در راه.
الذهاب إلى القناة على Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
368
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+157 أيام
+7730 أيام
أرشيف المشاركات
367
تو
آتش برافروز
تا من
چیزی نشانت دهم
چیزی دیدنی
که قابل دیدن نیست
اگر
نخواهی ببینی
و قابل شنیدن نیست
اگر نخواهی بشنوی
صدای نفسهایشان را
367
بغضهای شش صبحی، صبح که میآمدم باد بود. گریه کردی. مادر گفت همین است که هست. باید برای این آش در همجوش کاری کنیم. از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان اقای دکتر، غم داریم. افتادهایم در آب. میرقصیم. یادمان نبود آمدهایم در جریان باشیم. نیاویزیم به زندگی.
367
«باید بهخودتیادآوری کنی که عجیبی.عجیبتراز اونکه هرچیز کوچیک و بزرگی رو به بیشترین شکل حس نکنی»
367
یکشب، نیمهشب، به اذن اختیار و چاشنی بازیگوشی قرص کوچکی بالاانداختم. همهچیز خوشرنگ و لعاب بود، دنیا دنیا نبود، افیون، افیون بود. ساعت ساعت نبود، زمان هم، زمان نبود، رنگهای نارنجی و سبز، بنفش و قرمز در سرم میچرخیدند. با گرسنگی بیدار شدم، معدهام انگار خشک بود، جمع شده بود،تیر میکشید، انگار پنج سیخ داغ بر چشمهای معدهام فرو میرفت، معدهام اسید استفراغ میکرد، اسید میآمد تا چشمهایم، از مغزم رد میشد و از گوشهایم خون بیرون میزد. به من چه دادید ای گوشهای خونین و آلوده. در همان عوالم بیخیالی و بیعاری و پرافیونی، تکه نانی جستم، چندین بار جویدم، قریببه هزاربار جویدم و پایین نرفت، دستهای رقصانم آب میخواستند، یادم نمیآید اما آبی پشتآن تکهنان سفت و سخت پایین دادم و یحتمل کف آشپزخانه دراز کشیدم، تصاویر گنگ و مبهم بودند، یکصدای کرکننده بود و بوق ممتد، به من چه دادید ایطفلهای ذوب شده. کف آشپزخانه میلولیدم و نمیدانم که چهشد و چشمهام که باز شد در اطاق بودم، مغزم صدا نمیکرد و فقط خوابیدم، خواب عمیق، از آنها که شبیه مرگاست. صبح که بیدار شدم دماغم خون میآمد و کنار تختم تکهنانی بود.
367
گرسنگی کشیدن ضعف ما بود. مردمان بادمجان دور قابچین بودند. مرده که رفت. زمان خالی. پزشک راست میگفت. درخت بودی به خون زمین رسیدی. درختبودن را یادبگیر. باد که میوزد علفمیرود. علف که رفت مرا هم بگو ببرد. برویم دور دورها
367
بابای دال به تلوزیون نگاه میکنه، دال بهش شببخیر میگه اما اون به دال میگه وایسا کارت دارم.
بعدش بابای دال به فکر فرو میره، چند دقیقه سکوت میکنه، دوباره به تلوزیون نگاه میکنه و بازهم فکر میکنه، به نظر میاد مهمترین سوال فلسفی جهان رو میخواد بپرسه، دال خسته شده و اینپاواونپا میکنه، بابای دال به دال نگاه میکنه و میپرسه: خونهی سروش صحت کجاست؟
367
Now I am a lake. A woman bends over me, Searching my reaches for what she really is. Then she turns to those liars, the candles or the moon. I see her back, and reflect it faithfully. She rewards me with tears and an agitation of hands. I am important to her. She comes and goes. Each morning it is her face that replaces the darkness. In me she has drowned a young girl, and in me an old woman Rises toward her day after day, like a terrible fish.Mirror – Sylvia Plath
367
Hey baby, how about this dance?
Why? 'cause it takes two to do this dance! Takes two to tango, two to tango
Two to really get the feeling of romance
Lets do the tango, do the tango
Do the dance of love
@windmillofyourmind
367
فحش دادن خیلی خوبه، هیچوقت نفهمیدم چرا نباید فحش داد، مثلا بهجای اینکه بخوای به یهنفر بگی ای مادر به خطای حرامزادهی لعنت شده، تو چشمهای طرف نگاه کنی و بگی: بله حق با شماست!
فانته هم خیلی خوب فحش میده، عاشق این ویژگیش هستم.
مثلا: ازش متنفر بودم، خرفت. احمق. سگ. موش. راسوی بدبو. موش راسوچهره.
ای کاتولیک نادون، ای امل کثیف، ای مجرد نفرتانگیز حال بهمزن بیسواد.
