Yune, lately.
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
202
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
بانکر اون روز بیشتر از همیشه شبیه خانه شده بود.
بعد از مدتها، آریانا بلخره تونسته بود دین و سم رو راضی کنه که یک روز بدون پرونده، بدون شکار و بدون نگرانی بیرون برن.
البته با هزار بار اصرار.
- فقط یه روز معمولی.
این جملهای بود که چند بار به دین گفته بود.
و دین هم با غرغر همیشگیاش قبول کرده بود.
- باشه، باشه. یه روز معمولی. ولی اگه یه هیولا وسط رستوران پیداش شد، تقصیر من نیست.
آریانا خندیده بود.
- بابا، حتی توی تفریح هم دنبال هیولا میگردی.
اون روز قرار بود سهنفری بیرون برن.
اما قبلش، دین و آریانا در آشپزخانه بانکر مشغول شستن ظرفها بودن.
یک کار ساده.
یک لحظهی معمولی بین پدر و دختر.
دین ظرفها رو آب میکشید و آریانا خشک میکرد.
- میبینی؟
دین گفت.
- همکاری خانوادگی. باید بیشتر از این کارا بکنیم.
آریانا لبخند زد.
- یعنی ظرف شستن؟
- نه. اینکه بدون اینکه کسی بخواد ما رو بکشه، کنار هم باشیم.
آریانا خواست جواب بده که ناگهان دستش لغزید.
صدای شکستن لیوان در آشپزخانه پیچید.
چند تکه شیشه روی زمین افتاد.
آریانا لحظه ای خشکش زد.
- وای...
دین برگشت.
چند ثانیه فقط به شیشههای روی زمین نگاه کرد.
بعد با صدای بلند گفت:
- آریانا! حواست کجاست؟
آریانا جا خورد.
- بابا، من...
- این فقط یه لیوان نیست! ممکن بود دستت رو ببری.
- میدونم، ببخشید، من فقط...
اما دین عصبیتر از آن بود که گوش بده.
- چند بار گفتم وقتی چیزی دستته دقت کن؟
این جمله بیشتر از شکستن لیوان درد داشت.
آریانا ساکت شد.
دین چند لحظه به آریانا نگاه کرد.
بعد، بدون اینکه چیزی بگه، حوله رو روی کابینت انداخت.
- من میرم آماده بشم.
و از آشپزخانه بیرون رفت.
آریانا همونجا موند.
چند ثانیه به جای خالی دین نگاه کرد.
منتظر بود برگرده.
منتظر بود بگه: " بیخیال، چیزی نیست."
اما صدای قدمهاش دور شد.
و نیامد.
چشمهای آریانا پر از اشک شد.
نه به خاطر لیوان.
به خاطر اینکه آن لحظه احساس کرد حتی ارزش نداشت کسی کمکش کنه.
آروم روی زمین نشست.
تکههای شیشه رو یکییکی جمع کرد.
دستش کمی میلرزید.
اشکهاش بیصدا روی صورتش میومدن.
- فقط یه لیوان بود...
زیر لب گفت.
- لازم نبود اینطوری عصبانی بشه.
اما چیزی که بیشتر ناراحتش میکرد این بود که اون روز رو خودش خواسته بود.
خودش اصرار کرده بود که با هم وقت بگذرونن.
و حالا نمیخواست حتی همراهشون بره.
چند دقیقه بعد، سم وارد آشپزخانه شد.
- آریانا؟
جوابی نداد.
- آمادهای؟ باید بریم.
اما وقتی وارد شد، ایستاد.
خواهرزادهاش روی زمین نشسته بود.
چشمهاش قرمز بود.
و داشت آخرین تکههای شیشه رو جمع میکرد.
سم فورا جلو رفت.
- هی، صبر کن.
کنارش زانو زد.
- بذار من جمع کنم.
آریانا سریع دستش رو عقب کشید.
- نه. خودم میتونم.
سم نگاهش کرد.
اون لحن رو میشناخت.
لحن کسی که نمیخواست گریهش دیده بشه.
- چی شده؟
آریانا سرش رو پایین انداخت.
- هیچی.
سم ابرو بالا انداخت.
- آریانا.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
- بابا سرم داد زد.
سم آه کشید.
- سر چی؟
آریانا به شیشهها نگاه کرد.
- یه لیوان افتاد.
- همین؟
سر تکون داد.
- من میدونم اشتباه کردم.
- میدونم باید حواسم بیشتر میبود.
صداش لرزید.
- ولی... فکر نمیکردم انقدر عصبانی بشه.
سم کنارش نشست.
- دین وقتی میترسه، گاهی عصبانیتش رو نشون میده.
آریانا با ناراحتی گفت:
- ولی من که هیولا نیستم.
این جمله باعث شد سم مکث کنه.
چون فهمید مشکل فقط امروز نبود.
- نه.
آروم گفت.
- نیستی.
چند ثانیه سکوت کردن.
بعد آریانا گفت:
- من دیگه نمیام بیرون.
سم نگاهش کرد.
- چی؟
بعد ادامه داد:
- قرار بود بعد مدتها سهتایی بریم بیرون.
- ولی الان نمیخوام.
- نمیخوام وانمود کنم همه چیز خوبه.
سم سر تکون داد.
- حق داری ناراحت باشی.
بعد اضافه کرد:
- ولی فکر نکن دین نمیخواد باهات وقت بگذرونه.
آریانا لبخند تلخی زد.
- پس چرا اون لحظه حتی کمکم نکرد؟
سم جوابی نداشت.
چون واقعا حق با اون بود.
- چون اشتباه کرد.
آریانا به او نگاه کرد.
- دین هم اشتباه میکنه.
- حتی باباها هم گاهی خراب میکنن.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو اومد.
دین کنار در آشپزخانه ایستاده بود.
احتمالا بخشی از حرفهاشون رو شنیده بود.
چهرهش دیگه عصبانی نبود.
فقط پشیمون بود.
- آریانا...
نگاهش نکرد.
دین آروم وارد شد.
- من نباید اونطوری باهات حرف میزدم.
سکوت.
- ترسیدم دستت بریده باشه.
- ولی به جای اینکه مطمئن بشم خوبی، سرزنشت کردم.
آریانا آروم گفت:
- من منتظر بودم برگردی کمکم کنی.
این جمله بیشتر از هر چیزی دین رو شکست.
آن روز، شهر بوی باروت میداد.
آسمان خاکستری بود، اما هیچکس سرش را بالا نمیگرفت. همه چشمها به خیابان دوخته شده بود؛ به جوانهایی که با دستهای خالی آمده بودند، با گلویی که از فریاد آزادی میسوخت و قلبهایی که هنوز امید را باور داشتند.
سپهر هم یکی از آنها بود.
صبح که از خانه بیرون رفت، مادر از پشت در صدایش زد: «زود برگرد.»
لبخند زد.
«نگران نباش.»
همین دو کلمه، آخرین گفتوگویشان شد.
صدای تیر، فریادها را برید.
آدمها میدویدند؛ یکی دنبال پناه، یکی دنبال دوستش، یکی دنبال برادرش.
سپهر دیگر نمیدوید.
گلوله، رویاهای جوانی را که فقط زندگی بهتری میخواست، از حرکت انداخته بود.
اما درد، تازه از آنجا شروع شد.
در میان انبوه پیکرهایی که روی زمین و کنار هم قرار گرفته بودند، مردی دیوانهوار میگشت.
هر چند قدم یکبار خم میشد، صورت جوانی را نگاه میکرد، دوباره بلند میشد و با صدایی که از ته جانش بیرون میآمد فریاد میزد:
«سپهر من کجایی بابا...؟»
کسی جواب نمیداد.
دوباره صدا زد.
این بار بلندتر.
«سپهر بابا کجایی؟»
صدایش میان دیوارهای سرد میپیچید و گم میشد.
انگار میدانست اگر یک بار دیگر اسم پسرش را صدا بزند، شاید از میان آن همه سکوت، صدای آشنایی بشنود.
اما سکوت، سنگینتر از هر جوابی بود.
اشکهایش روی صورتش میریخت و با صدایی که از درد میلرزید فریاد میکشید:
«سپهر من کجایی بابا؟»
کسی فقط نگاهش میکرد.
هیچ پدری نباید فرزندش را میان صدها پیکر جستوجو کند.
هیچ پدری نباید امیدش را در میان چهرههای بیجان بجوید.
اما آن روز، این سهم او بود.
چند ساعت بعد، ویدیوی آن پدر همه جا پخش شد.
مردم فقط یک پدر را نمیدیدند.
تمام ایران را میدیدند که میان آن فریادها ایستاده بود.
فریاد مردی که دیگر نه دنبال پاسخ بود، نه دنبال تسلی.
فقط دنبال پسرش میگشت.
پسری که صبح از خانه بیرون رفته بود و قرار بود شب برگردد.
قرار بود دوباره سر سفره بنشیند.
قرار بود برای آیندهاش برنامه بریزد.
قرار بود زندگی کند.
اما حالا تنها چیزی که از او مانده بود، نامی بود که پدرش با گریه تکرار میکرد:
«سپهر بابا کجایی؟»
و آن صدا، از آن روز، دیگر فقط صدای یک پدر نبود.
صدای داغی بود که در حافظه خیلیها ماند؛ داغ جوانی که رویای فردایی بهتر را با خود به خیابان برد و دیگر هرگز به خانه برنگشت.
#story
واقعیت اینکه من توی نوت گوشی مینویسم و معمولا نمیفهمم چقدر شده💔
ببخشید که دو تیکه شددد💔💔💔💔
Repost from 𝔖𝔭𝔯𝔦𝔫𝔤'𝔰 𝔩𝔬𝔲𝔫𝔤𝔢
این پیام رو فوروارد کنید بهتون بگم چه چیز چنلتون خیلی خفنه و چیش ممکنه خیلی جالب نباشه
لطفا جنبه داشته باشید😔🤍
- و منم میتونستم زودتر بهت بگم که با آیت دوست شدم.
دین با اخم همیشگیش گفت:
- هنوزم ازش خوشم نمیاد.
آریانا با وجود اشکهاش خندید.
- تو حتی پنج دقیقه هم باهاش حرف نزدی.
- لازم نیست.
سم خندید.
- دین.
- چی؟
- حداقل اسمش رو یاد گرفتی. این خودش پیشرفته.
دین زیر لب غر زد:
- هنوز هم اگه دل دخترم رو بشکنه...
سم حرفش رو کامل کرد.
- ...میدونیم، میدونیم. قبرش رو خودت میکنی.
آریانا سرش رو تکون داد و با خندهای که هنوز رد اشک درش پیدا بود، گفت:
- شما دو نفر واقعا غیرقابل تحملین.
اما این بار، فضای بانکر دوباره شبیه خانه شده بود. نه چون اختلاف از بین رفته بود، بلکه چون هر سه نفر دلیل واقعی ناراحتی همدیگه رو فهمیده بودن.
#story
