بابونه
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
240
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
240
Repost from Muzhgan | خاموش
ما «افغانستانیها»، در هر چیزی که از همدیگر متفاوت باشیم، در دوستداشتنِ «شعر» شبیه همایم. بهندرت پیش میآید کسی از افغانستان باشد و شعر بلد نباشد. ما یا شعر میخوانیم، یا شعر مینویسیم، یا شعر میشنویم، یا شعر را زندگی میکنیم و یا هم شعر را بسیار میدوستیم.
فکر کنم دوستداشتن ادبیات و شعرخواندن در جامعه ما، یک چیز کاملا طبیعی بهحساب میآید و جزئی از روزمرهگیهای مردم ماست که هیچ ربطی به سنوسال ندارد. کودکان ما شعر حفظاند و میخوانند، جوانان ما شعر را میخوانند و دوستدارند و حتی پیران ما شعر مینویسند و میخوانند. انگار ادبیات و هنر، جزئی جداناشدنی از زندگی ماست؛ انگار روحهای ما از ازل تا ابد با شعر و هنر آمیخته شده است. انگار ما مردمانِ خیلی غمگینی بودیم که زیبایی غمانگیزِ «شعر» را میدانیم و دوست میداریم. چون شعر، به همان اندازه که شادکننده است، غمانگیز نیز هست، و تنها کسی که آن رویی دیگر زندگی را دیده باشد، میتواند به شعر اینقدر دل ببندد و آن را زندگی کند.
240
+2
گاهی آدمها تنها بخشهایی را در نور قرار میدهند که مشتاقِ تایید از سمت دیگری است، و اغلب حقیقتِ تمامِ وجودشان و باقیِ حقیقت، در سایهی قاب پنهان میماند...
240
اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا اینها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل میشود.
ملتعشق - الیفشافاک.
240
حال سنگین ساکت غمباری دارم، یعنی نمیدانم . گاهی آدم تلاش میكند به يك چیزی چنگ بزند، پناه ببرد و فرو نريزد اما متوجه میشود که سنگریزه به سنگریزه میل به فروپاشیدن دارد.
«کار جنون ما به تماشا کشیده است».
240
شب است که آدم را اندوهگین میکند،
یا آدم است که برای اندوهگین شدن، شب را انتظار میکشد؟
شب است که فکرت را به سرم میاندازد،
یا منم که برای فکر کردن به تو، شب را انتظار میکشم؟
- ازدمیر آصف.
240
زیبا نبود زندگی و به مرگ چیزی نمیگفتم مبادا بگریزد و برنگردد.
ثانیهها، با کفش فقیرانه از بغلام میگذشتند.
عمر،استخوان شکستهی در گلو مانده بود.
زیبا نبود زندگی، تو زیبا کردی
و من دیدم مرگ را که بر نُکِ پا به تاریکی میگریخت.
_شمس لنگرودی.
240
_خاطره [ طِ رَ / رِ ] (از ع ، اِ)
آنچه بر کسی گذشته و در حافظهاش مانده. یادگار. | ج، خاطرهها، خاطرات.
240
Repost from [.Aviothic.]
«عجيب نيست در مورد چيزهايى كه از همه بيشتر راجع بهشان فكر مىکنیم، کمتر حرف میزنیم؟»
240
«و اگر اندوهت آنقدر زیاد شد که حرف زدن برایت دشوار بود، به سمت من بیا تا کنار هم سکوت کنیم.»
