My opinions
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام My opinions
تُعد قناة My opinions (@opinionwave) لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 14 970 مشتركاً، محتلاً المرتبة في فئة اخرى.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 14 970 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 11 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 15 104، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 6 573، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 2.25%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.13% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 344 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 479 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 3.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 12 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة اخرى.
14 970
المشتركون
+6 57324 ساعات
+14 5617 أيام
+15 10430 أيام
أرشيف المشاركات
14 856
چنین پایگاههایی باید بتوانند به عملیات ناوگان، شناسایی دریایی، کنترل یا منع دسترسی به دریا، پدافند هوایی، سوخترسانی و پشتیبانی لجستیکی کمک کنند.
تفاوت این الگو با عملیات آبیـخاکی کلاسیک در این است که هدف لزوماً تصرف یک ساحل با انبوه نیروها و باقیماندن طولانیمدت در آن نیست.
واحدهای کوچکتر وارد جزیره یا نوار ساحلی میشوند، حسگر، موشک یا مرکز سوخترسانی خود را برای مدتی فعال میکنند، با ناوگان تبادل اطلاعات دارند و در صورت افزایش خطر، محلشان را تغییر میدهند. زمین در اینجا خودش به سکویی برای پشتیبانی، شناسایی و حتی حفاظت از ناوگان تبدیل میشود. باید میان «یگان اعزامی تفنگداران دریایی» و «هنگ ساحلی تفنگداران دریایی» هم تفاوت گذاشت.
یگان سیزدهم اعزامی یک نیروی چندمنظوره و دریاپایه است که عناصر زمینی، هوایی، لجستیکی و فرماندهی را ترکیب میکند، اما هنگ ساحلی یا MLR مشخصاً برای عملیات در جزایر و مناطق ساحلی اقیانوس آرام، شناسایی دریایی، دفاع هوایی و بهکارگیری موشکهای ضدکشتی طراحی شده است.
بنابراین این تمرین به معنای تبدیلشدن یگان سیزدهم به یک هنگ ساحلی نیست؛ بلکه نشان میدهد روشهای EABO بهتدریج وارد آموزش و عملیات یگانهای عمومیتر تفنگداران دریایی نیز شدهاند.
عکس پست | این جلد کتاب «قدرت دریایی در میدان عمل؛ بهدستگرفتن ابتکار عمل در جنگ سرد جدید با چین» نوشته برنت دروست سدلر است که سال ۲۰۲۵ منتشر شده. نویسنده معتقد است آمریکا در رقابت با چین بیش از حد واکنشی عمل میکند و باید ابتکار عمل را دوباره به دست بگیرد. منظورش از قدرت دریایی هم فقط ناو و موشک نیست؛ کشتیسازی، ناوگان تجاری، پایگاهها، زنجیره تأمین، اقتصاد و حضور نظامی در اقیانوس آرام را یک مجموعه بههمپیوسته میبیند.
کتاب سه پیشنهاد اصلی دارد: مقاومکردن اقتصاد آمریکا در برابر فشار چین، نوسازی نیروی دریایی و نهادهای مرتبط، و تقویت موقعیت نظامی و اقتصادی آمریکا در آسیا.
قسمت دوم
14 856
تفنگداران دریایی آمریکا و الگوی تازه جنگ از ساحل؛ از پایگاههای موقت تا شبکه مهار چین
تفنگداران دریایی آمریکا دارند مدلی از جنگ آینده را تمرین میکنند که در آن دیگر قرار نیست همه نیروها، تجهیزات و سامانههای فرماندهی در یک پایگاه بزرگ و ثابت جمع شوند.
در این الگو، تعداد زیادی پایگاه کوچک، موقت و پراکنده در امتداد سواحل و جزایر ایجاد میشود؛ پایگاههایی که هرکدام بخشی از کار را انجام میدهند، دائماً با یکدیگر و با نیروهای دریایی در ارتباطاند و پیش از آنکه دشمن بتواند موقعیتشان را کشف و هدف قرار دهد، قابلیت جابهجایی دارند.
گزارش مورد بحث درباره تمرین یگان سیزدهم اعزامی تفنگداران دریایی آمریکا یا «۱۳th MEU» در نزدیکی کمپ پندلتون کالیفرنیاست. این یگان در تمرین خود دو پایگاه عملیاتی پیشرو را بهصورت همزمان اداره کرد: یکی برای کشف، شناسایی و تعقیب اهداف دریایی و دیگری برای فرماندهی عملیات و سوختگیری و مسلحسازی هواگردها.
هدف اصلی این بود که مشخص شود آیا یک یگان اعزامی میتواند نیروها، لجستیک، ارتباطات و حفاظت خود را میان چند نقطه جدا از هم تقسیم کند و در عین حال یک تصویر عملیاتی مشترک و منسجم داشته باشد یا نه. پایگاه نخست چیزی بود که آمریکاییها آن را «پایگاه پیشرفته اعزامیِ حسگری» مینامند.
این محل به رادارهای مراقبت ساحلی، حسگرهای الکترونیکی و پهپادهای کوچک مجهز شده بود. ابتدا رادار یک شناور را در مسیرهای دریایی اطراف کشف میکرد، سپس پهپاد برای مشاهده مستقیم، تشخیص نوع شناور و تثبیت موقعیت آن به پرواز درمیآمد و در نهایت تصویر، مختصات و مسیر حرکت هدف تقریباً بهصورت زنده برای فرمانده یگان ارسال میشد. در تصاویر رسمی این تمرین، استفاده از پهپاد کوچک VXE-30 Stalker نیز ثبت شده است؛ در حالی که یگان سیزدهم در تمرین مشابه سال ۲۰۲۲ در جزیره سنکلمنته از پهپادهای RQ-20B Puma و V-BAT برای ایجاد تصویر دریایی استفاده کرده بود.
این روند چند سال است که بهتدریج آزمایش و اصلاح میشود. اهمیت این زنجیره در آن است که کشف یک کشتی بهتنهایی فایده چندانی ندارد؛ مختصات هدف باید سریع، دقیق و قابل اعتماد به فرمانده و در صورت لزوم به واحد شلیک منتقل شود. کشتی متوقف نمیماند و اگر انتقال اطلاعات چند دقیقه یا چند ده دقیقه طول بکشد، مختصاتی که در ابتدا درست بوده ممکن است هنگام رسیدن موشک دیگر ارزشی نداشته باشد. بنابراین مسئله اصلی فقط داشتن رادار یا پهپاد نیست، بلکه ساختن یک «زنجیره حسگر تا تصمیمگیر و شلیککننده» است؛ یعنی حسگر هدف را پیدا کند، هویت آن تأیید شود، فرمانده درباره درگیری تصمیم بگیرد و مناسبترین سامانه زمینی، دریایی یا هوایی مأمور حمله شود. پایگاه دوم چند کیلومتر دورتر ایجاد شده بود و یک عنصر فرماندهی پیشرو را با «نقطه مسلحسازی و سوختگیری پیشرو» یا FARP ترکیب میکرد.
این مرکز فرماندهی، پایگاه حسگری، مرکز عملیات مستقر روی شناورهای نیروی دریایی و هواگردهای در حال پرواز را به یکدیگر متصل میکرد. در کنار آن، بالگردها و دیگر هواگردها میتوانستند بدون بازگشت به ناو یا پایگاه اصلی، فرود بیایند، سوخت و مهمات دریافت کنند و سریعتر به مأموریت برگردند. فایده این کار کاملاً روشن است: وقتی یک هواگرد مجبور نباشد برای هر بار سوختگیری صدها کیلومتر مسیر رفتوبرگشت را طی کند، مدت بیشتری در منطقه عملیات باقی میماند و تعداد مأموریتهای روزانه آن نیز افزایش پیدا میکند. ولی ماجرا یک روی سختتر هم دارد؛ سوخت، مهمات، تجهیزات تعمیر، نیروی فنی، خودرو، حفاظت زمینی و ارتباطات باید تا همان نقطه موقت حمل شوند. به همین دلیل یکی از مهمترین نتایج تمرین این بود که حتی یک پایگاه ظاهراً کوچک، تعداد زیادی «قطعه متحرک» دارد و اداره همزمان دو پایگاه، حجم کار لجستیکی را چند برابر میکند. به بیان خودمانی، کوچککردن پایگاهها به معنای کوچکشدن دردسرها نیست؛ گاهی فقط یک دردسر بزرگ را به چند دردسر کوچک اما پراکنده تبدیل میکند. این تمرین در چارچوب مفهومی به نام «عملیات پایگاههای پیشرفته اعزامی» یا EABO انجام شده است. این مفهوم در سال ۲۰۱۹ وارد فرایند رسمی آزمایش تفنگداران دریایی شد و بر ایجاد مواضع موقت، ساده و پراکنده در داخل یا نزدیک محدوده درگیری تسلیحاتی دشمن تأکید دارد.
قسمت اول
14 856
+3
ارتش آمریکا بهتازگی تصاویر جدیدی از Task Force Reaper منتشر کرده؛ نیرویی متشکل از سربازان گردان سوم هنگ ۲۷۸ سوارهنظام زرهی که در منطقه مسئولیت سنتکام مستقر است. تصاویر مربوط به تمرین در فوریه ۲۰۲۶ هستند، اما وزارت دفاع آمریکا آنها را در ۱ سپتامبر منتشر کرده و محل دقیق تمرین هم همچنان اعلام نشده است.
در این تمرین، نیروهای Task Force Reaper با تانکهای Abrams SEP V3 و خودروهای رزمی M2A3 Bradley مانور و تیراندازی انجام دادند و در بخشی از تمرین هم آبرامزها در کنار بالگردهای تهاجمی AH-64D Apache متعلق به Task Force Shikra عملیات مشترک انجام دادند.
طبق توضیح رسمی ارتش آمریکا، هدف از این تمرینها بالا بردن آمادگی نیروها برای فعالیت در یک محیط مشترک و درگیری با شدت بالا و افزایش هماهنگی میان نیروهای آمریکایی و شرکای چندملیتی بوده است.
تصاویر دیگری از ۱۷ فوریه هم شلیک مستقیم آبرامزهای Task Force Reaper به اهداف را نشان میدهد. نکته جالب اینجاست که با وجود انتشار این تصاویر، ارتش آمریکا همچنان محل حضور این یگان را فقط «Undisclosed Location» یا «مکان اعلامنشده» در حوزه عملیاتی سنتکام معرفی کرده است.
14 856
+3
ارتش اسرائیل دیروز یک رزمایش غافلگیرانه و بدون اطلاع قبلی برگزار کرد تا ببیند ستاد کل و فرماندهیهای اصلی در صورت وقوع یک بحران بزرگ و همزمان در چند جبهه چقدر آمادهاند.
در این رزمایش تقریباً همه بخشهای اصلی ارتش بهطور ناگهانی به حالت آمادهباش درآمدند و سناریوهای مختلفی مثل حمله زمینی، هوایی و دریایی، شلیک راکت و تیراندازی، حوادث با تلفات بالا، آدمربایی و گروگانگیری تمرین شد.
بخش مهم رزمایش این بود که موضوع فقط روی کاغذ نبود؛ نیروهای ذخیره، یگانهای آمادهباش، گردانها و برخی واحدهای ویژه واقعاً فراخوانده و به مناطق مختلف اعزام شدند تا سرعت واکنش ارتش در یک وضعیت واقعی سنجیده شود. همزمان هماهنگی بین نیروی زمینی، هوایی و دریایی و همینطور روند تصمیمگیری از سطح فرماندهیهای منطقهای تا ستاد کل هم مورد آزمایش قرار گرفت.
در مجموع هدف این بود که ببینند اگر چند بحران بهصورت ناگهانی و همزمان در چند جبهه شروع شود، ارتش اسرائیل با چه سرعت و کیفیتی میتواند نیرو جمع کند، تصمیم بگیرد و واکنش نشان دهد. حالا قرار است نتایج رزمایش بررسی شود تا نقاط ضعف و قوت مشخص و آمادگی برای سناریوهای مشابه بهتر شود.
14 856
تصویر بالا | تفنگداران دریایی آمریکا از یگان اعزامی یازدهم تفنگداران دریایی (11th MEU)، شبانه روی عرشه ناو آبیخاکی USS Boxer (LHD-4) در حال انجام تمرین تیراندازی با مهمات واقعی هستند.
تصویر پایین | تفنگداران دریایی آمریکا از یگان اعزامی یازدهم تفنگداران دریایی (11th MEU)، روی عرشه ناو USS Portland (LPD-27) در محدوده عملیاتی سنتکام، تمرین بازیابی تاکتیکی هواگرد و نیروها (TRAP) را اجرا کردند.
این تمرین در اصل برای شرایطی است که یک هواگرد سقوط یا فرود اضطراری کرده و باید خدمه یا نیروهای گرفتار در منطقه، سریع پیدا، تأمین و تخلیه شوند.
14 856
در ارزیابی توان نظامی، روایتهای احساسی نمیتوانند جای دادههای قابل سنجش را بگیرند. موفقیت یک آزمایش صرفاً میتواند اثباتکننده دستیابی به یک مرحله فنی باشد؛ اما قابلیت انهدام ناو هواپیمابر زمانی احراز میشود که سامانه علیه هدف متحرک، در حضور جنگ الکترونیک، پدافند چندلایه و اختلال در زنجیره شناسایی تا اصابت، عملکردی دقیق و تکرارپذیر نشان دهد. میان «آزمایش موفق» و «توان عملیاتی اثباتشده» فاصله زیادی وجود دارد.
14 856
« لحظهای که تست موشک ناوشکن موفقیت آمیز انجام شد، تمام بچهها، خاک این سرزمین را روی سرشان میریختند.»
روایت سرلشکر سلامی از دستیابی به تکنولوژی انهدام ناوهای هواپیمابر.
14 856
لحظه حمله شبانه اسرائیل به شهر نبطیه از دریچه دوربین گروه خبری شبکه المنار. علی شبیب، خبرنگار المنار، و محمد برجاوی، تصویربردار همراه او، در این حمله زخمی شدند؛ هر دو زندهاند و وضعیتشان پایدار گزارش شده است.
14 856
پارادوکس دکترین بگین؛ حمله میتواند سانتریفیوژ را نابود کند، ساختمان را تخریب کند و برنامه را چند سال عقب بیندازد؛ اما دانش هستهای را نمیتوان بمباران کرد. هرچه برنامه بزرگتر، پراکندهتر و بومیتر شده باشد، فاصله میان «نابودی تأسیسات» و «نابودی ظرفیت هستهای» بیشتر میشود. حتی مهمتر اینکه حمله ممکن است محاسبات امنیتی دولت هدف را تغییر دهد: کشوری که پیش از حمله داشتن ظرفیت آستانهای را کافی میدانست، ممکن است بعد از حمله به این نتیجه برسد که تنها سلاح واقعی میتواند بازدارندگی ایجاد کند.
طنز تاریخی ۲۰۲۶؛ سوریه روشنتر شد، ایران مبهمتر
اتفاق همین هفته شاید جذابترین پایان برای داستان Orchard باشد. آژانس در سپتامبر ۲۰۲۶ اعلام کرد با همکاری حکومت جدید سوریه توانسته پرسشهای قدیمی درباره برنامه مخفی دوره اسد را حل کند و تأیید کند که الکبار واقعاً یک رآکتور هستهای در حال ساخت بوده است. در همان گزارشها اما وضعیت ایران دقیقاً در جهت مخالف حرکت کرده: آژانس میگوید از زمان حملات آمریکا و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ هنوز دسترسی لازم به سایتهای اصلی را بازیابی نکرده و درباره سرنوشت ذخایر هستهای ایران «تداوم آگاهی» خود را از دست داده است. پیش از حملات، آژانس موجودی ۴۴۰.۹ کیلوگرم اورانیوم غنیشده تا ۶۰ درصد را برآورد کرده بود و اکنون وضعیت دقیق آن روشن نیست. به همین دلیل ارزیابی عملیات Orchard دو سطح دارد. در سطح تاکتیکی و عملیاتی، یکی از موفقترین نمونههای ضدتکثیر نظامی معاصر بود، یک رآکتور مخفی پیش از عملیاتیشدن نابود شد، سوریه وارد جنگ بزرگ نشد و برنامه نیز بازسازی نشد. اما تبدیل آن به یک قانون عمومی خطرناک است. دکترین بگین زمانی سادهتر عمل میکند که تهدید یک ساختمان باشد؛ هرچه تهدید به شبکهای از تأسیسات، دانش، مواد، نیروی انسانی و اراده سیاسی تبدیل شود، بمباران میتواند تأسیسات را نابود کند بدون آنکه مسئلهای را که باعث ایجاد آن تأسیسات شده از بین ببرد. از همین زاویه، فاصله میان الکبار ۲۰۰۷ و ایران ۲۰۲۵–۲۰۲۶ تحول خود دکترین اسرائیل را نشان میدهد، از یک حمله چندساعته برای حذف یک رآکتور، به جنگی که مسئله اصلی آن دیگر فقط «آیا میتوان تأسیسات هستهای را زد؟» نیست؛ بلکه این است که بعد از زدن آنها، چگونه میتوان مانع بازسازی برنامه و در عین حال مانع ایجاد انگیزه بیشتر برای دستیابی به بمب شد؟ و این بخش دوم، چیزی است که نیروی هوایی بهتنهایی قادر به حل آن نیست.
عکس پست| تصاویر ماهوارهای مرکز فناوری هستهای اصفهان در ایران؛ تصویر سمت چپ مربوط به ۱۶ ژوئن ۲۰۲۵ و پس از حملات اسرائیل است و تصویر سمت راست، وضعیت این مرکز را پس از حملات آمریکا در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۵ نشان میدهد.
قسمت پنجم و پایانی
14 856
اگر از ۲۰۰۷ به ۲۰۲۴ برویم، میتوان تحول جالبی دید. اسرائیل دیگر فقط منتظر ظهور یک رآکتور هستهای نبود؛ در سوریه شبکه انتقال سلاح، انبارها، کارخانههای موشکی، سامانههای پدافندی و فرماندهان سپاه و حزبالله را نیز هدف میگرفت. رویترز گزارش کرد که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آهنگ حملات اسرائیل در سوریه تقریباً دو برابر شد و در شش ماه حدود ۵۰ حمله هوایی ثبت شد؛ حملاتی که فرودگاهها، انبارهای تسلیحاتی، قطعات موشکی و نیروهای مرتبط با ایران و حزبالله را هدف قرار میدادند. منطق بنیادی همچنان شبیه Orchard بود: تهدید را زمانی بزن که هنوز در حال انتقال، ساخت یا استقرار است؛ نه زمانی که کاملاً عملیاتی شده و آماده استفاده است.
از الکبار ۲۰۰۷ تا نطنز ۲۰۲۵
اما مهمترین مقایسه با اتفاقات دو سال گذشته، ایران است. در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ اسرائیل عملیات گستردهای علیه برنامه هستهای و ساختار نظامی ایران آغاز کرد و نطنز، مراکز مرتبط با برنامه هستهای، فرماندهان ارشد و دانشمندان هستهای در میان اهداف قرار گرفتند. چند روز بعد آمریکا نیز وارد عملیات شد و در ۲۱ ژوئن فردو، نطنز و اصفهان را هدف قرار داد. از نظر تبار استراتژیک، میتوان همان منطق قدیمی را دید: جلوگیری از تبدیل ظرفیت بالقوه دشمن به قابلیتی که بعداً نابودی آن بسیار دشوارتر یا غیرممکن شود.
ولی ایران، سوریه نیست
اینجا تفاوت تعیینکننده آشکار میشود. الکبار یک هدف منفرد، نسبتاً آسیبپذیر و هنوز در حال ساخت بود؛ برنامه هستهای ایران شبکهای گسترده از تأسیسات، دانشمندان، مواد هستهای، سانتریفیوژها و زیرساختهای زیرزمینی است. فردو در دل کوه قرار دارد و همین مسئله یکی از دلایلی بود که برای حمله به آن در ۲۰۲۵ به توانمندی ویژه آمریکا نیاز پیدا شد. علاوه بر این، سوریه در ۲۰۰۷ توان و انگیزه ورود به جنگ مستقیم گسترده با اسرائیل را نداشت؛ ایران توان موشکی و شبکه منطقهای بسیار بزرگتری داشت. بنابراین چیزی که در سوریه میتوانست یک Single Strike باشد، در ایران بالقوه به یک Campaign تبدیل میشود: مجموعهای از حملات هوایی، اطلاعاتی، سایبری و نظامی که ممکن است نیازمند تکرار باشد. حمله به ایران را از نظر دامنه اساساً متفاوت از حملات جراحی تکمرحلهای عراق و سوریه دانسته است.
عکس پست | تصاویر ماهوارهای تأسیسات هستهای نطنز در ایران را نشان میدهد؛ تصویر سمت چپ مربوط به ۱۵ ژوئن ۲۰۲۵ و پس از حملات اسرائیل است و تصویر سمت راست، وضعیت این تأسیسات را پس از حملات آمریکا در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۵ نشان میدهد.
قسمت چهارم
14 856
اما آیا حمله پیشگیرانه همیشه جواب میدهد؟
اینجا پرونده بسیار پیچیدهتر میشود. از نظر هدف محدود عملیاتی، Orchard موفقیتی کمنظیر بود: رآکتور نابود شد و سوریه آن را بازسازی نکرد. اما این نتیجه را نمیتوان به همه برنامههای هستهای تعمیم داد. پژوهشهای ضدتکثیر نشان دادهاند که حمله نظامی میتواند برنامهای را متوقف کند، اما در شرایط دیگر ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و دولت هدف را متقاعد کند که داشتن بمب تنها تضمین واقعی برای جلوگیری از حمله بعدی است. الکبار در سوریه با یک حمله دقیق از بین رفت، در حالی که درباره عراق پس از اوسیراک شواهدی وجود دارد که حمله به تشدید تلاشهای مخفی هستهای صدام کمک کرد. بنابراین موفقیت تاکتیکی لزوماً مساوی موفقیت استراتژیک نیست.
تصویر پست | تصاویر ماهوارهای مجموعه زیرزمینی فردو در نزدیکی قم را قبل و بعد از حمله آمریکا به این تأسیسات هستهای زیرزمینی نشان میدهد؛ تصویر سمت چپ مربوط به ۲۰ ژوئن ۲۰۲۵ و تصویر سمت راست مربوط به ۲۲ ژوئن ۲۰۲۵، پس از حمله آمریکا است.
قسمت سوم
14 856
دکترین بگین؛ «نباید اجازه داد دشمن به نقطه برگشتناپذیر برسد»
ریشه این تصمیم به Begin Doctrine بازمیگردد. در سال ۱۹۸۱ اسرائیل رآکتور اوسیراک عراق را در عملیات Opera منهدم کرد. منطق سیاسی مناخیم بگین این بود که اسرائیل نباید اجازه دهد دولت متخاصمی در منطقه به ظرفیت تسلیحات هستهای برسد و اگر دیپلماسی نتواند تهدید را متوقف کند، استفاده پیشگیرانه از نیروی نظامی میتواند گزینه نهایی باشد. Orchard در ۲۰۰۷ عملاً دومین نمونه مشهور اجرای همین منطق شد: اوسیراک عراق در ۱۹۸۱، الکبار سوریه در ۲۰۰۷. اما نکته مهمتر این است که این رویکرد به مرور از «یک حمله هوایی به یک رآکتور» فراتر رفت. پژوهش جدید منتشرشده در Comparative Strategy استدلال میکند که راهبرد ضدتکثیر اسرائیل بهتدریج به یک دکترین نهادمندِ ممانعت پیشگیرانه (Preemptive Denial) تبدیل شده که عملیات اطلاعاتی، خرابکاری، سایبری و حمله نظامی را با یکدیگر ترکیب میکند.
اما شاهکار واقعی Orchard شاید خود بمباران نبود
یکی از مهمترین ابعاد عملیات، اطلاعات بود. برای نابودکردن یک برنامه مخفی، ابتدا باید وجود آن را کشف کرد، ماهیتش را تشخیص داد، میزان پیشرفت آن را برآورد کرد و بعد تصمیم گرفت چه زمانی «آخرین فرصت مناسب» برای حمله است. این همان چیزی است که در مطالعات استراتژیک به مسئله Window of Opportunity نزدیک میشود: اگر خیلی زود حمله کنید، ممکن است علیه تهدیدی عمل کرده باشید که هرگز بالفعل نمیشد؛ اگر خیلی دیر اقدام کنید، دشمن ممکن است تأسیسات را فعال، پراکنده یا زیر زمین منتقل کرده باشد.
چرا سوریه جنگ را شروع نکرد؟
یکی از عجیبترین بخشهای Orchard اتفاقی است که بعد از حمله نیفتاد. سوریه پاسخ نظامی گستردهای نداد و اسرائیل نیز در ابتدا مسئولیت عملیات را علناً نپذیرفت. همین سکوت نوعی فضای سیاسی برای مهار تصاعد ایجاد کرد. اگر اسرائیل بلافاصله عملیات را با تبلیغات گسترده اعلام میکرد، اعتبار داخلی حکومت اسد ممکن بود آن را برای پاسخ تحت فشار بیشتری قرار دهد. در مقابل، ابهام به دمشق اجازه میداد ضربه را تحمل کند بدون اینکه الزاماً وارد جنگی شود که احتمالاً نمیخواست. بنابراین Orchard فقط نمونه حمله پیشگیرانه نیست؛ نمونهای جالب از این اصل نیز هست که گاهی پنهان نگهداشتن موفقیت نظامی میتواند از خود موفقیت برای جلوگیری از جنگ بزرگتر مهمتر باشد.
قسمت دوم
14 856
۶ سپتامبر ۲۰۰۷ — عملیات Orchard؛ شبی که اسرائیل یک رآکتور مخفی را از بین برد
نیمهشب ۶ سپتامبر ۲۰۰۷، جنگندههای اسرائیلی وارد حریم هوایی سوریه شدند و تأسیساتی را در منطقه الکبار در استان دیرالزور منهدم کردند. اسرائیل آن زمان تقریباً درباره عملیات سکوت کرد و سوریه نیز وجود برنامه هستهای نظامی را رد میکرد، اما ماجرا بهتدریج روشن شد: آمریکا اعلام کرد تأسیسات الکبار یک رآکتور هستهای مخفی در حال ساخت با طراحی مشابه رآکتور یونگبیون کره شمالی بوده است. آژانس بینالمللی انرژی اتمی بعدها ذرات اورانیوم فرآوریشده را در محل پیدا کرد و به این نتیجه رسید که ساختمان تخریبشده به احتمال بسیار زیاد یک رآکتور هستهای بوده که سوریه باید آن را اعلام میکرد. نکته جالب این است که پرونده حتی بعد از سقوط بشار اسد دوباره باز شد و در گزارش سپتامبر ۲۰۲۶ آژانس، پس از دسترسیهای جدید در سوریه، رسماً تأیید شد که تأسیسات دیرالزور واقعاً یک رآکتور هستهای در حال ساخت بوده است؛ حدود ۷۳ تن اورانیوم طبیعی مرتبط با فعالیتهای آن نیز شناسایی شد. یعنی تقریباً نوزده سال بعد، یکی از مهمترین ادعاهای اطلاعاتی پشت حمله اسرائیل با شواهد تازه آژانس تأیید شد.
اسرائیل چرا منتظر نماند؟
مسئله اصلی برای اسرائیل این نبود که سوریه همان شب بمب اتمی داشت؛ نداشت. مسئله این بود که اگر رآکتور تکمیل و فعال میشد، نابودی آن در آینده بسیار پرهزینهتر میشد و حمله به یک رآکتور فعال میتوانست خطر انتشار مواد رادیواکتیو نیز داشته باشد. بنابراین اسرائیل تصمیم گرفت قبل از رسیدن برنامه به مرحله بلوغ وارد عمل شود. این تفاوت برای فهم عملیات بسیار مهم است: Orchard بیشتر از آنکه نمونه کلاسیک حمله پیشدستانه علیه حملهای قریبالوقوع باشد، نمونه حمله پیشگیرانه بود؛ یعنی حمله امروز برای جلوگیری از شکلگیری تهدیدی بزرگتر در آینده.
عکس پست | «عملیات خارج از چارچوب» حمله و انهدام راکتور هستهای سوریه در ۶ سپتامبر ۲۰۰۷ توسط نیروی هوایی اسرائیل، در عملیاتی که توسط نیروی هوایی اسرائیل و موساد انجام شد.
قسمت اول
14 856
شرکت هوافضایی اروپایی Destinus ایده جالبی برای دفاع هوایی کشتیها به نمایش گذاشته است؛ یک سامانه پدافندی کامل که بهجای اشغال بخش بزرگی از شناور، داخل یک کانتینر استاندارد ۲۰ فوتی جا میشود. داخل این کانتینر ۲۷ پهپاد رهگیر Hornet Block 2 قرار میگیرد؛ رهگیرهایی با برد اعلامی تا ۱۵۰ کیلومتر، حداکثر سرعت حدود ۴۰۰ کیلومتر بر ساعت و سرجنگی ۳ کیلوگرمی. جذابیت اصلی طرح اینجاست که برای نصب آن ظاهراً نیازی به ایجاد تغییرات اساسی در بدنه کشتی نیست؛ یعنی از نظر مفهومی میتوان یک کانتینر را روی عرشه یک شناور مناسب مستقر کرد و ظرفیت تازهای برای مقابله با تهدیدات هوایی به آن داد. Destinus حتی نسخه کوچکتر ۱۰ فوتی این سامانه را هم در دست توسعه دارد. Hornet B2 اساساً برای شکار اهداف زیرصوت ساخته شده؛ از پهپادهای ملخی و جتموتور گرفته تا موشکهای کروز. نکته مهم دیگر، استفاده همزمان از جستجوگر الکترواپتیکی و رادار فعال است؛ ترکیبی که قرار است به رهگیر اجازه دهد صرفاً مجبور به تعقیب هدف از پشت نباشد و بتواند در برخی شرایط از روبهرو هم وارد درگیری شود. اگر این ایده به یک سامانه عملیاتی و قابلاعتماد تبدیل شود، جذابیتش فقط در خود پهپاد نیست، بلکه در فلسفه طراحی آن است: بهجای اینکه برای اضافهکردن یک لایه دفاع هوایی، کشتی از ابتدا برای حمل سامانهای پیچیده طراحی شود، بخشی از این توان در قالب یک ماژول کانتینری به شناور اضافه میشود.
🔗 Opinion Wave
14 856
پیوست | بخش دوم
یک ادعای تازه هم مطرح شده که در نگاه اول خیلی مهم به نظر میرسد: یک منبع نزدیک به ساختار قدرت در ایران گفته ایجاد این محدوده جدید ممکن است مقدمه راهبرد بزرگتری برای اعمال محاصره دریایی علیه کشورهای متحد آمریکا در تنگه هرمز باشد. اگر این حرف را کنار بحث «تحریم کشتیهای واردشونده به محدوده» بگذاریم، میشود این احتمال را مطرح کرد که تهران دارد مرحلهبهمرحله از اعلام یک محدوده و تحریم ناقضان آن به سمت یک سازوکار گستردهتر برای کنترل کشتیرانی حرکت میکند.
ولی واقعیت این است که این منبع هم حرف خیلی شاهکاری نزده؛ چون کشورهای موردنظر همین حالا هم در عبور از تنگه هرمز با محدودیت شدید ایران روبهرو هستند و وضعیت کشتیرانی اساساً عادی نیست. بنابراین اگر قرار باشد راهبرد جدیدی شکل بگیرد، اتفاق اصلی «شروع محاصره» نیست؛ بیشتر بحث بر سر بزرگتر، رسمیتر و سازمانیافتهترکردن همان فشار موجود است. یعنی محدوده جغرافیایی فشار از خود هرمز و اطراف آن فراتر برود، قواعد مشخصتری برای کشتیها تعریف شود و احتمالاً ورود به محدوده جدید هم به فهرست تحریمهای ایران گره بخورد.
🔗 Opinion Wave
14 856
پیوست | شاید بپرسید راهحل آمریکا در برابر چنین طرحی چیست؟ روی کاغذ پاسخ نسبتاً ساده است: ناامنکردن مسیرهای دریاییای که ایران خودش به آنها وابسته است.
این همان منطق کلاسیک «آسیبپذیری متقابل» در جنگ اقتصادی و دریایی است؛ اگر تهران بخواهد هزینه عبور کشتیهای طرف مقابل را بالا ببرد، واشنگتن هم میتواند با فشار، حمله و سایر ابزارهای غیرمستقیم و مستقیم، هزینه استفاده ایران از مسیرهای دریایی را افزایش دهد. بنابراین هرچه تهران دامنه محدودیت دریایی را بزرگتر کند، باید این احتمال را هم در محاسباتش بگذارد که طرف مقابل همان منطق را علیه مسیرهای حیاتی خود ایران به کار بگیرد.
🔗 Opinion Wave
14 856
یک نکته دیگر هم هست که باعث میشود نسبت به معنای «تحریم کشتیها» کمی تردید داشته باشم.
تحریم زمانی واقعاً قدرت دارد که پشت آن یک شبکه اقتصادی و مالی بزرگ قرار گرفته باشد. آمریکا میتواند یک نفتکش، شرکت کشتیرانی یا بانک را تحریم کند چون بخش بزرگی از اقتصاد بینالمللی مستقیم یا غیرمستقیم با بازار آمریکا، دلار، بانکهای بینالمللی و شرکتهایی ارتباط دارد که حاضر نیستند برای معامله با یک بازیگر تحریمشده دسترسی خودشان به این شبکه را به خطر بیندازند.
ایران چنین اهرمی در اختیار ندارد. اتفاقاً امروز مسئله تا حد زیادی برعکس است: خود ایران اقتصادی است که تجارت خارجیاش در تعداد محدودی شریک متمرکز شده است. دادههای WTO برای ۲۰۲۴ نشان میدهد کل تجارت کالایی ثبتشده ایران حدود ۱۲۴.۶ میلیارد دلار بوده؛ حدود ۶۸.۶ میلیارد دلار واردات و ۵۶ میلیارد دلار صادرات. فقط امارات، چین و ترکیه حدود ۷۳ درصد واردات ایران را تأمین میکردند و چین، عراق، امارات و ترکیه نیز بیش از دوسوم صادرات ثبتشده ایران را جذب میکردند. یعنی ایران شبکهای جهانی در اختیار ندارد که حذفشدن از آن برای یک شرکت کشتیرانی بینالمللی بهخودیخود تهدید بزرگی باشد. حتی همین شبکه محدود هم در شرایط فعلی تحت فشار بیشتری قرار گرفته است.
در مورد چین این عدم تقارن خیلی واضحتر میشود. برآورد کمیسیون اقتصادی و امنیتی آمریکا و چین نشان میدهد چین در سال ۲۰۲۵ بیش از ۹۰ درصد نفت صادراتی ایران را میخرید؛ حدود ۱.۴ میلیون بشکه در روز، با ارزشی در حدود ۳۱ میلیارد دلار در سال. اگر نفت گزارشنشده را هم حساب کنیم، تجارت ایران و چین در ۲۰۲۵ حدود ۴۱ میلیارد دلار بوده است. اما همان چین در همان سال حدود ۱۰۸ میلیارد دلار با عربستان و حدود ۱۰۸ میلیارد دلار دیگر با امارات تجارت داشته است.
یعنی حتی برای مهمترین شریک ایران نیز ایران تنها یکی از چند رابطه اقتصادی منطقهای است، درحالیکه برای تهران چین عملاً شریان اصلی صادرات نفت محسوب میشود. این همان چیزی است که در اقتصاد سیاسی به آن وابستگی نامتقارن میگوییم: هر دو طرف به یکدیگر نیاز دارند، اما هزینه قطع رابطه برای یکی بسیار بیشتر از دیگری است.
به همین دلیل اگر منظور تهران از «قرار دادن کشتیها در فهرست تحریم» صرفاً تحریم اقتصادی به معنای کلاسیک باشد، شخصاً قدرت بازدارندگی آن را خیلی بزرگ نمیبینم.
یک شرکت بزرگ بینالمللی از تحریم آمریکا میترسد چون ممکن است دسترسیاش به بازار، بانک و نظام مالی عظیمی را از دست بدهد؛ اما اگر همان شرکت اساساً با ایران تجارت نداشته باشد، قرارگرفتن در فهرست تحریم ایران دقیقاً چه چیزی را از دستش میگیرد؟ این سؤال مهمی است. تحریم بدون چیزی که بتوان از طرف مقابل گرفت، اهرم محدودی دارد.
اتفاقاً همین مسئله است که برداشت من از این عبارت را کمی متفاوت میکند. اگر ایران واقعاً بخواهد برای ورود به منطقهای که خودش تعریف کرده «هزینه» ایجاد کند، ممکن است تحریم صرفاً مرحله اول یک سازوکار بزرگتر باشد، نه تمام آن.
برای همین شاید تحلیل اولیه من یک مرحله جلوتر از خود بیانیه ایران رفته بود، در مجموع از نظر من تحریم مقدمهای برای ساختن یک نظام اجرایی در دریا هست.
بخش سوم و پایانی
🔗 Opinion Wave
14 856
این نکته را حتماً باید به تحلیل قبلی اضافه کرد، چون در متن فعلی ایران صحبت از «حمله به هر کشتی واردشونده» نکرده، بلکه گفته کشتیهایی که وارد منطقه موردنظر شوند در «فهرست تحریم» قرار میگیرند.
همین تفاوت باعث میشود کمی محتاطتر به ماجرا نگاه کنم و بگویم شاید در تحلیل قبلی، مسئله را از همان ابتدا یک پله بالاتر دیده باشم.
ضمن اینکه صحبت از اجرای این طرح از همین فردا هم نیست؛ گفته شده این منطقه در روزها یا هفتههای آینده اعلام خواهد شد. بنابراین فعلاً بیشتر با اعلام یک چارچوب سیاسی و اقتصادی احتمالی طرف هستیم تا یک منطقه منع عبور نظامی که ورود به آن بهطور خودکار به معنی درگیری باشد.
بااینحال به نظرم استفاده از واژه «تحریم» اتفاقاً مسئله را از نظر آینده مبهمتر و جالبتر میکند. اگر ایران بگوید ورود یک کشتی به این منطقه باعث قرارگرفتن آن در فهرست تحریم میشود، سؤال بعدی این است که این تحریم قرار است دقیقاً چگونه اعمال شود؟ تحریم بدون سازوکار اجرا در نهایت چیزی بیشتر از یک فهرست نیست.
ممکن است اجرای آن صرفاً شامل محرومیت از بنادر، خدمات یا تجارت با ایران باشد، اما در شرایط جنگی میتواند شکلهای شدیدتری از اعمال فشار هم پیدا کند.
به همین دلیل من از همین حالا نمیگویم نتیجه این سیاست الزاماً حمله نظامی به کشتیهای تحریمشده خواهد بود اما اگر بعداً تهران میان «کشتی تحریمشده» و «هدف قابل اقدام در چارچوب محاصره یا جنگ» پیوند ایجاد کند، از نظر منطق تشدید جنگ اتفاق کاملاً عجیبی نخواهد بود.
در واقع اهمیت اصلی این تصمیم شاید همین روند مرحلهای آن باشد: اول یک محدوده تعریف میشود، بعد ورود به آن هزینه حقوقی و اقتصادی پیدا میکند، سپس اگر این محدودیت نادیده گرفته شود ممکن است بحث بر سر چگونگی اجرای آن مطرح شود. هر کدام از این مراحل یک فرصت برای عقبنشینی، مذاکره یا برعکس تشدید بیشتر ایجاد میکند.
این بیشتر شبیه ساختن تدریجی یک «رژیم اجبار» است تا بستن فوری یک منطقه دریایی؛ ایران ابتدا قاعدهای اعلام میکند و بعد اعتبار آن قاعده به این بستگی خواهد داشت که برای نقضش چه هزینهای تعیین کند. بنابراین فعلاً باید بین «اعلام منطقه»، «تحریم کشتی متخلف»، «اجرای تحریم» و در نهایت «استفاده از زور» فاصله گذاشت.
این چهار مرحله یکی نیستند. با این حال اگر روند در نهایت به مرحله آخر برسد، آنوقت تحلیل قبلی درباره بزرگترشدن جغرافیای جنگ و مجبورشدن آمریکا به حفاظت از محدوده وسیعتری اهمیت پیدا میکند.
به همین دلیل بهتر باشد فعلاً نگوییم ایران جنگ را یک قدم جلو برده؛ دقیقتر این است که بگوییم دارد امکان برداشتن آن قدم را میسازد. اینکه واقعاً آن را برمیدارد یا نه، به جزئیات منطقهای که در روزها و هفتههای آینده اعلام میشود، تعریف دقیق «تحریم» و مهمتر از همه شیوه اجرای آن بستگی خواهد داشت.
بخش دوم
🔗 Opinion Wave
14 856
به نظرم اعلام چنین منطقهای، اگر ایران واقعاً توان اجرای آن را داشته باشد، جنگ را وارد مرحلهای متفاوت و بهمراتب پرریسکتر میکند.
تا اینجا بخش مهمی از نبرد بر سر خود تنگه هرمز و هزینه عبور از آن بوده، اما ایجاد یک منطقه محدودشده در بیرون تنگه یعنی ایران میخواهد جغرافیای فشار را بزرگتر کند؛ بهجای اینکه آمریکا فقط مسئله عبور امن کشتیها از یک گلوگاه نسبتاً محدود را مدیریت کند، مجبور شود برای امنیت کشتیرانی در پهنه وسیعتری نیرو، ناو، هواپیما، سامانه پدافندی و پوشش اطلاعاتی اختصاص بدهد.
کار ایران در نگاه اول سخت نیست و لازم نیست ایران بر تمام این منطقه تسلط کامل داشته باشد؛ اگر بتواند ریسک عبور را آنقدر بالا ببرد که آمریکا برای حفظ همان سطح قبلی امنیت مجبور به مصرف منابع بسیار بیشتری شود، بخشی از هدف سیاسی محقق شده است.
اما همینجا مشکل اصلی هم شروع میشود. اعلام یک خط روی نقشه خیلی سادهتر از اجرای آن است. منطقه محدودشده فقط زمانی ابزار بازدارندگی محسوب میشود که طرف مقابل باور کند ورود به آن واقعاً پیامد دارد. اگر ایران منطقه را اعلام کند اما کشتیها مرتب از آن عبور کنند و تهران نتواند یا نخواهد واکنش نشان دهد، نتیجه حتی میتواند برعکس باشد؛ یعنی بهجای افزایش بازدارندگی، اعتبار تهدید ایران آسیب ببیند.
از طرف دیگر، اگر ایران واقعاً آن را اجرا کند، عملاً یک پله در نردبان تشدید تنش بالاتر رفته است.
چون دیگر موضوع فقط حمله متقابل ایران و آمریکا نیست؛ پای کشتیهای تجاری، بیمهگران، شرکتهای نفتی و دولتهای صادرکننده انرژی هم مستقیمتر وسط کشیده میشود. آمریکا هم در چنین وضعیتی احتمالاً تحت فشار بیشتری قرار میگیرد که آزادی کشتیرانی را نه فقط در هرمز، بلکه در محدوده بزرگتری تضمین کند. در نتیجه ایران با بزرگکردن میدان درگیری میتواند هزینه دفاع آمریکا را بالا ببرد، اما همزمان تعداد بازیگرانی را که ممکن است منافعشان با ایران در تضاد قرار بگیرد نیز افزایش میدهد.
برای همین من این اقدام را یک شمشیر دولبه میبینم. از نظر منطق اجبار و فرسایش، حرکت قابلفهمی است: جغرافیای بزرگتر یعنی مسئله بزرگتر برای آمریکا و منابع بیشتری که باید برای حفاظت از آن خرج شود. ولی از نظر مدیریت تشدید تنش، بسیار خطرناکتر است. هرچه خط قرمز بزرگتری ترسیم شود، نقاط تماس دو طرف بیشتر میشود و احتمال اینکه یک برخورد با یک کشتی، یک رهگیری اشتباه یا یک تصمیم میدانی جنگ را یک مرحله دیگر جلو ببرد بالاتر میرود.
مسئله اینجاست که از یک نقطه به بعد، تحمیل هزینه به طرف مقابل دیگر بازدارندگی نیست؛ تبدیل به اجبار میشود، و اجبار اگر جواب ندهد معمولاً طرفین را به سمت پله بعدی تشدید تنش هل میدهد. دقیقاً به همین دلیل، این تصمیم میتواند جنگ را یک قدم جلوتر ببرد.
بخش اول
🔗 Opinion Wave
14 856
«ادیر»؛ چشم نامرئی نیروی هوایی اسرائیل بر فراز ایران
اول از همه اسم جنگنده؛ «ادیر» (אַדִּיר / Adir) در زبان عبری یعنی قدرتمند، نیرومند، باشکوه یا پرهیبت. اسرائیلیها این نام را برای نسخه خودشان از F‑35 انتخاب کردهاند.
«ادیر» صرفاً یک F‑35 کاملاً اسرائیلی نیست؛ بدنه، موتور و معماری اصلی آن همان F‑35A آمریکایی است، اما اسرائیل سامانههای جنگ الکترونیک، ارتباطی و پردازشی خودش را داخل آن ادغام کرده تا هواپیما با شبکه اطلاعاتی و تسلیحات بومی این کشور هماهنگ شود. اسرائیل در حال حاضر ۵۰ فروند ادیر در دو اسکادران دارد و با سفارشهای جدید میخواهد این تعداد را در نهایت به ۱۰۰ فروند و چهار اسکادران برساند.
نکته جالب درباره عملکرد ادیر در جنگ ۱۲روزه این است که برخلاف تصور عمومی، مأموریت اصلی بسیاری از این جنگندهها الزاماً بمباران نبود؛ آنها جلوتر از اف‑۱۵ها و اف‑۱۶ها وارد منطقه میشدند، وضعیت پدافند و اهداف را شناسایی میکردند و اطلاعات را برای جنگندههای دیگر میفرستادند. یک خلبان اف‑۱۶ اسرائیلی گفته بیشتر مأموریتهای F‑35 در این جنگ اطلاعاتی بود و دادههایی فراهم کرد که هواپیماهای دیگر در اختیار نداشتند. همین تقسیم کار کمک کرد اسرائیل طی چند روز بخشهایی از آسمان ایران، از غرب کشور تا تهران، را برای موجهای بزرگتر حملات باز کند. در تمام عملیات ۱۲روزه نیز هیچ هواپیمای سرنشیندار اسرائیلی بهطور تأییدشده از دست نرفت؛ هرچند این موفقیت فقط محصول F‑35 نبود و حملات قبلی به پدافند، اطلاعات دقیق و عملیات پهپادی هم نقش اساسی داشتند.
در جنگ ۳۹روزه سال ۲۰۲۶، نقش ادیر از «شکارچی پدافند و جمعآورنده اطلاعات» فراتر رفت. پنجم مارس، ارتش اسرائیل اعلام کرد یک F‑35I در فاصله حدود ۱۵۰۰ کیلومتری از اسرائیل، یک یاک‑۱۳۰ نیروی هوایی ایران را بر فراز تهران رهگیری و با موشک دوربرد سرنگون کرده است؛ نخستین شکار تأییدشده یک هواپیمای سرنشیندار بهوسیله خانواده F‑35 در نبرد واقعی. خود اسرائیل هم تأکید کرد که ماجرا یک داگفایت نزدیک نبود؛ حسگرهای ادیر هدف را سریع پیدا کردند و درگیری از فاصله دور تمام شد. ارزش واقعی F‑35I فقط در رادارگریزی یا تعداد بمبهایی که حمل میکند نیست؛ ادیر برای اسرائیل بیشتر شبیه یک گره اطلاعاتی پرنده است که هدف را پیدا میکند، تهدید را میبیند و جنگندههای پرظرفیتتر را به سمت آن هدایت میکند.
در مقابل، عملیات طولانی علیه ایران ضعف آن را هم نشان داد: برد و ظرفیت حمل مهمات داخلی محدود است و مأموریتهای چندساعته فشار زیادی بر ناوگان کوچک وارد میکند. به همین دلیل اسرائیل پس از جنگ، یک قرارداد حدود ۳۴میلیوندلاری برای توسعه مخازن سوخت خارجی و افزایش برد ادیر تصویب کرد و همزمان سراغ اسکادرانهای بیشتری از F‑35I و F‑15IA رفت. یعنی حتی خود اسرائیل هم ادیر را سلاحی همهکاره نمیبیند؛ F‑35I راه را باز میکند و اطلاعات میسازد، اما برای ادامه بمباران سنگین هنوز به اف‑۱۵، اف‑۱۶، سوخترسانها و شبکه اطلاعاتی گسترده نیاز دارد.
🔗 Opinion Wave
