تانگوی شیطان
الذهاب إلى القناة على Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
213
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
213
ناستاسیا در ابله میمیرد، پدر کارامازوف در برداران کارامازوف، ماری در ابله، پاکروفسکی در بیچارگان، نازنین در نازنین، و این تویی که مرگ هرکدوم رو باید به دوش بکشی، مثل صلیبی که روی پشتت سنگینی میکند.
213
مثلا نمیشه درمورد نازنین حرف نزد، اصلا هیچ وقت آدم ناستینکا رو فراموش نمیکنه، برای من ماری همیشه همون آدم بینوای، فقیره، انگشت نمای به مرگ محکوم شده خواهد ماند، پاکروفسکی دانشجو شاید در بیچارگان مرده باشد اما برای من تا ابد زنده است. فاما فامیچ شاید یک شخصیت نچسب در ناشناس باشه ولی برای من همیشه همون آدم خودپسند مغرور احمق خواهد موند، نیه توچکای یتم شاید تونسته باشه خانواده ای پیدا کنه، اما برای من همیشه یتیم خواهد موند، لیزانکا شاید عشق جدید پیدا کرده باشد، اما من هنوزم تصور میکنم که عاشق واسیاست، یک آدم نیست یک شخصیت نیست بلکه هر کدوم هزاران شخصیت متفاوتن، هزاران زندگی های متفاوت، هرکدوم فقط میاد اندک چیزی بهت یاد میده و ناپدید میشه.
213
برای منم همینطوریه، برای منم بعضی از شخصیت های داستایفسکی همیشه در بقیه آثار نویسنده ظاهر میشن، فقط با اسم های مختلف، مثلا در جنایت و مکافات راسکولینکف رو از یک دری خارج میکنه و از در دیگری بنام شاهزاد میکشین وارد ابله میکنه( حتی همون آدم رو میتوان در ایوان کارامازوف در برادران کارامازوف دید، حتی بخشی از همین آدم را میتوان در یادداشت هایی زیر زمینی دید)، یا در جنایت و مکافات دنیا رو از یک دری خارج میکنه و ناستاسیا رو از یک در دیگری وارد ابله میکنه،( حتی بخشی از همین شخصیت رو میشه در ناتاشا دید) یا مثلا ایوان پتروییچ در رنج کشیدگان و خوارشدکان رو از یک دری خارج میکنه و از در دیگری رازومیخین رو وارد جنایت و مکافات میکنه، دنیای داستایفسکی با شخصیت هاش خیلی خیلی پیچیده است، هرچقدر هم آدم سعی میکنه به درک کافی از شخصیت های این نویسنده برسه بازم یکجایی یک شخصیت رو میبینه که انگشت به دهند میشه.
213
من درکی که از آثار داستایفسکی کردم این بود که شب های روشن جرقه یی از یک اتفاق بزرگ بود. میتوان ادامه شب های روشن را بعدا در یادداشت های زیرزمینی دید، همان شخص بی نام، همان پوچی در ذهن و همان عشق بی پایان، بعدش آخرین مسیر به نازنین ختم میشود، وقتی با دختری که ازدواج میکند و بعد ازدواجش هم چیزی تغییر نمیکند، همان پوچی محض و عشقی که نجات دهنده نیست. داستایفسکی نمیخواست شب های روشن را مثل بقیه آثار بالا بلند بنویسد تا بتواند دو اثر دیگر هم خلق کند.
( کامنت زیر پست)
213
چقدر کتاب هایی که توسط دوستات خونده شدن و بهت هدیه داده شدن رو دوست دارم، احساس میکنم بخشی از اون آدم توی لابه به لای صفحه های کتاب باقی مونده، اون دست هایی که برگه های کتاب رو ورق زدن، لب هایی که مداوم تکون خوردن، و چشمانی که رد خط ها رو به این سو و آن سو دنبال کردن، و از همه مهم تر برداشت اون آدم از کتاب، و از این هم مهم تر اینکه همون کتاب رو بهت هدیه بده، مثل اینه که بخشی از روحش رو داره همراه با کتاب تقدیم میکنه و بهت میخواد بگه تو هم استحقاق اینو داری که بخشی از داستان این کتاب باشی.
باشد از این هدیه ها.
213
Repost from N/a
فردیناند به قدری از عشق آشنایی نداشت که عاشق بودن خودش در اون لحظه رو به دیوانگی نسبت میده، انگار که احساساتش برای خودش یک چیز جدید و غریبه بودن.
213
Repost from N/a
یک مورد دیگه که خیلی برام جذاب بود این بود که فردیناند توی یک صحنه میگه "اون باعث میشه به موزیک فکر کنم، احساس میکنم دارم دیوانه میشم"
این باعث میشه دقیقتر دید که فردیناند در کلمات دوست داشتن رو یاد گرفته و بیان این احساسات واقعی ای که داره (یعنی دوست داشتن ماریان) براش غیرعادی و جدیده، داره یک چیز واقعی رو احساس میکنه که تا به حال خودش درکی ازش نداشته و الان برای توصیف اینکه چه احساسی داره به موزیک اشاره میکنه، چیزی که ماریان دوستش داره و درش آزادی میبینه، نه کلمات و کتاب که نماد های فردیناند هستن. چون موزیک بخش عظیمی ازش از احساسات میاد نه تفکرات و ایده ها که باعث شکل گیری شعر، کتاب نوشته هان.
213
Repost from N/a
الان دوست دارم یکمی راجب یکی از فیلم مورد علاقم یعنی Pierrot le fou صحبت کنم.
من عاشق این فیلمم، عاشق همه چیز در مورد این فیلمم.
شلوغ و پر هرجو مرجه، کاراکتر های فیلم به یک نوع عجیب تجربیات و دیدگاه های خودشون رو دارن.
عاشق جوری ام که فردیناند اشاره میکنه که نویسنده میتونه تا جایی که میخواد به کاراکتر هاش آزادی بده.
شخصیت ها در عجیب بودنشون، رها بودنشون و عاشق بودنشون با شعر، کتاب، سینما و موزیک نشون میدن هرکدوم در چه راهی خودش رو آزاد میبینه و ازش لذت میبره، چه احساسات و زندگی رو در چی میبینن.
دو شخصیت کامل متفاوت رو نشون میده، درک زیادی از هم دارن و در عین حال از همدیگه کلی چیز میبینن که براشون به راحتی قابل درک نیست، ارزش های متفاوت داشتن و نوشتن یک جمله در فونت های احساسات و کلمات جوری که باز همدیگرو درک نکنن، همونطور که فردیناند میگه "تو خالی از افکاری، فقط احساسات" و ماریا جواب میده "در احساسات افکار وجود دارد" نشان دهنده اینکه ماریا با احساسات فکر میکنه و فردیناند به احساساتش اجازه رشد در افکار و حتی افکار خالی داشتن رو نمیده.
