ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Charlie Brown 🤎

Charlie Brown 🤎

الذهاب إلى القناة على Telegram

.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430

إظهار المزيد
229
المشتركون
+124 ساعات
+67 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
رفسنجان دیگه بسه برگردیم فقط .

هی امروز آقاهه می گفت : بدنت ضعیف شده قوه نداره با خودم می گفتم : بدنم نه ذهنم ضعیف شده قلبم ضعیف شده طاقتم ضعیف شده حالم ضعیف شده ...

کاش یک پیرزن ۶۰ ۷۰ ساله بودم تا این مشکلات فیزیکی و جسمیم رو جزو همون هزار عیب شرعی می دونستم .

شاید بین سم ریختن توی غذای خودم و کوتاه کردن موهام ، کوتاه کردن موهام رو انتخاب کنم .

نمی دونم چرا ولی هنوز دارم به این جمله می خندم
نمی دونم چرا ولی هنوز دارم به این جمله می خندم

نمی فهمم چرا خدا اصرار به نگه داشتن من داره

تو اوج فاجعه روانیم می رم اینستاگرام نصب می کنم

یک سوال درمورد اینستاگرام دارم فوری می شه به ناشناسم پیام بدید

شاید دلم بخواد همین الان برگردم تهران .

و یا تو رودروایسی مونده

لطفا از کی چشم هاش شور و تنگه خودش از این چنل لفت بده .

مشکل تو اینه که نمی تونی بی تفاوت باشی .

یک جایی تو زندگی هست اصلا مهم نیست چرا و چطور ؟ فقط باید حق بدی حق بدی به خودت برای ناراحت بودن هم از خودت دفاع کنی .

تقصیر تو نبود کوثر .

اشکالی نداره خوب می شیم .

photo content

هردو بر این باورند که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده چنین اطمینانی زیباست اما تردید زیباتر است چون قبلا همدیگر را نمی شناختند گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی که آن دو می توانسته اند سال ها پیش آنجا از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟ دوست داشتم از آنها بپرسم آیا به یاد نمی آورند شاید درون دری چرخان زمانی روبروی هم؟ یک ببخشید در ازدحام مردم؟ یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟ ولی پاسخشان را می دانم نه، چیزی به یاد نمی آورند بسیار شگفت زده می شدند اگر می دانستند، که دیگر مدت هاست بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند هنوز کاملا آماده نشده که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود آنها را به هم نزدیک می کرد دور می کرد جلوی راهشان را می گرفت و خنده ی شیطانی اش را فرو می خورد و کنار می جهید علائم و نشانه هایی بوده هر چند ناخوانا شاید سه سال پیش یا سه شنبه ی گذشته برگ درختی از شانه ی یکیشان به شانه ی دیگری پرواز کرده؟ چیزی بوده که یکی آن را گم کرده دیگری آن را یافته و برداشته از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟ دستگیره ها و زنگ درهایی بوده که یکیشان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه آن دیگری چمدان هایی کنار هم در انبار شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده بالاخره هر آغازی فقط ادامه ای ست و کتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود... | ویسلاوا شیمبوریسکا |

Repost from ندانستم
آدم تا آخرین لحظه زندگی‌ش نمی‌فهمه واقعا کیه. بررسی اینکه «من واقعا چه کسی هستم؟» تا یه جایی در حوصله آدم می‌گنجه چون هر چقدر بیشتر بخواد بررسی‌ش کنه بیشتر گیج میشه. از یه جایی به بعد آدم میره سراغ فکر به موضوع آسون‌تر و بهتر: اینکه «من دقیقا چه کسی نیستم!» فهمیدن این موضوع مستلزم اینه که شخصیت آدم‌های دیگه رو ببینه و مدتی با خودش کاری نداشته باشه. آدم هر چقدر شخصیت‌هایی که دوست داره نباشه رو بیشتر بشناسه بیشتر به شناخت از خودش میرسه.

به نهایت وحشت رسیده بودم حتی از خودم هم ترسیده بودم اما ابوالفضل اومد بغلم کرد و گفت : من این جام آجی من هستم چیزی نشده .

می تونست یک روز معمولی باشه فقط یک روز معمولی .