Charlie Brown 🤎
الذهاب إلى القناة على Telegram
.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430
إظهار المزيد229
المشتركون
+124 ساعات
+67 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
خواستم بگم
بی انصاف تر این که
جلسه هایی رو که با جون و دل پیگیری کردی تا برگزار بشن برای اولین بار توی شهرت
مسبب و مشوقش خودت بودی
کلی اصرار کردی ذوق داشتی
ولی کاری باهات کردن که بترسی بری و حالت بد بشه وسط جلسه
بار روانی جمعشون برات سنگین باشه
واقعا نداریم
واقعا نداریم ...
تنها دلیلی که این همه وقت تلگرام پرمیوم خریدن رو به تعویق انداختم
احتمال دوباره قطعی اینترنت بود که نکنه پولم هدر بره 🚶🏻♀️
ولی واقعا اگر نخرمش تو دلم می مونه .
کدامیک غمگینترند؟
خانههای بعد از اثاثکشی
یا آدمهای بعد از جدایی؟
گلدانها
گلدانهای خالی
گلدانهای رهاشده...
Repost from شرقی غمگین
کدامیک غمگینترند؟ خانههای بعد از اثاثکشی یا آدمهای بعد از جدایی؟ گلدانها گلدانهای خالی گلدانهای رهاشده...
.
به عیادتِ دلتنگی هایم بیا
با کمی حوصله
که من در تنهایی این
اتاقک در بسته، جز با رویاهایم
هیچ فاصله ای
تا فرآموشی همیشه ندارم...
| گویا فیروزکوهی |
مامانم گولم زد بردتم خونه مادربزرگم به بهانه ی یکی دوساعت بمونیم
هیچی دیگه هی کشش داد تا دیدم مادربزرگم سفره پهن کرد
گفت : بشین ببینم
شنیدم غذا نمی خوری .
مامانم هم اون گوشه هیزمش تازه بود : رنگ صورتش نگاه کنید مامان عین رنگ گچ دیوار
حرف گوش هیچ کسی هم نمی ده که
هیچی نمی خوره .
بله ما ظهری مجبور شدیم یک بشقاب برنج و قیمه بخوریم با کلی خط نشون که اگر غذا نخورم دوباره با این زبون خوش امروز باهام حرف نمی زنن و شرایط سخت تر می شه .
مادربزرگم استکان داده دستم می گه بخور
می گم : میلم نمی رسه نمی تونم بخورم
می گه : مگه دستم خودته می گم بخور
فهمیدم بله دست مادربزرگمه .
نمونه بارز یک انسانم !
انسانی که همون قدر از شادی به وجد میاد
از رنج به تقلا می افته .
تحمل و طاقت گاهی کمتر از تعداد حروف کلمه هاشون ظرفیت دارن ، برای یک انسان ظرفیت محدود تر ...
دوست دارم هر روز به خودم یادآوری کنم تا وقتی که از این وضعیت کمی فاصله بگیرم ،
من یک انسانم
که قلبش مثل ساعت نیست
نمی تونه خارج از رویداد های بیرونی همین جور به چرخیدنش ادامه بده
یک جایی متوقف می شه
درد می کشه
و این هیچ اشکالی نداره !
هی امروز آقاهه می گفت :
بدنت ضعیف شده قوه نداره
با خودم می گفتم :
بدنم نه
ذهنم ضعیف شده
قلبم ضعیف شده
طاقتم ضعیف شده
حالم ضعیف شده ...
کاش یک پیرزن ۶۰ ۷۰ ساله بودم
تا این مشکلات فیزیکی و جسمیم رو جزو همون هزار عیب شرعی می دونستم .
شاید بین سم ریختن توی غذای خودم و کوتاه کردن موهام ،
کوتاه کردن موهام رو انتخاب کنم .
