ar
Feedback
•آسـیمه•

•آسـیمه•

الذهاب إلى القناة على Telegram

آســیمه: پریشان پریشانی‌های پیرِ پرنیان‌اندیش «آخوندی در روپوش سفید» گاهاً نغزِ پرمغز بعضاً پوچ بی‌محتوا به هر شکل لطفا مانع کسب نشوید. تلگرام روزمره و بله سیاسی👇🏻: https://ble.ir/assimeh ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=6e52f9336ef6

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
196
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
‌ چنگیز چشم های تو آمد به غارتم مبهوت فن دلبری و این مهارتم اشغال کردی اول و آتش زدی مرا حس میکنم تو خودسری  و من سفارتم

کم‌حوصله‌ام مثل گلی اول پاییز قصری که مقارن شده با حمله چنگیز #علیرضا_بدیع

‌ قصه‌ی یوسف و آن قوم چه خوش‌پندی بود به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی

‌ همسرم بیشتر از یه هفته‌ست بدون دلیل با من قطع ارتباط کرده و نه جواب تماسهامو میده، نه پیام هامو، نه هیچی... جواب خانواده‌‌م رو هم نمی‌ده :) هنوز ۹ ماه نشده عقد کردیم منم دو هفته دیگه کنکور دارم و خیلی این شرایط بهم استرس و فشار داره میاره... میشه بگید تو کانالتون هر دعا، صلوات یا هرچی می‌دونن بفرستن که گره از کارم باز بشه؟ واقعا بهم ریخته‌م...

تمام. هر بیت شاعرش جداگانه‌ست👆🏻

تو عروس کسی اگر بشوی، من سلامی به دار خواهم گفت شاه نه، شاعرم پس از تو فقط، غزل گریه‌دار خواهم گفت

تو عروس کسی اگر بشوی، می‌شوم من عبید زاکانی طنز می‌نویسم اما، از پسش گریه‌های پنهانی

تو عروس کسی اگر بشوی، می‌شوم هیتلری دیگر می‌کشم من تمام دنیا را بعد از آن هم گلوله‌ای در سر

تو عروس کسی اگر بشوی، می‌گذارم به روی هم پاها من شبیه مظفرالدینم، حکم مشروطه را کنم امضا

تو عروس کسی اگر بشوی، بشو اصلا به من چه از فردا می‌شوم مثل ناصرالدین شاه، می‌کنم یک حرمسرا بر پا

تو عروس کسی اگر بشوی، گر چه تلخ است می‌زنم لبخند با همه می کنم مدارا چون، پادشاه شریف ایل زند

تو عروس کسی اگر بشوی، مجلست را وخیم خواهم کرد من خود لطفعلی زندیه‌ام، شوهرت را دونیم خواهم کرد

تو عروس کسی اگر بشوی، نگذارم که دست روی دست من محمدعلی قاجارم، مجلست را به توپ خواهم بست

‌ گرچه دانم نفروشند به ما یوسف را لیک جایی به صف مشتریان ما را بس راه در حلقه عشاق به هرکس ندهند نگه گوشه چشمی ز میان ما را بس

‌ یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل گیرم که جوان گشت زلیخا، به چه قیمت؟ #فاضل_نظری

‌ رضاخان هم اگر می دید با چادر چه زیبایی جهان پر می شد از قانون چادرهای اجباری #مجید_ترکابادی

‌ دلا ز معرکۀ محنت و بلا مگریز چو گردباد به هم پیچ و چون صبا مگریز تو راست معجزه در کف، ز ساحران مهراس عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز تو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدار حذر ز غرش طوفان مکن، ز جا مگریز ز سست‌عهدی ایام دل‌شکسته مشو نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز چو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوه به حق سپار دل خویش و از دعا مگریز تو از تبار دلیران خیبر و بدری چو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا، مگریز به نوش‌خند منافق ز ره کناره مگیر به زهرخند معاند به انزوا مگریز چو ره به قبلۀ امن است، پایمردی کن خطا مکن، ز توهّم به ناکجا مگریز چو تیر، راهِ هدف گیر و بر هدف بنشین ز کج‌روی به حذر باش و از خدا مگریز «امین» خلق و امانت‌گزار یزدان باش به صدق کوش و خطر کن، ز مُدّعا مگریز

از بس که جنگلی شده چشمت، قرار را از لحظه‌لحظه‌های رضاخان گرفته است... #الهه_سلطانی

‌ داغ داريم نه داغی كه بر آن اخم كنيم مرگمان باد اگر شکوه‌ای از زخم كنيم مرد آن است كه از نسل سياوش باشد عاشقی شيوه‌ی مردان بلاكش باشد چند قرن است كه زخمی متوالی دارند از كوير آمده‌ها بغض سفالی دارند بنويسيد گلوهای شما راه بهشت بنويسيد مرا، شهر مرا خشت به خشت بنويسيد زنی مُرد كه زنبيل نداشت پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت بنويسيد كه با عطر وضو آوردند نعشِ دلدار مرا لای پتو آوردند زلف‌ها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود "دوش می‌آمد و رخساره بر افروخته بود" خوب داند كه به اين سينه چه‌ها می‌گذرد هر كه از كوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذرد بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود از در و پنجره‌ها ضجّه‌ی مرگ آمده بود شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ شاه قاجار به دلداری ارگ آمده بود بنويسيد كه بم مظهر گمنامی‌ هاست سرزمينِ نفسِ زخمیِ بسطامی‌ هاست ننويسيد كه بم تلّی از آواره شده‌ست بم به خال لب يک دوست گرفتار شده‌ست مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شکند مرد هم زير غم زلزله‌ای می‌شكند زير بار غم شهرم جگرم می‌سوزد به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد مثل مرغی شده‌ام در قفسی از آتش هر قدر اين ور و آن ور بپرم می‌سوزد یاد نارنج و حناهای نكوبيده بخير که در اين شهر پر از دود سرم می‌سوزد چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است دل به هر سرو قدی می‌سپرم می‌سوزد الغرض از غم دنيا گله‌ای نيست عزيز گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز ياد دادند به ما نخلِ كمر تا نكنيم آنچه داريم ز بيگانه تمنّا نكنيم آسمان هست غزل هست كبوتر داريم بايد اين چادر ماتم‌زده را برداريم تنِ تُردِ همه‌ی چلچله ها در خاک و پای هر گور چهل نخل تناور داريم مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر پشت هر حنجره يک ايرج ديگر داريم مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست بم همين‌طور نمی‌ماند و برخواهد خاست داغ ديديم شما داغ نبينید قبول؟ تبری همنفس باغ نبينيد قبول؟ هيچ جای دل آباد شما بم نشود سايه‌ی لطف شما از سر ما كم نشود گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد داغ ديديم، اميد است دعامان بكنيد بم به امّيد خدا شاد و جوان خواهد شد "نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد" #حامد_عسکری

من دختر شیرین‌سخن دورهٔ قاجار تو پست‌مدرنی و مضامین دل آزار من اهل دل و چای هل و لعل نگارم تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار من فلسفهٔ عشقم و اشراقی محضم تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار من پنجره‌ای رو به غزل، خواجهٔ شیراز تو سخت، پر از خشتی و مانند به دیوار با این‌همه عاشق شده‌ام دست خودم نیست من دختر شیرین‌سخن دورهٔ قاجار