Cabin 13
الذهاب إلى القناة على Telegram
Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
234
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
234
ولی در انزوا، لحظات نادری هست که یک نفر در کنار تو افول میکند، مثل ستارگان که سالی یکبار زمین را نوازش میکنند.
234
ایکاروس، ددالوس، آریادنه. همهشان به آن دشتهای تاریک رفته بودند، جایی که دستها فقط هوا را میفشردند و پاها دیگر روی زمین حرکت نمیکردند. فکر کردم کاش من آنجا بودم؛ ولی چه چیزی را تغییر میداد؟ چیزی که هرمس گفت درست بود. هر لحظه فانیها میمردند، به خاطر غرق شدن کشتیها یا با شمشیر، توسط جانوران و آدمهای وحشی، در اثر بیماری، سهلانگاری، پیری. این سرنوشتشان بود، همانطور که پرومته به من گفت، داستانی که در همهی آنها مشترک بود. مهم نبود چقدر در زندگیشان پرتحرک و فعال یا چقدر باشکوه و بزرگ باشند، یا چه شگفتیها و عجایبی را خلق کنند، همهشان تبدیل به خاک و دود میشدند. در تمام این مدت هم تکتک خدایان حقیر و بیمصرف، آنقدر روشنایی را میمکیدند تا جایی که حتی ستارهها هم خاموش شوند.
–مدلین میلر، سیرسه، ترجمه مهرزاد جعفری.
234
Repost from one day on the way
سالها طول کشید تا بفهمم اون حس، اسم مشخصی نداره. فقط میدونستم گاهی درست وسط امنترین لحظه، چیزی درونم کمه.
عصرها که نور کمکم محو میشد، دلم بیدلیل سنگین میشد. انگار قلبم دنبال جایی میگشت که هیچ نشونی از اون نداشتم. عجیبتر این بود که حتی بعد از سیر شدن از چیزی هم احساس خلأ میکردم. گرسنهی چیزی بودم که با هیچ غذایی پر نمیشد.
هنوزم کنار عزیزترین آدمها که مینشینم، دلتنگیم رفع نمیشه. دلتنگ میشم. دلتنگ کسی که همان لحظه روبهرومه. نمیفهمم چطور ممکنه آدم همزمان هم چیزی رو داشته باشه و هم نبودش رو اینقدر عمیق حس کنه.
مدتها قبل، خیال میکردم این همه احساسِ نامفهوم یعنی یک جای کار تو ذهنم میلنگه، اما فقط ساکت موندم و گذاشتم از من عبور کنه.
234
متاسفانه نه میتونی درست حرف بزنی و نه میتونی در موردش گریه کنی. راهی برای تخلیه وجود نداره. تلاشم که میکنی بروزش بدی به یک مشت کلمات بیسروته و مسخره و احتمالا از سر خشم تبدیل میشن که باعث نمیشن سبک شی؛ فقط بهت یادآوری میکنن تو و حرفایی که گیر میکنن تو گلوت تا ابد قراره از سر ناچاری به هم وصل باشید.
234
حوصله ندارم ناراحت باشم. حوصله ندارم طولانی عصبی بمونم. حوصله ندارم اهمیت بدم. احساسی ندارم به چیزهایی که قبلا باعث میشدن فریک اوت کنم.
234
من فکر میکنم. من زیاد فکر میکنم و به خاطر فکرهای زیادی گاهی میخوام مغزم رو از توی سرم بیرون بکشم و تکهتکه کنم و هر تکه رو چال کنم توی باغچهای جایی.
234
Repost from ·Alaska, Alaska·
فرصتها رو خراب میکنی چون مدام از خودت میپرسی: «اگه شکست بخورم چی؟ اگه همه رو ناامید کنم چی؟» قبل از اینکه دنیا ردت کنه، خودت خودت رو رد میکنی و انقدر حواست به همهی چیزهایی که ممکنه خراب بشن هست که جلوی همهی چیزهایی که میتونستن خوب پیش برن رو میگیری.
