شازدهکوچولو
الذهاب إلى القناة على Telegram
نیاز به جایی داشت که وقایع روزش را تعریف کند و مطمئن شود آنچه بر او گذشته بیحاصل نبوده و دنیا پشت سرش پاک نمیشود. میشنوم: @B612massage_bot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
259
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
259
Repost from کتاب پالتویی🧣
صداها میتونن باعث بشن به زندگی برگردم
وقتی پنجره اتاقم رو باز میکنم و همزمان با اینکه به کارهام میرسم صدای پرنده هارو میشنوم یا وقتی نزدیک گاز میشم صدای روشن شدنش یا صدای جوش اومدن آب برای چای دم کردن رو میشنوم، صدای برخورد کلید با قفل در که نشون دهنده اومدن یکی از افراد خونه هست، صدای آروم حرف زدن آدمها داخلِ کتابفروشی و بحث کردنشون درمورد خوب بودن یک نویسنده یا کتاب، صدای فندک یک نفر که تنها یه گوشه ایستاده تا سیگار بکشه، صدای نم نم بارون روی سقف تو یه روز آروم ابری، صدای ورق زدن کتاب وقتی میخوام به صفحه مدنظرم برسم تا خواندنش رو ادامه بدم، صدای برخورد قاشق و چنگال ها در یک رستوران شلوغ وقتیکه غذای موردعلاقم رو میخورم، صدای خنده های بلند یک جمع که شنیدنش به من هم حس خوبی میده، صدای تق تق کفشهام وقتی عجله دارم تا زودتر به خونه برسم، صدای آروم آهنگی که از اتاق خواهرم میاد، صدای تکون خوردن برگ درختها وقتی باد بهشون میخوره.
259
- دیروز خیلی دِلم میخواست بروم. با هَمین پاها به جاهای دور. کتاب خواندم اما دورَم نکرد. میانِ رفتن از این خط به خطِ بعدی واقعیتِ حضورِ اطرافیانم میخورد تویِ صورتم. گفتم شَب بخوابم، حتما در خواب دور میشوَم. آخ، صُبح بیدار شدم و باز هم همانجام. پاهام تکان نمیخورند. نکند دِرخت شدم، هان؟
-پگاه صنیعی
