ar
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
200
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
آریانا آبی، رد مایند شدیددد، عاشق آهنگ های فدی،تاک داون، تی وی اس، کیس و بی تی اس💞 اگه یه حیوون بودم احتمالا آهو یا گوزن میشدم- به عنوان یه میوه هم بنظر خودم انبه میشدم-

You don't- You don't understand! That's- That's my baby! Please That's My Baby!

با مکالمه دین درحالی که کستیل داشت تو بغلش جون می‌داد یه جوری اشک ریختم که اصلا برم بمیرم الهی.

توییست تونست فصل دوم دسپرادو هم کنار بزنه و قلبم رو تصاحب کنه...

Dear cas...
End.

For Dear El & Nahal🩶

هر موقع یاد داستان ال و نهالش میوفتم تکست «رفتنت حداقل یکی‌مونو میده نجات» می‌افتم.

ـ نه. ـ اگه من... ـ نه. این بار محکم‌تر گفت. ـ تو هیچ کاری نمی‌تونستی بکنی. ـ ولی تو به خاطر من... ـ من به خاطر تو نمردم. الینا با چشم‌های خیس نگاهش کرد. نهال دستش را بالا آورد و روی صورت او گذاشت. ـ من به خاطر خودم انتخاب کردم جلوت وایسم. ـ چرا؟ ـ چون دوستت داشتم. الینا بغض کرد. ـ من نمی‌خواستم بری. ـ می‌دونم. ـ هنوزم نمی‌خوام. ـ می‌دونم. نهال او را در آغوش گرفت. همان آغوشی که الینا چهار سال بود آرزویش را داشت. این بار خبری از خون نبود. فقط گرما بود. آرامش بود. الینا سرش را روی شانه‌ی نهال گذاشت و مثل کودکی ده ساله گریه کرد. ـ من هنوز بچه‌ام، نهال. نهال آرام خندید. ـ نه. دستش را روی موهای الینا کشید. ـ تو بزرگ شدی. ـ ولی من بدون تو بلد نیستم چطوری ادامه بدم. ـ بلدی. ـ از کجا؟ نهال کمی عقب رفت تا بتواند چشم‌هایش را ببیند. ـ چون من بهت گفتم بزرگ شی. الینا چیزی نگفت. ـ یادت رفته؟ اشک‌هایش را پاک کرد. ـ نه. ـ پس به قولت عمل کن. سکوتی کوتاه بینشان افتاد. الینا با صدایی لرزان گفت: ـ می‌تونم یه چیزی ازت بخوام؟ ـ هرچی. ـ منو ببخش. نهال برای چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد لبخند زد. ـ الینا... ـ لطفا. ـ تو کاری نکردی که لازم باشه ببخشمت. ـ ولی من هنوز خودمو نبخشیدم. نهال دست‌هایش را گرفت. ـ پس امشب، از طرف من خودتو ببخش. الینا سرش را تکان داد. ـ می‌ترسم فراموشت کنم. ـ فراموش کردن با ادامه دادن فرق داره. نهال لبخند زد. ـ من نمی‌خوام هر بار که به من فکر می‌کنی، درد داشته باشی. ـ پس چی کار کنم؟ ـ وقتی آسمون رو نگاه کردی، لبخند بزن. الینا خندید؛ میان اشک‌هایش. ـ تو همیشه این‌قدر ساده حرف می‌زدی؟ ـ نه. فقط الان وقت نداریم سخنرانی کنم. الینا بعد از هشت سال، واقعا خندید. نهال دوباره او را بغل کرد. ـ حالا برو. ـ نمی‌خوام. ـ می‌دونم. ـ نهال... ـ قول بده زندگی کنی. الینا آرام سر تکان داد. ـ قول می‌دم. ـ خوبه. همان کلمه‌ای که آخرین بار شنیده بود. اما این بار نهال دستش را رها نکرد. فقط آرام عقب رفت. نور دورش بیشتر شد. ـ خداحافظ، ال. الینا با گریه گفت: ـ خداحافظ، نهال. و درست قبل از اینکه تصویرش ناپدید شود، نهال آخرین جمله‌اش را گفت: ـ دیگه خودتو به خاطر رفتن من تنبیه نکن. صبح که الینا چشم باز کرد، اتاق هنوز همان اتاق بود. عکس نهال روی میز بود. اما چیزی درونش فرق کرده بود. وقتی به عکس نگاه کرد، فقط درد نبود. دلتنگی بود. عشق بود. و کمی آرامش. الینا عکس را برداشت، لبخند خیلی کوچکی زد و زیر لب گفت: ـ قول می‌دم. بعد پرده را کنار زد. آسمان صبح روشن بود. الینا چند لحظه به آن خیره ماند. در هشت سال گذشته، وقتی صدای نهال را در ذهنش شنید، صدایش دیگر شبیه یک زخم نبود. شبیه یک خداحافظی آرام بود. «برو، ال. زندگی کن. من بخشیدمت. حالا نوبت توعه که خودتو ببخشی.»

الینا همیشه فکر می‌کرد بعضی آدم‌ها قرار است برای همیشه بمانند. نه به این خاطر که کسی به او قول داده بود؛ فقط چون وقتی بچه‌ای، مرگ برایت چیزی دور و نامفهوم است. چیزی که برای آدم‌های خیلی بزرگ اتفاق می‌افتد، نه برای دختری که تازه چهارده سالش شده و هنوز موهایش را مثل بچه‌ها می‌بندد. الینا ده ساله بود که نهال را دید. نهال چهار سال از او بزرگ‌تر بود؛ چهار سالی که در آن سن، فاصله‌ی بزرگی به نظر می‌رسید. اما نهال هیچ‌وقت با او مثل یک بچه رفتار نمی‌کرد. با او می‌خندید، برایش داستان تعریف می‌کرد، دستش را می‌گرفت و وقتی الینا از چیزی می‌ترسید، می‌گفت: ـ نترس. من هستم. و الینا باورش کرده بود. یک روز الینا قرار گذاشت تا کسی را ببیند. نهال هم همراه او آمده بود تا تنها الینا تنها نباشد. قرار ساده‌ای بود. از همان قرارهایی که هیچ‌کس فکر نمی‌کند ممکن است آخرین دیدار باشد. کوچه‌ای خلوت بود و چند پسر آنجا ایستاده بودند. اولش فقط چند حرف آزاردهنده بود. بعد نزدیک‌تر شدند. الینا ترسیده بود. قدمی عقب رفت و نهال بلافاصله جلویش ایستاد. ـ دست از سرش بردارید. یکی از پسرها خندید. ـ تو قهرمانشی؟ نهال چیزی نگفت. فقط دست الینا را پشت سر خودش گرفت. ـ از اینجا برو بیرون. ـ نهال... ـ ال، برو بیرون. صدایش محکم بود. اما ترس در چشم‌هایش دیده می‌شد. الینا هنوز آن لحظه را با تمام جزئیات به یاد داشت؛ صدای قدم‌ها، دیوار سرد پشت سرش، نفس‌های بریده‌ی نهال و آن جمله‌ای که چند بار در ذهنش تکرار شده بود: «من هستم.» درگیری خیلی زود اتفاق افتاد. و خیلی زود تمام شد. اما برای الینا، آن چند دقیقه به اندازه‌ی یک عمر طول کشید. نهال بالاخره خودش را از آن کوچه بیرون کشید. چند قدم برداشت. بعد زانوهایش خم شد. ـ نهال! الینا خودش را به او رساند و قبل از اینکه زمین بخورد، گرفتش. دست‌های کوچک الینا زیر بدن او می‌لرزید. خون گرم بود. بیش از چیزی که یک کودک بتواند تحمل کند. ـ نه... نه، نه، نه... نهال به سختی چشم‌هایش را باز کرد. لبخند خیلی کوچکی زد. ـ ال... ـ من اینجام. ـ می‌دونم. ـ آمبولانس میاد. فقط... فقط چشماتو نبند. صدای الینا می‌لرزید. نهال دستش را بالا آورد و انگشت‌هایش را دور دست الینا بست. ـ گریه نکن. ـ خودت گریه نکن... نهال خندید. خیلی آرام. ـ تو هنوز بچه‌ای. ـ پس بمون تا بزرگ شم. برای چند ثانیه، سکوت شد. بعد نهال با صدایی که تقریبا شنیده نمی‌شد، گفت: ـ قول میدی... بزرگ شی؟ الینا سرش را تکان داد. ـ آره. ـ خوبه. چشم‌های نهال آرام بسته شد. و آن «خوبه» آخرین کلمه‌ای بود که الینا از او شنید. هشت سال گذشت. الینا حالا هجده ساله بود. اما بعضی چیزها هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شوند. مثل آن کوچه. مثل آن روز. مثل صدای نهال. گاهی نیمه‌های شب، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شد، الینا صدایش را می‌شنید. «ال...» چشم‌هایش را باز می‌کرد. هیچ‌کس نبود. دست‌هایش را نگاه می‌کرد. و هنوز، در ذهنش، گرمای خون نهال را روی انگشت‌هایش حس می‌کرد. بارها به خودش گفته بود: «اگر زودتر می‌دویدم...» «اگر کمک می‌خواستم...» «اگر آن روز اصلا قرار نمی‌ذاشتم...» «اگر جای نهال من...» همیشه خودش را مقصر می‌دانست. حتی وقتی همه به او می‌گفتند تقصیر تو نبود. حتی وقتی می‌گفتند تو فقط یک بچه بودی. الینا هیچ‌کدام را باور نمی‌کرد. هشت سال بود که با خودش جنگیده بود. و خسته شده بود. آن شب، روی تختش دراز کشید و به سقف خیره شد. عکس کوچکی از نهال روی میز بود؛ تصویری قدیمی با موهای کوتاه و لبخندی که انگار هیچ غمی در دنیا وجود نداشت. الینا عکس را برداشت. ـ دلم برات تنگ شده. اشک روی صورتش سر خورد. ـ خیلی. چشم‌هایش را بست. ـ ببخشید که نتونستم نجاتت بدم. و همان‌طور که اشک روی گونه‌هایش خشک می‌شد، خوابش برد. وقتی چشم باز کرد، خودش را در همان کوچه دید. اما این بار خبری از خون نبود. نه صدای فریادی. نه ترسی. نه دیوارهای سرد. فقط نور ملایم عصرگاهی. و نهال. همان‌طور که هشت سال پیش بود. با همان موهای کوتاه. همان لبخند. الینا نفسش بند آمد. ـ نهال؟ نهال لبخند زد. ـ سلام، ال. الینا دوید سمتش. اما چند قدم مانده به او ایستاد. انگار می‌ترسید اگر نزدیک شود، دوباره همه‌چیز ناپدید شود. ـ تو واقعی‌ای؟ نهال سرش را کمی کج کرد. ـ تو چی فکر می‌کنی؟ اشک‌های الینا دوباره سرازیر شدند. ـ من خیلی دلم برات تنگ شده. ـ می‌دونم. ـ من هر روز بهت فکر می‌کنم. ـ می‌دونم. ـ هنوز صداتو می‌شنوم. لبخند نهال محو شد. چند قدم جلو آمد. ـ می‌دونم، ال. الینا سرش را پایین انداخت. ـ من مقصرم. نهال آرام گفت:

🙏❤️
🙏❤️

Repost from N/a
😭✨❤️ ☆_♡_♤_✧_♧_◇_♧_☆ #𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥 #𝐅𝐚𝐧𝐀𝐫𝐭 ♧༑҉➲꯭‌ʍՄℓᛠ𝒊𝘃𝘦ᖇ𝚜ɛ ᴼᶠ ŞєⓇ𝓲𝙚ֆ↯♧
😭✨❤️ ☆_♡_♤_✧_♧_◇_♧_☆ #𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥 #𝐅𝐚𝐧𝐀𝐫𝐭 ♧༑҉➲꯭‌ʍՄℓᛠ𝒊𝘃𝘦ᖇ𝚜ɛ ᴼᶠ ŞєⓇ𝓲𝙚ֆ↯♧

-

برای بار ۱۸۲۸۳۸۳۸۳۹۳۹۲۹ ام بهشون اعتماد کردم و بازم ضربه خوردم.

=))))

اه اه اه چرا این موزیکا رو میخونن... همچنان ویوعه این موزیکا فقط بعد ۲۰ساعت...
اه اه اه چرا این موزیکا رو میخونن... همچنان ویوعه این موزیکا فقط بعد ۲۰ساعت...

photo content
+5

photo content
+5

photo content
+6

photo content
+4

اینجا چنلایی پیدا میکنی که وایب safe place و «خونه» میدن✨ Folder1 Folder2 این چنل خفن رو هم حتما چک کنین و اگه خوشتون اومد جو
اینجا چنلایی پیدا میکنی که وایب safe place و «خونه» میدنFolder1 Folder2 این چنل خفن رو هم حتما چک کنین و اگه خوشتون اومد جوین بشین💋