a piece of your cake.
الذهاب إلى القناة على Telegram
🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانهام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
227
المشتركون
-124 ساعات
-27 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
یهروز یه کرگدن داشته توی یه برکهی گلآلود گل بازی میکرده.. یه بچه کرگدن.
بعد یه پرنده میاد بالا سرش رو درخت میشینه و یه نگاهی به بچه کرگدن میکنه و میگه که «غصه نخور کرگدن، تو هم یهروز میپری» و پرواز میکنه میره.
فکر میکنید اون لحظه چه اتفاقی میافته؟ اتفاقی که میفته اینه که دنیا جلوی چشم بچه کرگدن تیره و تار میشه و کرگدن به این فکر میکنه که «راست میگه، اون چرا پرواز میکنه؟ من چرا پرواز نمیکنم؟»
تمام تلاششو میکنه که بتونه پرواز کنه. هرکاری میکنه شکست میخوره
"هرکاری که میکنه شکست میخوره" و بعد میبینه که نمیشه و بیخیالش میشه.
حالا مسئلهی اصلی این داستان کجاست؟ مسئلهی اصلی اینجاست که زندگی اون کرگدن با قبل اون جملههه هیچ تغییری نمیکنه، تنها چیزی که کرگدنه یاد میگیره دانشِ شکست خوردنه، یاد میگیره یهکاری هست که من هیچوقت نمیتونم انجام بدم و وقتی که با اون شکسته یا با اون نتونستنه یا با اون حقیقته دوست میشه، فقط زندگیش بهنظر من خیلی بهتر میشه
من بنظرم همهی ما یه پرندهی عوضیِ *** نیاز داریم که بیاد بالا سرمون روی درخت بشینه و بگه «غصه نخور کرگدن، تو هم یهروز میپری»
و منم مثل همیشه اینطوریام که
"خانومها آقایون! غصه نخورید، ماهم یهروز میبریم"
بهزاد عمرانی - رختکنِ بازندهها.
( اپیزود بیستویک، با حضورِ امیر بزرگی )
Repost from le vent nous portera
حالا که هنوز زندهام و دارم یکِ تیر رو میبینم. پس تکدرخت، به یاد تکدرخت محبوبم در زادروزش.🌳
— پنجشنبه، ۲۰ دی ۱۴۰۳
تهران، میدان آزادی
Repost from N/a
«مسکنه نوستالژی واسه فراموشیِ امروز»
از جمله مواردی که میتوان بر اساس آن تمدنها را مورد قضاوت قرار داد، آثار هنری به جا مانده -یا بهتر بگویم- به جا ماندن آثار هنریست.
"هنر ماندگار"
اثری که در دوران پس از خلقش نیز ارزشمند و گاها ارزشمندتر از قبل باشد
و موسیقی به عنوان یک هنر جاری (حتی در زمینه روزمرگیهایمان) نسبت به آثار تجسمی -که اساسِ خلقشان ماندگاری است- سختتر ماندگار میشود و برای بررسی اینمورد مثال منصفانهایست.
در همین لحظه که این را مینویسم "ما به هم محتاجیم" از گوگوش را گوش میدهم. اثری که مادرم نیز خاطراتی با آن ساخته است، یا بهتر و با مراجعه به پلیلیست اسپاتیفایم بگویم که بخش عمدهاش با کاستهای داریوش پدرم همپوشانی دارد، گاها روزها و شبهایی را با ترانههایی میگذرانم که تاریخ انتشارشان به جوانی مادربزرگم برمیگردم و اکنون در خدمت خلق لحظات جوانی بنده اند (و به جد میگویم سالها بعد فرزندم را حین گوش سپردن به آنها خواهم دید.)
بدیهی است که موسیقی دههی پنجاه به قبل را (بر خلاف موسیقی این عصر که رسما تاریخ انقضا دارد و پس از آن فاسد میشود و کمتر میبینیم اثری که شش / هفت ماه پیش خلق شده را همچنان مورد استفاده قرار گیرد ) میتوان "ماندگار" نامید.
هنر ماندگار جزو خسارات زیرپوستی و البته تاثیرگذارِ این حکومت آخوندی بود و بس که درد بر سرمان آوار کردند کمتر به آن پرداختیم اما تا میشد از این میوهی پوسیده در سبدِ فرهنگمان خوردیم.
(به دلیل فقدان اطلاعات مقایسه را در همین محدوده نگه میدارم و سخن را دراز نمیکنم، اما در عین حال آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است؟)
