تانگوی شیطان
الذهاب إلى القناة على Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
214
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
214
چقدررررر جالببببب اینکه داری کتاب مورد علاقه خودت رو مینویسی و ازش حرف میزنی، یادداشت برداری میکنه، خاطره نویسی میکنی، سالها بعد که کتابت چاپ شده و مورد پسند مردم قرار گرفته چقدرررر میتونه برای آدم خوشحال کننده باشه، در صورتی بعد از سالها میایی یادداشت هات رو میخونی میبینی چه چیزای رو پشت سر گذاشتی که به اینجا رسیدی.
214
حس میکنم همیشه دریا یک قدم به تنهایی انسان نزدیک تره. به غم هاش، شادی هاش، افکارش. جوری که انگار بخشی از دورن خودمونه
گاهی ساکت و آرام گاهی خشمگین و خطرناک…
214
Repost from N/a
بابا عاشق دریا بود، انگار که نفسهاش با موجها گره خورده بود. حالا خودش شد یه موج، رفت توی افق بیبازگشت، همسفر آبهای دور. عمه میگفت سوگ سخته، سوگ واقعاً سخته، مثل سنگ سردی که روی سینهات جا خوش میکنه. چه باد تندی میآد از سمت شمال، استخونای خونه رو میلرزونه و خاطرهها رو مثل برگ خشک جابهجا میکنه.
کمی قهوه تلخ تو فنجان ترکخورده، کمی کرخی بیحسکننده تو پاهام که از ایستادن طولانی خسته شدن، و کمی کلمه، کلمههایی که نمیدونم به کدوم سمت میرن. چه افکار پریشونی توی سرم جمع شدن، مثل پرندههای سرگردون تو شب بارونی. کتابم رو باد ورق میزنه، صفحههایی که دیگه مال من نیستن، سطرهایی که با نفسهام گم میشن.
دفتر جدیدم رو دیدی؟ همون که قهوه ای و کاهیه؟ برات چیزهای تازهای نوشتم، حرفهایی که تو گلوم خشکیده بودن، کلماتی که فقط برای تو معنا دارن. اگه من نبودم، به آهنگ "ghost in the wind" گوش کن، همون که نتهاش شبیه قدمهای رفتن توعه.
هنوز منتظرم تا رنگینکمون رو تو آسمون خاکستری ببینم، اما به جاش، کارگر ساختمون رو میبینم که کز کرده گوشه حیاط، با کلاه خاک گرفته و دستهای ترکخورده. شهر سرده، بوی مرگ میده، بوی خیابونای خیس و پنجرههای بسته.
قهوهی تلخت رو سر بکش و چشمهات رو محکم ببند، بدون ترس از نگاه کسی، راحت گریه کن. گریه کن برای همه چیزهایی که نموندن، برای سفرهایی که هیچوقت شروع نشدن. قسمت ماههای بیمهتاب، همینه؛ چشمهایی که خیس میشن و دستهایی که خالی میمونن.
چه بارون بباره، چه نباره، آسمون اینجا همیشه تیره میمونه، مثل دل کسی که منتظر یه صبح روشنه. انگار که دلمون میخواست نباشیم، اما حتی نبودن هم ما رو نخواست؛ ما موندیم، بین این خونه سرد، بین این کوچههای بیانتها، با قهوهای که هر روز تلختر میشه و انتظاری که هر شب، طولانیتر از شب قبله.
و من هنوز، با همون دفتر کاهی، با همون باد ورقزن، با همون امید رنگینکمونی که نمیآد، گوش به آهنگی میسپرم که برات ازش نوشتم. شاید روزی، تو گوشهای از این شهر بیبهار، بارون بباره و تو بیایی و بخونیش.
- کوکی
214
Repost from N/a
«شما طردم کرده بودید، شما آدمها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارشان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیدهخاطرم کردید. حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.»
نازنین|داستایفسکی
