motif
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
272
المشتركون
-224 ساعات
+187 أيام
+3730 أيام
أرشيف المشاركات
274
لبریز شدهام، گاهی شادی از لبهایم فرو میریزد و گاه غم؛ اما زور غم بیشتر است. نه اینکه قلدری کند... که میکند؛ اما نه، شادیها کماند و اندوه زورش میچربد.
ـ سبز
#مهجان
274
سالها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شوقم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من، من به جز او نیستم
ـ مولانا
274
احساسی که خاطره بهت میده واقعیه، ولی برداشتی که از اون احساس میکنی، همیشه واقعیت بیرونی نیست.
یه مثال ساده:
فرض کن یه نفر وقتی بچه بوده، هر بار بارون میاومده، مادربزرگش براش آش میپخته. سالها بعد، هر وقت بوی بارون میاد، دلش گرم میشه.
اینکه بارون برای اون آدم حس امنیت داره، معناست.
ولی اینکه بارون ذاتاً امنیت میاره، حقیقت نیست.
خاطرهها به اتفاقات رنگ میدن. این رنگها واقعیان، ولی همیشه تصویر کامل واقعیت بیرونی نیستن.
ـ بخشی از یک گفتوگو
274
ـ خاطرهها و زخمها برای انسان معنی میسازن
ـ خاطرهها معنا میسازن اما همیشه حقیقت نمیسازن
ـ بخشی از یک گفتوگو
274
غیراجتماعی بودن نسبی من میتواند به مردمگریزی تعبیر شود، مشخصهای که البته نشانهٔ عقل سلیمی است که تنهایی و خلوت با خودش و کتابهایش را به معاشرتهای بیهوده و گفتوگوهای پوچ ترجیح میدهد.
ـ تنگنا از لیانید آندرییف.
274
و من تکتک ابرهای آسمانم را باختم و به تماشای این حزن ریسمانهای برافراشتهام را رج به رج بافت میزنم.
آسمان من از اندوه سرخوش گشته و دیگر شادی را میلی به این دیار نیست.
#مهجان
