ar
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
200
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
photo content
+5

photo content
+6

photo content
+4

اینجا چنلایی پیدا میکنی که وایب safe place و «خونه» میدن✨ Folder1 Folder2 این چنل خفن رو هم حتما چک کنین و اگه خوشتون اومد جو
اینجا چنلایی پیدا میکنی که وایب safe place و «خونه» میدنFolder1 Folder2 این چنل خفن رو هم حتما چک کنین و اگه خوشتون اومد جوین بشین💋

واقعا حرفامو با بغضم قورت دادم...

نجاتم بده از این آدما...

بحری. امیدوارم توی یکی از تجمعات بابای کونیت از دبه ترشی درت بیاره و عقد یکی از حشد‌الشعبی بکنه. امیدوارم کیرِ خار دار و دارای ایدزش بره تو کصت و زیرش جون بدی.

موسوی. امیدوارم که عینکت کیریت کج بشه و تا خود عید ocd خارتو بگاد

photo content
+4

دارممم فکر میکنم

photo content

میشه بگید منم چه وایبی بهتون میدم؟ کاراکتر، عکس، ویدیو، آهنگ و هرچی💞 بات: @Deansgirlllbot

امروز به قدری در گروه نوازی درخشیدم که نزدیک بود ناخنم بشکن-

https://t.me/whispersiblue/166?single ععععصصصققق و حاللل😉

زوزننزنبنینینبنبتزنزنزن

الهی فدای ذوقت بشم انقدر نازییی😭😭

رسالة صوتية00:18

Repost from N/a
+1
𝘍𝘰𝘳 𝘮𝘺 𝘥𝘦𝘢𝘳 @deansgirll

Repost from N/a
مارک بالاخره یه شب، وقتی آریانا خواب بود، کنار بنی نشست و گفت: -مرد، تو عاشقشی؟ بنی چند لحظه به آریانا نگاه کرد و با یه لبخند کوچیک گفت: -آره... فکر کنم بدجوری. نگاه مارک سرد شد. -اون یه آدمه و تو یه ومپایری. نمی‌ذارم بهش صدمه بزنی. بنی از لحن مارک تعجب کرد، بعد با یه لبخند کج گفت: -مثل اینکه توام عاشقشی. مارک چند لحظه سکوت کرد و بعد با همون نگاه سردش گفت: -آره، هستم...
@red_stary

Repost from N/a
𝐌𝐚𝐫𝐤 𝐯𝐬 𝐁𝐞𝐧𝐧𝐲 همه‌چی با یه انفجار شروع شد. آریانا و مارک که همکار بودن، وسط یه ماموریت بودن که ناگهان همه‌جا منفجر
+1
𝐌𝐚𝐫𝐤 𝐯𝐬 𝐁𝐞𝐧𝐧𝐲
همه‌چی با یه انفجار شروع شد. آریانا و مارک که همکار بودن، وسط یه ماموریت بودن که ناگهان همه‌جا منفجر شد. وقتی آریانا چشم‌هاشو باز کرد، خبری از ساختمونا و شهر نبود. فقط یه جنگل تاریک بود و مهی که همه‌جا رو گرفته بود. مارک به سختی از جاش بلند شد. -آریانا؟ خوبی؟ آریانا سرشو تکون داد و با گیجی اطرافشو نگاه کرد. +مارک... ما کجاییم؟ قبل از اینکه مارک جواب بده، صدای قدم‌هایی از بین درختا اومد. مردی با موهای تیره و یه نگاه خسته از تاریکی بیرون اومد. -اینجا جای آدما نیست. مارک سریع اسلحه‌شو درآورد. -تو کی هستی؟ مرد نگاه کوتاهی بهش انداخت. -بنی. بعد چشمش افتاد به آریانا. چند ثانیه ساکت موند. انگار برای اولین بار بعد از مدت ها، چیزی توی برزخ توجهش رو جلب کرده بود. بنی جلو اومد و گفت: -اگه می‌خواین زنده بمونین، باید دنبالم بیاین. از اون روز، بنی همراهشون شد. اول فقط می‌خواست کمکشون کنه که از برزخ جون سالم به در ببرن، ولی کم‌ کم قضیه برای خودش هم عجیب شد. هر بار آریانا زخمی می‌شد، بنی اولین نفری بود که کنارش می‌رسید. و هر بار آریانا بهش لبخند می‌زد، بنی برای چند لحظه یادش می‌رفت کجاست.