خیانت شده یک حس خشم و پشیمونی که چرا از اول به این ادم اعتماد کردی

اگر سوالی دارین بپرسین بهتر میتونم جواب بدمم

ولا ایده ای ندارم چی بگم من سپیدم ۲۲ سالمه دانشجوی سال آخر زیست شناسی سلولی و مولکولی ولی میخوام تا دکتری بخونم حدودا یک ماهه میرم کلاس تتو بدن و قراره بزودی صورتم برم و ۳ تا ساز میزنم سه‌تار، ی ساز هست بین سنتور و هارپ و قانونه و کالیمبا دیگه نقاشی میکشم بعضی وقتا هم شعر و داستان مینویسم

https://t.me/SeaEchoes/1133 اصلا اشتراک لحظات به کنار... شوکه شدم . جوری رفتار کرد انگار من یه عوضی ام که اومدم رفقاشو اذیت کنم یا ادما رو میریزم سر بقیه درحالی که حتی با رفیقش محترمانه حرف زدم سراغ بقیشونم نرفتم . و جوری حرف زد انگار هیچوقت رفیقش نبودم و حقیقتش ... یه دو سه سالی بود تبدیل به یه فمنیست بشدت افراطی شده بود که سر دوتا مورد باهم دعوامون شده بود . سر این ادم حقیقتا از این مبحثا هم میبینم تروماتایزد میشم فاصله میگیرم چون ممکنه بپرم به طرف انقدر که این ادم منو از درون بهم ریخته . شاید بتونم بگم خشمگین کرده . خیلی ادبیاتی بنظر میاد ولی عصبانی نمیشه گفت به حسی که دارم . صرفا حس اینو میده که کل حرفاش و درک کردناش یه مشت نقاب و دروغ بوده و این مثل اتیش تو درونم پخش شده و هی دلم میخواد همه چیزو بسوزونم

میخوای تو یکم از خودت بگو ما آشنا بشیم

واقعا

https://t.me/SeaEchoes/1131 به نظرم گفتگو رو با ذکر ریدم دهن دوست ایشون خیلی قشنگتره (politely)

بفرماییننن

وسط بحثه یا ما رو هم راه میدین؟

وای حققق

چقدر عجیب منم ی همچین اتفاقی برام افتاده... درکت میکنم کاملا اون حس شوکه شدن از دست دادن لحظاتی که میخوای با اون به اشتراک بذاری و نیست ولی به مرور کم رنگ میشه ولی اون عدم اعتمادی که بوجود آورده رو کاری نمیشه کرد‌..

https://t.me/SeaEchoes/1128 یه وقتاییم خیلی زیاده روی میکنه از سرماخوردگی میرسه به مراقبتای پیش از سرطان و علائم منجربه مرگ

https://t.me/SeaEchoes/1126 درک نشدن حس عجیبیه . یه رفیقی داشتم همیشه فکر میکردم هرکی درکم نکنه این حتما درکم میکنه یعنی بخشی از ذهنم نمونده بود نشونش نداده باشم تاریک ترین وجه های وجودمو دیده و قبول کرده بود بارها هم گفت اگه تو شیطانی من داداششم خیلی یهویی بعد ده سال اومد بهم اس ام اس داد که این رفاقت دیگه برای من کار نمیکنه و نمیتونم تحمل کنم راهمون جداعه خداحافظ حتی صبر نکرد حرف منم بشنوه انداختتم تو بلک لیست بعدش رفتم به رفیقش گفتم که لازم دارم باهاش صحبت کنم لااقل بدونم چرا رفت . یکی از دوستام بهش پیام داد چون دید من خیلی بهم ریخته بودم یهو اومد به رفیقم پرخاش کرد که بس کن میدونم خودتی دست از سر دوستام بردار میخوای همرو بریزی سرم؟ نمیکشم هیچ توضیحی هم بهت بدهکار نیستم نمیتونم محترمانه خداحافظی کنم توام فقط قبول کنی؟ نمیکشم بس کن و رفت و خب... من همینطوریشم نمیتونستم راحت با بقیه حرف بزنم و بعد از این قضیه تو یه شوک بشدت بزرگ و طولانی قرار گرفتم عملا دیگه چیزی چندان قابل باور نیست

وای چه قشنگگ

Repost from my soul...
نیمه‌شب بود و دریا بیش از همیشه آرام به نظر می‌رسید. روی اسکله، فقط صدای برخورد آرام آب با چوب‌های خیس شنیده می‌شد. یک‌دفعه صدایی از زیر آب آمد. نه صدای موج بود، نه صدای قایق. مثل زمزمه‌ای دور و نامفهوم. خم شد و به سطح آب نگاه کرد. چیزی میان تاریکی حرکت کرد؛ یک ماهی کوچک با باله‌هایی شفاف که برای لحظه‌ای نور آبی‌رنگی از خودش ساطع کرد. ماهی دور اسکله چرخید و دوباره زیر آب رفت. همان صدا این بار واضح‌تر شنیده شد: — «دنبالم بیا.» چند لحظه سکوت. بعد، ماهی دوباره ظاهر شد و به سمت بخش تاریک دریا حرکت کرد. قدم به آب گذاشته شد. با هر قدم، صدای اطراف کمتر می‌شد؛ انگار دنیا آرام‌آرام زیر آب فرو می‌رفت. وقتی سرانجام به عمق رسید، دیگر هیچ صدایی از بیرون وجود نداشت. اما عجیب اینجا بود: زیر آب، سکوت نبود. صدها صدا از دور شنیده می‌شد؛ خنده، گریه، آواز، زمزمه و حتی صداهایی که سال‌ها پیش فراموش شده بودند. ماهی در میان آن صداها ایستاد. و آن‌وقت معلوم شد ماهی، چیزی را دنبال نمی‌کرد. صداها را جمع می‌کرد. هر صدایی که آدم‌ها روی زمین فراموش می‌کردند، جایی در اعماق آب باقی می‌ماند. ماهی آخرین صدای شب را برداشت و ناپدید شد. صبح، دریا دوباره آرام بود. فقط گاهی، اگر خیلی دقیق گوش می‌دادی، می‌شد صدایی از زیر موج‌ها شنید؛ صدای چیزهایی که هنوز کاملاً فراموش نشده‌اند.

نمیذاره دو دقیقه ادم راحت باشه نه این کار رو نکن باعث آسیب ندیدن به مغز میشههه