هَسْتیـشِناسی
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
300
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+57 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
بسیاری از طوفانها بعد از تمام شدن تصویر میشوند.
در هنگام بروز، تنها محو و غمگیناند؛
مبهم و غبارآلود،مثل سقوط در میان حلقههای زمان.
تنها پس از پایانشان میتوان از روی
خسارات بهجاماندهشان،
آنها را شناخت.
— هَسْتیـشِناسی
باید بگم هروقت که مشکل تو زندگیم پیش میاد اول یه چای میریزم و مینوشم .
سوال پیش میاد بعدش که نشستم خوب فکر کردم راجبش و مشکل رو حل کردم چیکار میکنم ؟
آفرین ،چای دوم رو میریزم ((:
Repost from Pantea’s Dump🧺🐇
هم غمانگیز و هم به شکل عجیبی زیباست که هیچکس هیچوقت تو رو اونطور که خودت خودت رو میشناسی، نمیشناسه؛ چون بالاخره هرکسی یه نسخهی متفاوت از تو»رو توی ذهنش داره. هیچکدوم از این نسخهها کاملا خود تو نیستن، اما هرکدوم یه بخشی از تو رو با خودشون دارن.
Repost from N/a
بیحسی عاطفی جایی آغاز میشود که آدم دیگر از غم دوری نمیکند؛ از احساس کردن هر چیزی در پی فقدان آینده فرار میکند. نه چون چیزی برای دوست داشتن نمانده، بلکه چون هر چیزی که دوست داشتنی به نظر میآید، روزی میتواند از دست برود. به تدریج یاد میگیری خوشحال باشی، اما نه آنقدر که بعدا دلتنگ شوی. دوست بداری، اما نه آنقدر که نبودن کسی بتواند باعث فروپاشی تو از درون بشود. گوشهای از ذهنت همیشه دور از لحظه میایستد و آینده را تماشا میکند. آیندهای که هنوز نیامده اما پایان همه چیز را پیشاپیش به تو نشان میدهد. برای همین گاهی پیش از آنکه کسی برود، دلت برایش تنگ میشود. پیش از آنکه چیزی تمام شود، برایش سوگواری میکنی و پیش از آنکه زندگی چیزی را از تو بگیرد، خودت دست از آن میکشی. شاید عمیقترین دیدگاه از بیحسی همین باشد؛ اینکه هنوز زندگی میکنی، اما دیگر کاملاً در زندگی خود حضور نداری. انگار زمان حال فقط خلأ تاریکی برای آینده است. معنای زندگی همین تناقض نیست؟ اینکه بدانی هیچ چیزی ماندنی نیست و با این حال با جرئت چیزی را حقیقی احساس کنی. چون شاید ارزش یک لحظه به این نیست که تا ابد بماند، به این است که تا زمانی که هست واقعاً آنجا باشی.
♱ ──┈ 𝙱𝚒𝚘𝚐𝚛𝚊𝚙𝚑𝚢 ┈── ♱
Repost from خانهای رویِ آب؛
📸 این پیام رو فور کنید؛ یکی از عکسهایی که خودتون گرفتید رو مشخص کنید فور کنم اینجا باهم ببینیم.
🌟لطفا و حتما عکس مشخص کنید.
از خودم میپرسم چرا درد؟ چرا رنج باید معلم ما باشه؟ چرا ما نباید با یه صحبت ساده، با یه نصیحت کوچیک، اون چیزی که باید رو بفهمیم؟
آدمهای زیادی بودن که من وقتی دیدم دارن اشتباه گذشته من رو تکرار میکنن، با تمام وجود بهشون گفتم نه این کار رو نکن، این اشتباهه. ولی اون آدم حاضر نبود بشنوه، به خاطر اینکه هنوز اون مسیر اشتباه براش قابل ادامه دادن بود و هنوز رنج براش غیرقابل تحمل نبود.
ما آدمها تا جایی که بشه رنج رو تحمل میکنیم، ریسک نمیکنیم و تا جای امکان به اشتباهمون ادامه میدیم و فقط وقتی شروع میکنیم به درس گرفتن که دیگه نتونیم ادامه بدیم. جایی که رنج، بیخ گلومون، زندگیمون رو داره تهدید میکنه.
علت اینکه رنج معلمه به خاطر اینکه ما آدمها سرسختیم، به خاطر اینکه ذهنمون خیلی هوشمندانه در مقابل تغییر مقاومه و ترجیح میده رنج قابل تحملش رو تمام سالها بکشه اما یک بار به جور دیگهای بودن فکر نکنه، چون احساس غریبی، ناامنی، گمشدگی و بیهویتی میاد سراغمون.
انقدر ما هویتمون رو حول نقطههای اشتباه چیدهایم که اگه یکی بیاد اون نقطه رو از ما بگیره انگار ما پوچ میشیم. دنبال یه نقطه دیگه میگردیم تا هویتمون رو بسازیم و این داستان رو ادامه میدیم تا ابد مگر زمانی بیاد که ما دیگه نتونیم ادامه بدیم.
اون زمان اون رنج ما رو تغییر میده
دوباره شمعها روشن میشن
خواب، چشمها رو ترک میکنه
سیاهی ما رو بغل میکنه و
دمِ گوشمون زمزمه میکنه
و ما شاید فکر کنیم چیزی نشنیدیم
اما؛
اشکها، چیزِ دیگهای رو نشون میدن.
— هَسْتیـشِناسی
