-LuniK-
الذهاب إلى القناة على Telegram
زمین دیگه بسه ؛ میخوام به سیاره ی خودم برگردم. اگه من نبودم با دیدنِ ماه یادِ من بیفت. t.me/HidenChat_Bot?start=7729594190 " اگه نیاز به گوشِشنوا داشتی "
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
251
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
251
Repost from منی که تمام میشود.
یهکم که دست از چسبیدن به چیزی که میخوای بکشی، یهو میبینی همهچی، عجیب و قشنگ، داره به نفع تو پیش میره. انگار بعضی چیزها فقط وقتی رهاشون میکنی، راهِشون رو به سمتت پیدا میکنن.
251
عزیزم تو اولین پناهگاهی نبودی که بر سرم آوار شد, اما اولین پناهگاهی بودی که با تمام وجود امید داشتم امن و استوار بمانی.
251
من کلا راجع به همهچی خیلی فکر میکنم و خب وقتی داشتم اتاقم رو رنگ میکردم به تکتک لحظههایی فکر میکردم که اینجا گذروندم.
انگار داشتم با یه آدم قدیمی خداحافظی میکردم.
این اتاق شاهد شبهایی بوده که امیدی به صبحشون نداشتم، شبهایی که از درد نفسم بالا نمیاومد و شبهایی که از ذوق خوابم نمیبرد.
شاهد تماسهای یواشکیِ نصفهشب، خندهها و دلتنگیها، شوق جمع کردن وسایل برای شیراز، غمِ برگشتن از تهران، استرس امتحانها و آدمایی که یه زمانی بخش بزرگی از زندگی من بودن.
وسط رنگ زدن، انگار فیلم چند سال گذشتهی زندگیم رو میدیدم؛
آدمهایی که هنوز خاطرشون اینجاست، اما خودشون دیگه حتی توی زندگیمم نیستن.
بعضیها از دنیای من رفتن و بعضیها برای همیشه از این دنیا...
و یه جایی وسط این همه خاطره، احساس کردم با عوض شدن اتاق، دارم آخرین تیکههای باقیمونده از اون روزها و آدمها رو هم پاک میکنم و خب دلم گرفت خیلی زیاد:))
ولی هرکاری بکنم یه سری آدما اینجا زنده میمونن؛ چون حضورشون زیادی پررنگ بوده.
مثلاً دستخط عمو که نوشته بود: «دوستت دارم، یادگاری از نوید» هنوز روی دیوار باقی مونده و من دلِ پوشوندنش رو نداشتم...
نمیدونم شاید دنبال یه بهانه ام برای تغییر و این همون بهانه باشه برای تغییر بزرگتری که مدتهاست باید اتفاق بیفته
امیدوارم این بار این اتاق شاهد خاطرههای شادتری باشه، خاطرههایی که وقتی سالها بعد بهشون نگاه میکنم دلم گرم بشه؛
نه خاطرههایی که مجبورم کنن دوباره یه چیزی رو از خودم جدا کنم تا بتونم ادامه بدم . . .🤍
